غضنفر! شیر بیشه !
براساس ماجرايی از تاریخ شهر وحدتیه ؛ شهرستان دشتستان !
برگرفته از تاریخ شفاهی از زبان دنیادیدگان ولات
غضنفر! شیر بیشه !
غضنفر دلاور! شیرمردی از دیار وحدتیه امروزی یا مزارعی بی براء
نويسنده : سيروس عباسي
غضنفر تفنگچی ویژه کدخدای دهستان مزارعي بود، در شجاعت و ورزيدگي شهره بود، بزن بهادر بود و هميشه تفنگ برنو همراش بود ، وقتي سوار بر اسب تو كوچه هاي ده مي تاخت مردم احساس غرور و امنيت ميكردن ؛ غضنفر سوار اسب با مهارت تیراندازی می کرد و در شکار قاز مرغابی و چال چالک در حال پرواز هم خبره بود " هم دیگنه رفته بیدیم تهلو ، عام غضنفر کچه نشست سی یه چال چالک چاقی ، چال چالک هی کرد ، عام غضنفر سی انداخت ؛ ری اویی خووندش ! "
غضنفر بارها و بارها با دشمنان کدخدا درگیر شده بود و حتی یکبار به دعوت خان برازجان به جرگه تفنگچی های برازجان ملحق شد و دمار از روزگار خائنین درآورد ؛
شغل او سخت و گاهی دردناک بود ! همين شغلي كه دست آخر سرش رو كرد زير خاك !
" پسین گرگ و میش " تو خونه كدخدا ده پونزده نفر تفنگچي زبده نشسته بودن و با دقت به سخنان كدخدا گوش ميكردند:
" اي از خدا بيخبرا اومده بیدنه باغسون دزدي كنن ! خو پدر نيامرزيده ها خرما تون میرختین داخول زنبیل بار خر و قاطرمیکردین ميرفتين ؛ ده سيچه زدين مردكه كشتين ! بيچاره بواي پنج سر عيال بي! آدم ايقه بي رحم بو!! كدخدا سيل تفنگچي الش كرد و با غرور تمام گفت : ولي كور خوندن ! موزيري تا انتقام كشته شه نگيره آروم نوامو! جواب خين خينه !! "
همه فهميدن منظور كدخدا چیه ! تفنگچي ها همه شون نسبت به وضع قشون بلوک مهاجمین اطلاع كامل داشتن و ميدونستن كه به اين راحتی نميشه حتي تا دو فرسخي تفنگچي الشون هم رفت !
غضنفر كه تيز و زيرك بود نگاههاي سنگين كدخداي موزيري را بر خودش احساس كرد و فوراً بلند شد و فرياد زد" جانم بقربان خاك موزيري و كدخدا! من با سه نفر به انتخاب خودم و تجهيزات كامل براي رفتن آماده مي شويم "
كدخدا قبول كرد!
" ککا غضنفر ! مو میدونم که ایکار کار خوته ! اوما تو خوت زن و بچه داری ! ککاوالله احتیاط کو " .کدخدا مانند چشمانش غضنفر را دوست داشت و به وفاداری و غیرتش نسبت به ولات و مردمش آگاه بود . از طرفی نمی خواست بی احتیاطی کار دستش بدهد . کدخدا می دانست که عام غضنفر دلیر و ماهر اما در عین حال کله شق است .
عام غضنفر سه نفر تفنگچي دلير را انتخاب كرد و با اسب و جهاز كامل شبانه به طرف بلوک مهاجمین رفتند!
غضنفر زن داشت و يك دختر كوچك ! او عاشق اهل و عيالش بود ! اون شب تا نيمه هاي شب زن غضنفر با دختر كوچكش منیژه که غضنفر !"دده منجه" مینامیدش ! بيدار ماندند تا شايد جلوي رفتن بابا را بگيرن ! زن غضنفر نسبت به نيرو و تير تفنگ شوهرش مطمئن بود ولي شنيده بود كه حتي شيرمردان هم نمي توانند از چنگال مردان بلوک … جان بدر ببرند !!
ولي زمان موعود رسيد ، غضنفر منیژه و مادرش را بغل كرد و شايد براي آخرين بار صورتشان را بوسيد :
" نگران نباشيد ، همو خدايي كه ميپرستيمش هميشه حافظ ماست ، من صحيح و سالم ميام خونه"
بله غضنفر راست ميگفت !
او با يارانش شبانه رفتند تا بيخ گوش … اطراق كرد! شب بدون نور ماه و كم نور بود! شخصي كه بايد كشته مي شد براي او معلوم بود! خبرچینان کدخدا با دقت و زیرکی مشخصات قاتل اصلی را داده بودند. او كسي بود كه خون يكي از اهالي موزيري را به ناحق ريخته بود ! او فرد شرور و معلوم الحالي بود كه بايد قصاص مي شد !
"عام غضنفر ! قاتل تو ولات شون معروف به بشیرو هسی ، ای آدم حدود پنجاه سالشه ، هیکلش وه ای در داخول نمیا ؛ چارشونه و صورت مین مینی سبزه داره ، ری نک دماغش هم یه خال خلیجی! کهته کهته داره ….."
" تقاص خون غلو رو ازش ميگيروم"
اواخر شب وقتي گلّه هاي روستای … در حواشي ولات ازدحام كردند ! غضنفر و يك شيرمرد ديگر سوار بر اسب از شلوغي ولات استفاده كرده به روستا ورود کردند! به جز عده ای پیرمرد و پیرزن کسی داخل کوچه ها نبود ! با احتیاط و مخفیانه به خانه قاتل نزدیک شدند ! دیوار گلی با خارپشته ها نمی توانستند مانع ورود شیران مزارعی شوند !
غضنفر و سه یارش ناگهان مثل رعد وبرق ريختند در خانه قاتل!! قاتل گویی آماده نبرد بود ، با تفنگ مسلح اومد روی سکونی خونه اش ! قبل از هر اقدامی ، با يك تير غضنفر و اولين تير او كارش ساخته شد ؛ غضنفر مانند کرزنگرو پرید رو سینه مرد زخمی ! شناسایی ش کرد و یک گلوله دیگه حرومش کرد ! و اونها با همون سرعت رعد و برق سوار بر رعدهای تیزپای شان به سمت موزيري شتافتند.
هنوز خورشيد مردادماه از ستيغ زاگرس بالاتر نيامده بود كه عام غضنفر و سه تفنگچي ديگر سالم و پيروزمند رسيدن به " تل خركي" !! تفنگچي هاي كدخدا و تعدادي از اهالي منتظر سواران دليرشان بودند!!
حالا كدخدا مي توانست راحت بخوابد.
" امشو ميترم سرم بيلم ري بالش و آروم بخوسم ! اي نامرد خدانشناس ، بتمرگ تا درس عبرتي باشي سي مابقي هم قطارانت، بتمرگ تا دفعه ده كسي جرأت نكنه تير ناحق به طرف آدم موزيري بندازه "
غضنفر يك راست رفت خونه و دم در پاشيلي وايساد ! دده منجه پريد توي بغلش و سر و روي بابايش را غرق بوسه كرد !
ولي زن غضنفر هنوز گريه مي كرد ! او شايد سرنوشت خون و خون كشي را خوب مي دانست و بلايي را كه قرار بود سرشان بيايد از قبل در پيشاني شوهرش خوانده بود!!
سواران و مردان خان ….در كمين انتقام از موزيري بودند و در تعقيب غضنفر ! با اینکه موزیری بعد از تقاص خون « غلو» هیچ اقدام تهاجمی یا حمله علیه هیچ کجا انجام نداده بود اما خان … خونریز و انتقامجو بود و حتی بعد از قتل تلافی جویانه بشیرو مردم خودش هم به شدت توبیخ کرده بود ! و سه تا از تفنگچی هایش را فرستاده بود جزیره …
غضنفر علاوه بر تفنگچی گری ! نخل داری هم می کرد ، و رفت و آمدش به باغسون و مناطق دورتر کار دستش داد.
و بالاخره روز موعود فرا رسيد؛ ....
دو سال بعد از کشتن بشیرو ! ، در يك روز بهاري سواران كدخدا نعش غضنفر را با ارّابه و اسب و تشريفات كامل به موزيري آوردند !!
او براي انجام دستور كدخدا رفته بود درودگاه !
و هنگام برگشت اسير سواران كمين كرده و پر تعداد خان شده بود!! اونها به طرز ناجوانمردانه ای غضنفر و سه تفنگچی دیگر همراهش را کشته بودند.
موزيري در داغ جوانمرد شجاعش يك هفته عزادار بود ؛ كدخدا بيش از هر كسي غمگين بود ! او يكي از بهترين يارانش را ازدست داده بود :
" غضنفر تو همواره در قلب مردم موزيري و همه ما زنده و پاينده اي ! بخوس اي مردشجاع ! ولي بدون كه هيچيك از ما نميخوسيم تا انتقام خون ته از قاتلت نگيريم "
و همان هم شد … خون پشت خون و انتقام در پی انتقام …
سنگيني روزگار بيش از همه بر سينه منیژه خردسال و مادرش سنگيني مي كرد ! منیژه خردسال بدون بوسه هاي پدرش و نوازشهاي او چگونه ميتوانست بخوابد! جز خاطرات ریز و درشت و یک سری اسباب و تفنگ و قطار تیرهایش..از پدر چیزی نمیدید ! دختر كوچك هميشه به بابايش مي گفت" بابايي خرمن موهاي من قشنگتره يا موهاي تو " و غضنفر در حين لالايي برايش مي خواند:
" موهاي من وزوزي !
تو دختر عام غضي !
موهاي من وزوزي !
تو خوشگل بابا غضي ؛
منجه دده بمونی
روز خوشی ببینی !
بوا بیا عروسی
چه دختر ملوسی
لباس گل گل بپوش
شراب و شربت بنوش
هلهله ورپا وابو
منجه گل بوا بو
…"
حالا بابا غضي براي هميشه رفته بود پیش خداش و داغ نبودنش را تا ابد بر دل كوچك منیژه اش و همسرش بر جا گذاشته بود! حالا شعر لالایی را مادر هر شب برایش می خواند تا او بتواند روی بالش و زیرانداز بابا و لای ملافه بابایی؛ جلکل باباغضی را بغل کند و ببوسد و ببوید تا خواب او را برباید ..
یاد و نام عام غضنفر شجاع تا سالیان سال ونسل اندر نسل با مردم دشت بزرگ مزارعی و بی براء ماند و سينه به سينه و نفس با نفس چرخید و می چرخد …
ياد همه بزرگمردان و شيرزنان و شيركودكان خطّه ديرين موزيري و بي براء در همه دوران ها ( وحدتيه ) گرامي باد...
نثر و نظم : دكترسيروس عباسي
زمستان ١٤٠٠
چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰ 22:23 سید حسام مزارعی









