مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

خاطره ای از آخرین روز خدمت تو ولات( گاهنامه دوازدهم اردیبهشت ماه)




درود ای نازنین هم ولاتی
بگو اُمرو چطوری وچه ذاتی

من هشت سال تحصیلی از بهترین سالهای عمرم را روی پل مزیری بی ورا رفتم و برگشتم. رفیق های بی شماری یافتم که یادآوری خاطرات آن روزها، جوانم می کند و سخت فرحناک.

قبلا یادداشتی از آخرین روز خدمت سی ساله ام در آموزش و پرورش نگاشته ام. اکنون سر آن دارم تا خاطره ای از آخرین روز خدمتم درمزیری بی ورا بنگارم.

بله دوستان. هشت سال رفاقت با نسل جوان ، پاک و بی آلایشِ مزیری بی ورا خاطرات خوبی را رقم زد.
برنامه حضور ما در دبیرستان اینگونه بود که به قول استاد شهریار(آقای شهریاری) چاس چیپونی را به همراه خود به مدرسه می بردیم و در دفتر دبیرستان صرف می کردیم. و پسینگاه به منزل بر می گشتیم.

سال تحصیلی ۷۴-۷۳ به پایان می رسید، اگرچه برایم سخت بود اما طبق درخواست خودم باید به برازجان منتقل می شدم.
امتحانات پایان سال (خرداد) ولات را به پایان رساندیم ،دلم نمی خواست ازمیان دوستان دانش آموزم کسی تجدید شود و برای امتحانات شهریورماه به مدرسه بیاید. می خواستم با خاطره ای خوش ولات را ترک کنم.

پس از برگزاری امتحانات در دفتر دبیرستان می ماندیم و برگه های امتحانی را تصحیح و نمرات را وارد لیست می کردیم.
آنروزکه آخرین بسته از اوراق را بررسی می کردم چند نفر از شاگردان، نمره قبولی نمی گرفتند. برگه ها را جدا کردم و به میش غلی(غلامعلی آذرگون) پیغام دادم که ساعت ۲ بعدازظهر به مدرسه بیاید.

درساعت مقرر میش غلی، آرام ومتین آهسته درب را گشود، حال واحوالی کردیم، به ایشان گفتم که برخی ازدوستان نمره قبولی نمی گیرند، از آنجا که سال آینده در اینجا نیستم و من نمی توانم برگه امتحانی را دستکاری کنم بیا این خودکار را بگیر، هرچه من گفتم تو بنویس.

میش غلی یکه ای خورد و در بهت و ناباوری نگاهم می کرد.عجیب هم بود(درطول هشت سال خدمت چنین حرکتی از من دیده نشده بود)

اول به جهت نبودنم درسال آینده، دوم به خاطر نوشتن در برگه ها، گفتم وقت نیست هرچه گفتم بنویس.

درست به یاد نمی آورم هفت یاهشت برگه را به میش غلی سپردم ،پاسخهای صحیح را دیکته می کردم و میش غلی با شتاب با خط رُچ بُتُلی (Roch botoli) می نوشت.

وقتی کار نوشتن تمام شد نمره های قبولی را می نوشتم و امضا می کردم. حالت بیقراری را در چهره میش غلی می خواندم. علت نگرانی اش را پرسیدم. با کمی تعارف وماخوذ به حیا عنوان کرد که ساعت ۲/۳۰ باید در ورزشگاه باشم. امروزمسابقه فوتبال داریم، خیلی شرمنده شدم، گفتم چرا زودتر نگفتید؟

ساعت به ۲/۳۰نزدیک می شد باید ایشان هرچه سریعتربه مسابقه می رسید، او از مهره های خوب تیمش بود.

ایشان را مرخص کردم، میش غلی موتور را چالو کرد و ردی از گرد و خاک به جا گذاشت.

کارتصحیح اوراق و آخرین روزخدمتم درولات به پایان رسید، نمرات را وارد لیست کردم ودرجای خودش قراردادم، دفتر و دبیرستان را ترک کردم وکلید رابه منزل آقای مزارعی رساندم.

غرض نقشی است کزما باز ماند
زمانه را نمی بینم بقایی



فرج الله گرمسیری
 

شنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۱ 9:36 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)