مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

به مناسبت گرامیداشت روز معلم


درود 
ضمن عرض تبریک به مناسبت یازدهمین سالگرد وبلاگ همدلی که به زحمت دوست عزیزم جناب سید حسام  مزارعی راه اندازی شده و الحق در یادآوری خاطرات و آداب و رسوم قدیمی شهر و بیان نکات فرهنگی و اجتماعی دیار محبوبمان وحدتیه همت مانا وجاودانی را داشتند، وهمچنین تبریک هفته گرامیداشت مقام معلم، برخود لازم دانستم سهم خود را با بیان خاطرات شیرین گذشته، باخاطره ای تلخ اما شیرین از دوران تحصیلی خویش تقدیم محضر شریف دوستان کنم. امید است که مقبول نظر دوستان واقع شود.

 

«مهرماه سال یکهزار و سیصد و شصت و دو، آخرین سال تحصیلی من در مقطع ابتدایی بود و من به کلاس پنجم دبستان ارتقا یافته بودم.

آموزگار کلاس پنجم آقای «حشمت الله دهقان» اهل دشمن زیاری فارس بود. ایشان در منزل حسن فاطمی که نزدیک مدرسه بود، اجاره نشین بودند.
از منزل ایشان گفتم و یاد خاطره ای افتادم. آقای دهقان پیکان استیشن کرم رنگی داشت و در حیاط اجاره ای یک گودال بزرگی بود مشهور به «گرو». بارها اتفاق می افتاد که ایشان می اومد و بچه ها را صدا می زد که بیایید کمک کنید،  ماشین افتاده توی «گورآب» . ادا کردن گوراب برای ما خنده دار و با مزه بود. برای ما دانش آموزان کمک به آموزگارمان بسیار شیرین بود و لذت بخش. دوستش داشتیم چرا که انسانی خوش اخلاق و مهربان بود. یادش به خیر 

آن سال تعدادی از شاگردان به دلیل مردودی های مکرر و کبر سن در کلاس حضور داشتند، دوستانی همچون محمد جعفر جگرگوشه، عبدل برتین، مرتضی آیین، علی زنگنه و... که از نظر سنی از مابزرگتر بودند. 
اما یکی از خاطرات تلخ و شیرین من در آن سال به یکی از روزهای کلاس برمی گردد که به شوخی با دوست عزیزم.(خدایش بیامرزد) شهید والامقام الله کرم سیاه منصوری به هم سنگ پرتاب می کردیم. من این سمت کلاس بودم و الله کرم نیز سمت دیگر کلاس بود. همین که سنگ نسبتا بزرگی برداشتم و می خواستم به سمت او پرتاب کنم، شوربختانه دستم کج شد و سنگ به سمت دیوار روبرو تغییر مسیر داد. محمد جعفر جگرگوشه که عمرش درس نمی خواند از شانس بد ما در طاقچه ی دیوار مدرسه نشسته بود و داشت درس می خواند. سنگ پرتابی ما مستقیم به بیضه ی محمدجعفر خورد و ایشون از طاقچه به زمین افتاد و بیهوش شد. بچه ها گرد محمدجعفر جمع شدند و تعدادی هم به دفتر مدیر رفتند و خبر بردند. آمدند و محمدجعفر را به بهداری محل منتقل و من و الله کرم را نیز به دفتر بردند. 

آن روز تا پایان زنگ مدرسه ، ما دو نفر را درب دفتر مدرسه نگه داشتند. خدا خدا می کردم که آن روز ما را تنبیه نکنند چرا که کلاس برادرم (پایه سوم) نزدیک دفتر مدیر بود و نمی خواستم ایشان متوجه کتک خوردن من شود و به خونه منتقل کند.
خدا را شکر زنگ مدرسه خورد و همه دانش آموزان به خونه رفتند. یهو آقای دهقان با یک شلنگ سبز رنگ در دست از در دفتر بیرون اومد. هنوز رنگ و‌ اندازه آن شلنگ به خاطرم مانده و ترس از آن آزارم می دهد. چشمتون روز بد نبیند. افتاد به جان ما و چند شلنگ من را می زد و سپس نوبت الله کرم بود و باز برگشت مجدد به سمت من. من و الله کرم همانطور که شلنگ نوش جان می کردیم ، می گفتیم آقا غلط کردیم ... دیگه تکرار نمیشه ...اما ایشان کار خودش را می کرد. نمی دانم چه تعداد شلنگ نوش جان کردیم اما این را می دانم که بنده خدا الله کرم درد بیشتری را متحمل می شد چرا که به دلیل نقص مادرزادی که در یک دست و یک پا داشت ، تمامی شلنگ ها در یک دستش خورد.

آن روز من بزرگترین و دردناک ترین کتک دوران تحصیلم را تجربه کردم. اما آن سال هم همانند سال های گذشته با موفقیت پشت سر گذاشتم و دوره ابتدایی را به پایان بردم.

یاد باد یاد و خاطره ی همه هم شاگردی ها ... همه آموزگاران واساتید هر سه مقطع تحصیلی. 🙏

 

مصطفی بهبهانی

 

و این هم آخرین کلاس درس و پایان سی سال خدمت ، هفتم اردیبهشت ماه 1401

 

یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ 17:41 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)