مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

ناگهان چقدر زود پیر می شویم.

 

 

ناگهان چقدر زود پیر می شویم.

"چهار راه سعدآباد ، مستقیم بیا تو شهر، حسینیه ابوالفضل را که رد کردی، می رسی به یک محوطه ی باز که کلی پیرمرد نشستند...".

سالهاست هر دوست و رفیقی که قرار است مهمان ما شود را با این آدرس راهنمایی می کردم ، تا یادم می آید مشخصه و آدرس دقیق محله مان را با همین پیرمردها می شناختم.

کابُل با آن کلاه دو گوشی قدیمی و تکه چوب که به دست داشت آدم را یاد پیرمردهای اوایل دوره قاجار می انداخت. کابل روی عبور و مرور آن منطقه حساس بود و هر کسی را که از محل می گذشت برانداز می کرد و احیانا صفتی را در تیپ و قیافه ش پیدا می کرد که او را با آن صفت معرفی کند و طبیعی است فکر کنید این موضوع بیشتر در مورد خانمها رخ داده باشد.

علی پناه ،عام غلامحسین،علیرضا محرضا، خداکرم محرضا، خداخواست کرم خالسین،عاموم صفر،عواس آقا و... معمولا کرسی ثابت داشتند و به تناسب موضوع مدعوین دیگری هم حضور داشتند.

کل کل های علیپناه و عام غلامحسین که باجناق بودند و کمی تا قسمتی گوش هردو سنگین بود، یکی از سرگرمی و برنامه های ثابت محفل پیرمردان بود. گاهی یکی از این جمع احیانا با یکی دیگر قهر بود، فاصله ایمن را رعایت کرده و کمی دور تر از بقیه بر روی تکه مقوای خود می نشست.

پدرم ظهرهای گرم تابستان را ، وقتی که خوابش نمی برد تکه گونی خودش را بر می داشت و زودتر از بقیه در محل حاضر می شد که اغلب با اعتراض و دعوای مادرم همراه بود. هوا که کم کم خنک تر می شد بقیه هم با تکه مقوا ، پلاستیک ، گونی و یا هر وسیله اختصاصی که برایشان حکم زیرانداز را داشت از راه می رسیدند.

راستی کرونا مدتی جمع دوستانه ی پیرمردان محل را بر هم زد و به جمع های یکی دو نفره ی ماسک زده با حفظ فاصله ایمنی تجزیه کرد.

حالا سالهاست که کابل دیگر نیست و مادرم هر وقت که از کنار باقی مانده آن جمع رد می شود به یاد خالویش کابل می افتد و زبان بذله گویش.

خداخواست خانه نشین شده ،علیرضا بعد از عمری زحمت و چوپانی سالهای آخر عمر خود را بر روی ویلچر سپری کرد و چند ماه پیش از دنیا رفت.

حسن مالک یکی از قدیمی های محفل پیرمردهای محل ما دو سال پیش رفت، آخرین رفته ی آن جمع خاطره انگیز اما عام غلامحسین بود که بعد از رفتن عمه مخمل راهی برازجان شد و به گمانم علاوه بر دوری عمه مخمل دوری از جمع این رفیقان قدیمی باعث شد که چند روز پیش او هم برود. عام غلامحسین با آن عینک ته استکانی و گوشهای کمی سنگینش که باعث می شد اخبار بی بی سی را با صدای بلند برای بقیه تعریف کند.

در آن زمان که مجازی نبود و خیلی ها اهل اخبار نبودند، عام غلامحسین خبرهای روز دنیا را از بی بی سی نقل می کرد. راستی علی دایی را خیلی دوست داشت. اخبار فوتبال را احتمالا بیشتر از کیهان و دنیای ورزش پیگیر بود.....

از آن جمع قدیمی هنوز هستند تعدادی ... چند روز پیش رضا را دیدم یکی از آن قدیمی ها . می گفت: "می ترسم. چرا همه دارن می میرن...".

مدتی است دیگر حوصله آدرس دادن را ندارم، که فلان خیابان و فلان کوچه و پلاک چند و...

آدرس برای من همان پیرمردان کوچه بودند. یادشان بخیر...

 

 

حسین جمی

جمعه نوزدهم فروردین ۱۴۰۱ 22:44 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)