خاطرات طنز فوتبالی(2)
محمود سمنانی
در دهه ۷۰ هفتاد بازی جذابی داشتیم با تیم استقلال تل سرکوب. یادش بخیر بازیکنان خوبی داشتیم. دو اتفاق قشنگ افتاد یکی اینکه قبل از بازی عبدلخالق علوی گفت من گردنم رو بالش پیچ خورده و نمی تونم بازی کنم .
خب ما نیاز به عبدالخالق داشتیم و به اجبار از ایشان استفاده کردیم. در یک صحنه، آقای علوی بلند شد روی سر حریف که توپ را بزند یهویی با پرواز بلند به زمین خورد. همه دورش جمع شدیم. گفتیم یا خدا کمک کن آقای علوی چیزیش نشده باشه. یهویی بلند شد گفت:" ای جانمی جان. گردنم خوب شد".
دقیقا اواخر بازی بود بازی هم مساوی بود. یک کرنر عبدالرضا تامل سانتر کرد. همین جا بود که دفاع تیم حریف، ظهراب اقبالی- قبلا توی درمانگاه خودمون بود و بچه تل سرکوب- توپ رو زد به تور دروازه خودشون. ما همه ریختیم رو سرش برای شادی و آنطرف هم با داد و بیداد تیم خودش مواجه شد. یادش بخیر چه زود گذشت.
****
محمود سمنانی:
یه روز با تیم هلپه ای بازی داشتیم. بازی جذابی بود. داور بازی هم مرحوم یدالله تقدسی بود. تیم ما دو هیچ عقب بود. نیمه دوم بود یه پنالتی برای ما گرفته شد. البته ما بازیکنان خوبی داشتیم. ابوالقاسم سمنانی هم از چهره های سر شناس تیم ما بود . اقای سمنانی رفت برای زدن پنالتی. دروازبان پنالتی را گرفت. آقای تقدسی دستور تکرار داد. دوباره آقای سمنانی زد و باز رفت بیرون. بازم دستور تکرار داد و داور اومد کنار ابول گفت مواظب باش دیگ نمیشه تکرار کرد. جالب این بود که باز هم گل نشد . عجب روزهای قشنگی داشتیم.
****
مصطفی بهبهانی:
یادش بخیر فوتبال محله ای
یه روز من و رمضان رمضانپور و اسفندیار فولادی از مدرسه که تعطیل شدیم با هم قرار گذاشتیم بریم بالای ولات فوتبال بازی کنیم.
آنروزها بچه ها تو محله خودشون یه زمین فوتبال کوچک درست میکردند و هر روز مشغول فوتبال بودند. خلاصه با عجله تمام رفتیم که بازی رو شروع کنیم. اسفندیار خواست شوت کنه با اولین ضربه ناخن پاش از ته کنده شد و شروع به دادوبیداد کرد وما هم به همین خاطر بازی رو تعطیل کردیم وضد حال بدی بود آنروز...
*****
مصطفی بهبهانی:
سال 70 برای تیم منتخب دبیرستانهای منطقه به همراه رحمان عابدی، سیدعدنان مزارعی، کورش رازقی و سیدحسن دانش، رضا کاووسی و چند نفر دیگر از بچه های وحدتیه، هفته ای سه روز می رفتیم سعدآباد و در زمین فوتبالی مشهور به «گله میرو » در مسیر درودگاه به سعدآباد تمرین می کردیم.
یادم میاد یکی از تمرینات ما بعد از گرم کردن، پریدن از روی چند نفر از هم تیمی هامون بود که به ردیف و با فاصله یکی، دو متری ایستاده بودند.
یکی از دروازه بان ها، آقای «تورج فهیم» از بچه های سعدآباد بود که قیافه اش به همه چی می ومد الا دروازبانی. خیلی چاق بود، اومد که از روی بچه ها بپره پاش پشت گردن نفر اول گیر کرد و همه رو دومینو وار ریخت به زمین و خودش هم دستش شکست.
نمی دونستیم بخندیم یا از شکستن دست تورج ناراحت بشیم... به هر صورت یاد باد آن روزگاران یاد باد.
جمعه پانزدهم بهمن ۱۴۰۰ 21:41 سید حسام مزارعی








