کشتن اولین مرغ
روز جمعه دهم بهمن ماه 93 به منزل حسین کل غلملی در وحدتیه رفتم. فرزند غلمسین مشغول ذبح مرغ بود. وارد شده و نشستیم . مادر غلمسین ازش پرسید قصه کشتن اولین مرغ را برای آقای گرمسیری تعریف کرده ای؟
غلمسین گفت: خیر ایشان طبع شعر دارد. ممکن است مانند شعری که برای باقر ضیا گفته برای من هم شعری بسازد.
با این حال تعریف مختصری از ماجرا نمود. همین نکته انگیزه ای شد تا شعر زیر را برای غلمسین بنویسم. ولی برایش نگفته ام تا زمان فرا برسد.
یاد دارم روزگاران شباب
دل به عشق ساق سیمین کباب
خواب و بیداری به یادش بودمی
سر به راه و جان فدای بودمی
یک شبی با خود بگفتم این چنین
کای غلمسین ای غلام مه جبین
تا به کی پنهان بداری راز خود
در بیابان می چرانی غاز خود؟
کار بیهوده مکن از کاهلی
فاش می کن راز را نزد ولی
تا کند کاری برایت در صواب
کار تو نبود سزاوار عتاب
در هوای کوی او پر می زدم
درب های بسته را در می زدم
شاد و خرم در هوای کوی او
بر گلویم بسته شد گیسوی او
ناگهان از خواب جستم دل پریش
چشم بگشودم ندیدم یار خویش
روزها آمد و شب شد بی دریغ
ماه من بودی نهان در زیر میغ
در پی چاره بسی گشتم ولی
صد فغان از دست شرم و کاهلی
زهره ای کو تا بگویم راز خود
با ولی از دلبر طناز خود
تا که روزی از قضای روزگار
بخت شد با من رفیق و سازگار
عاقبت با زور دست و انقیاد
کله مرغک به کنجی در فتاد
با لگد خونی ز مرغک بر جهید
شعف و شادی در دلم آمد پدید
چون علی در جنگ ابن عبدود
پا شدم از لاشه مرغک به قد
بچه ها شادی کنان کف می زدند
شعله های عشق من دف می زدند
با نگاهی زیرکانه رفتمی
قصه های گفتنی را گفتمی
ای خدا رحمت کند آن مرغ را
چون رهانیدم ز دام سرخ را
در کمند زلف او نالان بُدم
نی ز خوبان بلکه بدحالان بُدم
چون روایت شد برای باب و مام
بر همی داد عشق کوچک والسلام
فرج الله گرمسیری
چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰ 23:3 سید حسام مزارعی








