مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

حكايت "جان محمد" و پماد ديكلوفناك

 

حكايت "جان محمد" و پماد ديكلوفناك

 

در همان روزهاي آغازينِ "از بد حادثه به بيضا پناه بردنم" با جان محمد آشنا شدم.

پيرمردي بود با شلوار شبه كردي با پارچه مشكي نسبتاً ضخيم، پيراهني كرم كه تا نزديك زانوهاي با حالت ژنو واروم ( پرانتزي )ش مي رسيد و در زمستان يك كت خاكستري به اين دكوراسيون ساده هميشگي افزوده و بعد از عيد كم مي شد

قامتي متوسط داشت با چشمهايي كم فروغ و كمي كدر ولي دندانهايي مرتب و كامل 

صدايي ملايم داشت و بياني همراه با طنز اگر خوب گوش مي دادي!! 

ته ريش جان محمد هم مثل تركيب لباسش ماهيتي ثابت داشت و همه اينها روي هم قانون "همه چيز در حال تغيير است " را صراحتاً به سخره گرفته بودند!!

 

مي گفتند در جواني مافياي ( بيچاره جان محمد زحمتكش) اصلي كولبري جنس قاچاق بوده از شيراز به بيضا آنهم پياده و در زمستانهاي استخوان خرد كن آن سالها و حدود ٦٠-٥٠ كيلو قند را بر كول خود از بيراهه گردنه به بيضا و بانش مي آورده.

استخوان بندي اش باور آن حكايات روزگار سپري شده اين مرد سالخورده را ممكن مي ساخت.

جان محمد در اوضاع نابسامان آن سالهاي فلاكت بار قند و چاي و ساير ملزومات مصرفي مردم را در زمستانهاي بي درآمدي بدون افزودن سود به مردم به صورت قرضي مي داده و در بهار و تابستان و بعد از برداشت محصول حساب مي كرده است كه كمك بزرگي به اكثريت كم برخوردار و نابرخوردار آن روزهاي مناطق روستايي و دور افتاده بوده است و مردم هميشه قدردانش بودند.

شنيدم چند سال بعد هم به عنوان كارآفرين و خير نمونه دهه هاي ٣٠ و ٤٠ از وي تقدير به عمل آوردند.

 

به علت نبود داروخانه در بانش بيضا به من مجوز آوردن برخي داروها را داده بودند.

روزي جان محمد عصازنان به مطب آمد و تكه اي از جلد مقوايي پماد ديكلوفناك را آورد كه نا اميدانه به زانوهاي به شدت آرتروز شده -كه محصول آن سالهاي كولبري اش بود- مي ماليد:

با حالتي كه انگار جنس ممنوع و قاچاق و نايابي را مي خواهد تهيه كند به ٦ طرف اصلي و ٥-٤ جهت فرعي نگاه كرد و …!!

 

-مي گم اين پماد را داري؟!!!

-آره دارم.

 

- خارجيه ها!! 

خييلي به سختي گير مياد

-آره دارم خوبش هم دارم!

گرمه شو دارم همين امروز صبح آورده ايم هنوز گرماي كارخونه شو مي توني حس كني!!

 

-يك عدد بده ببينم 

براش آوردم 

-قيمت؟!

-قابل نداره ٣٠٠ تومان 

 

 

جان محمد با عجله، كمي ناراحتي و مقادير بيشتري نا اميدي پماد را كوبيد رو ميز و كشدار گفت:

نمي خوااام!!

-چطور شد؟ چرا؟!

-اصلي نيست اين حتماً قلابيه!!

-چرا؟! از كجا ميگي

-اصلي ش ٥٠٠٠ تومانه نه ٣٠٠ تومان

-نه! جان محمد قيمتش همينه 

آهاا ببين نوشته هاش و شكل و رنگ جعبه شون يكيه.

-مطمئني؟!

-آره شك نكن خيالت راحت

 

جان محمد در حالي كه سريع پماد را برداشت و پولش را روي ميز گذاشت با مقادير معتنابهي الفاظ مگوي ( بييييب !!!) با خود گويان و با سرعتي بسيار بيش از زمان آمدن كه از انرژي عصبانيتش منشا مي گرفت رهسپار شد.

-جان محمد! چطور شد؟! 

مگه كي برات مي خريده؟!

-اين پدر سوخته فلان فلان شده نوه ام مدتها براي من به نام پماد خارجي مي گيره و ٥٠٠٠ تا ٥٥٠٠ با من حساب مي كنه!!

جان محمد رفت و نمي دانم با نوه برخوردي كرد يا نه ولي چون از نوه خبري نشد احتمالاً به" جان محمدي" خودش نوه را حتماً بخشيد!

 

جان محمد نيز از مجموعه دوست داشتني "دوستْ پيرمرد و پيرزنان" من در دوران طرح بيضا بود كه مثل اكثريت قريب به اتفاق آنان در سال ٩٩ و در آستانه ٩٧ سالگي از درگاه جهان گذران گذر كرد و با هفت هزار سالگان سر به سر شد!

 

      "روحش شاد"

 

 

دکتر عبدالرحمن بابااحمدی

یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۱ 9:22 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)