مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

کوچه ای پرازدحام

 

عکس ساده و بی آلایش "محقلی" با آن گاری زرد رنگش که همیشه توی کوچه ما، تکیه به دیوار شرکت روبروی خونه سید محمد می زد و در بساطش همه چیز گیر می اومد. از آدامس شیک بگیر که ما مشتری ثابتش بودیم تا ناخن گیر، آینه، کش، تل برای دخترا، سوزن قفلی، برس ، شانه و ...
چون بچه دار نمی شد خیلی بچه ها رو دوست داشت. همین عکس ساده مرا به دوردست ها برد ... به خاطرات کوچه ای که پیشترها تردد ها بیشتر بود.

 

نمایی از شرکت تعاونی در دهه شصت

بواسطه اینکه درب بهداری توی کوچه ما باز می شد و از آن طرف، شرکت بود که یک سمت آن خدا بیامرز محمود بحرینی رو می دیدی که بواسطه قد بلندی که داشت در هجوم جمعیتی که برای روغن و برنج و... دورش حلقه زده بودند از دور پیدا بود و سعی می کرد زن و مرد را به صف کند و صدایش که به گوش می رسید که نگران نباشید گیر همه میاد. یا صف طویل نفتی در سمت دیگر شرکت که بشکه های بیست لیتری پلاستیک رنگ و وارنگ یا بعضاً فلزی و تعدادی هم بشکه دویست لیتری فلزی، صفی طویل را تشکیل و مردم ساعت ها را به انتظار می نشستند.
سه ، چهار مخزن بزرگ نفتی جوابگوی این صف طولانی بود. مخازن که خالی می شد و فاصله تا پر شدن آنها که می افتاد یکی از سرگرمی و بازی های ما پریدن روی این مخازن بود. از یک مخزن می پریدیم روی مخزن دیگر و حسابی با بچه های کوچه سرگرم بودیم.

 

عکسی از اسمیل با الاغش که برای تعویض کپسول اقدام نموده است.


از  شلوغی کوچه گفتیم و صفی دیگر که مزید علت بود و آن هم صف کپسولی خدابیامرز حاج محمد حسن هادی پور بود و گاهی این صف تا جلوی درب بهداری می رسید. 

 

دو پزشک دهه هفتاد زادگاه/ دکتر منوچهری و دکتر فهیمه مرتضی
 

بهداری هم که به عنوان تنها مرکز درمانی دو محله ی مزیری و بی برا با دو درب یکی بزرگ روبروی درب منزل سید محمد و درب کوچک هم نزدیک تر به کوچه تنگ ... محل رفت و اومد زیادی بود. محوطه بهداری پر بود از درختان بابل با گل‌های زرد رنگ که حجم  این درختان در انتهای محوطه به سمت پل بیشتر بود. خدا رحمت کند دوست و همکلاسی ام( کلاس اول) حمید فرزند سی محمد؛ یکی از سرگرمی های من و حمید رفتن روی دیوار بهداری بود و به حالت بدو از این سمت به اون سمت می رفتیم‌.  وجود دکتر هندی ... آقای بحرینی از برازجان ... ممرضا کشاورز و اون آمپول یک میلیون و دویستی فراموش ناشدنی و دست سنگینش ... شکرالله ی که از ترس واکسنش خودم را در انباری خونه قایم کردم، اما در کلاس درس گرفتار و درآنجا دیگه راه مفری نبود و ...

 

نمایی از تعدادی مینی بوس داران زادگاه در دهه 60 و 70
 

صبحی هم که با صدای خروس همسایه بلند می شدیم صدای مینی بوس دو همسایه ... دو برادر ... آسی محسن و آسی محمد بود که بلند می شد و نوید یک صبح دیگر و ایستادن در صف طویل بیست تایی مینی بوس های سرپل و بردن مردم آبادی به برازجان و بعد از اون به بوشهر ...
آری ! کوچه ی ما کوچه شلوغی بود. باید به این شلوغی صفی از جنس حیوانات رو افزود چه به صورت تکی که مردم آبادی از کوچه باریک چسبیده به دیوار خانه ما یا گاوشان را به چرا می بردند یا گله گوسفندی که چوپان در یک نوبت صبح به سمت باغسون می بردند و تنگ غروب همین مسیر را برمی گشتند. مسیر خیلی از باغبان ها چه با موتور ،چه الاغ به سمت باغسون از همین کوچه ی تنگ می گذشت. 
اگه دنبال پارچه بودی مغازه اسمال بود و اگه کفشت نیاز به تعمیر داشت، خدابیامرز اوس موسی بود و مغازه سلطون هم که انتهای کوچه بود. مغازه ی خدابیامرز سیغلی هم مدتی روبروی خونه ی ما باز بود
راستی یاد بی خانی ( مادر زن آسید محمد حسن)، همسایه روبرویی هم به خیر. 
بعدها با تأسیس دبیرستان فاطمه زهرا کوچه ما شاهد رفت و آمد دختران آبادی نیز بود.
دنیای کودکی ما پر بود از بازی های جور واجوری که مثل بهداری، صف کپسول، صف نفت، صف شرکت و کفش دوزی اوس موسی که دیگه از اونها هیچ خبری نیست، این بازی ها هم به بوته فراموشی سپرده شد. چارخک بازی هایمان رو حدفاصل بین منزل ما تا درب خونه آسید محمد برگزار می کردیم و گاهی هم فوتبال گل کوچک بود یا هفت سنگ( البته هفت سنگ رو بیشتر حدفاصل بین منزل مرتضی بابااحمدی تا منزل خدابیامرز سی غُلی بازی می کردیم). جافده عمو جعفر نیز اگرچه پر بود از کوپه های سنگ، اما به اندازه یک زمین والیبال فضایی داشت که بچه های کوچه را دور هم جمع کند و با کمترین امکانات یعنی دو شُهار و یک طناب، تا بوق سگ ما را سرگرم کند.

به واسطه مقاوله هایی که منزل ما در ماه رمضان، شب ها برگزار می شد، بازی دُبُر هم شب ها در همین کوچه اجرا می کردیم. شب های ماه عمرو نیز اگه روبروی خونه پدربزرگ و ابریم سید عباس نمی رفتیم روبروی مغازه اسمال برگزار می کردیم. 

تصاویر زیادی در همین لحظاتی که قلم روی لوح سپید کاغذ به حرکت درآمده جلو چشمانم رژه می روند و وادارم می کند از آنها نیز بنگارم اما از بحث دور می شویم ... مگر می شود از مینی بوس سی محمد و سی محسن گفت و به یاد اردوهای مدرسه و « لب کارون و چه گلبارون آسی محمد نیفتاد که با دست روی کنسول جلو می کوبید... مگر می شود خاطره تابستان و باربند و سفر دو هفته ای به مشهد را با مینی بوس های ولات به ذهن نیاورد. مگر می شود از بهداری یاد کرد و از اون دامن های سبز رنگ پسرها و ختنه و پشت بند آن تهلو به ذهن نیاد... مگر می شود حادثه ی تصادف سی موسی رو روبروی بهداری فراموش کرد... و بسیار تصاویر و قاب های ماندگار دیگر از گذشته زادگاه.


امید اینکه بپسندید.
 

 

 

پ .ن:  عکس ها برگرفته از آرشیو وبگاه و اینستای وحدتیه قدیم( رضا علی پور) می باشد.

چهارشنبه دهم آذر ۱۴۰۰ 7:29 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)