کوله باری روی دوشم ...
کوله باری روی دوشم
دستمالی دور سر پیچانده دست من
ز پینه ، چون بیابان
از سر بازار تا آن سوی شهر ،
در پی یک تکه نان.
***
کهنه کفشی دارم از دنیا
خدا را شکر می گویم
به رقصی کز من آواره بر آید به ساز این جهان.
***
باری اندر دوش من بنشسته بود
رهسپار معبری بودم که وانگه شد اذان
در خیابان ، این زمان و این اوان
رو سپردن به خدا ؟
***
جمعیت در حیرت است
چون که رفته از قبیله بی گمان
رنگ خیلی چیز ها.
رجعت اشکی به چشمی ،
آری اینست ارمغان.
سیدامیرحسینمزارعی
چهارشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۱ 23:56 سید حسام مزارعی








