هفتمین جلسه انجمن ادبی شهر

آثار قرائت شده اعضا:
پیله های تنیده
از، ابریشم
ذره،ذره عشق
و حس تازه ی سکوت!
نم نمِ باران
در بیکران ِ کویر
و زندگی روی صنوبری سبز
چرخش باد،
لا به لای برگ ها
و اینک...
پرواز...
********
یادداشت اول:
می خواهم مریم بشوم
عیسی بزایم
تا اسماعیلم جار بزند
" عیسی پسر خداست"
ساره نجفی
=======================================
ساعت ها
با تو حرف می زنم
بی آنکه بشنوی
من در درون خود
اما،
تو،در کجای زمان
با من حرف می زنی
*************
شعرهایم را که بو می کنم
عطر بی نظیر یادت را می فهمم
شعرهایت
را که می چشم،
مزه گنگ
خاکشیر شسته می دهد.
**************
به ملکوت نگاه تو می رسم
در اوج که باشم
با تو
چشمانم به دریا نشسته
***************
جنایت آتش
مرگ هیزم
و
خواب خرگوشی در پوستین نرم شب
کبری زال
=======================================
" برای واژه مفهوم پریش آزادی"
در این جهان
تنها یکی واژه کافی بود
که نبود!
و این سان انسان در انتظار
قبل از طلوع وزیدن نور
و قبل از زایش واژه تاژ عشق
تا کهربائی عسل
تا حضور گل سرخ
تا بعد از شب خسته
تا همیشه سپیده دم
تا ابد...
دریغ که مقصد نرسیدن بود!
دکتر بابااحمدی
=================================
زلف چون بر ماه افشان می کنی عالمی را مست و حیران می کنی
گرد آن خرمن اگر دستی برند آسمان را ابر و باران می کنی
خوشه چین آن لب خندان شوم درج گوهر را نمایان می کنی
گر بچرخانی به زلفت شانه را مشک را در شهر ارزان می کنی
این دل وامانده را با هر نگاه دم به دم در سینه لرزان می کنی
با فریب هندوی کنج لبت شیخ و ملا را چو صنعان می کنی
آن که را با تیر مژگان می زنی دل کباب و سینه بریان می کنی
از سویدای دلم غم می پرد چون لبانت شکرستان می کنی
ما بگوییم آن چه را نا کرده ایم تو نمی گویی ولی آن می کنی
حسین جعفری
=============================
کدامین را صدا می زنند؟
تیک، تاک عقربه های ساعت؟
آیا این از بی خیالی نیست؟
کدامین را می پالایند؟
آنان که هر دوازده را دوبار قورت می دهند.
آیا این از بی خبری نیست؟
کدامین را می نوشند؟
از بی خیالی، بی خبری و بی خویشتنی!!!
حسین جعفری
*********
"حتا اگر تو نیایی"
از این گریوه خواهم گذشت
حتا اگر تو نیایی!
حتا اگر تو نخواهی!
یک دشت خاطره داریم
در قاب قرن ها.
از این گریوه خواهم گذشت
حتا اگر قهرمانی نباشد
حتا اگر نور نبارد
یک آقیانوس آرزوی خفته داریم
شن زار ساحل نرم است
این را کف پاهایم می گویند
اقیانوس بی کران است
این را چرخش بازوانم می خوانند
از این گریوه خواهم گذشت
حتا اگر ماه نپاشد
نور خیالی اش را،
در دامان دشت شب
از این گریوه خواهم گذشت
خورشید هیچ گاه غایب نیست
و نیزه های زرینش را،
هر صبحگاه
به چشم آسمان می پاشد.
از این گریوه خواهم گذشت
مهتاب عاریتی است
حتی اگر پلنگ آن را به نیایش بنشیند.
از این گریوه خواهم گذشت
حتا اگر تو نیایی!
حتا اگر تو نخواهی!
حسین جعفری
*************
کجاست؟
فصل باد موافق
که غیرت از شانه های دریا برگیرد
و شبانگاه
ماه از قبل آن،
با تشکیل هاله ای از خرمن مدور
به حرمت برسد
کجاست؟
مادینه استراتوس عصاره ی آبها
که وقتی
زهدان پا به عنقریب وضع حملش
به شماره می افتد
نرینه چکادهای سرفراز
حافظان شرف نوامیس دشت و جلگه
دست بر دیده نهند
به رعایت سنت دیرینه
عفت و پاک چشمی نماد جنوبی
تا بی بی رباب یله معذب نباشد
زایش باران را
لطیف زاده ی سیخک اریب
بر سجاده ی گرد گرفته (مشیل)را.
کجاست؟
تلألو شمشیرک فرازگاه دور
که امید
در نی نی چشمان چوپان بنشاند
و در دلمشغولی گله
شبان بر تپه ای مشرف
بر خوان یک نفره ی خویش
به سور بنشیند
و گله پا
تکانی به خود بدهد
مزد چند خرمایی که از چاشت پیچ چوپان
روزی دارد.
کجاست؟
آسمان غرمبه ی هار
که گرگ در استتار غریوش
خود را
به پشت (قاش) برساند
و از هم درآمیزی بانگ (هلا هلا ی) بابا پیر
و هوفه ی باد،
(سختوک)پناه برده در روزن دل به توفان بسپارد
و فردا روز از زخم (پروکه)
بر تن تپه های مجاور
روستا زادگان (خاچ)های گندمی
بر چاله های آتش بگذارند.
*****************
گوسفندان هم سر به هوا شده اند!
آخر باید:
دشت به سبزه بنشیند
نخل سخاوت بپاشد
کوه تاول (گمپال) بزند
خورشید سر بشوید
پیرزن (چلوس) بیندازد
رودخانه (پزو) بیاورد
(داغو) بوزد
(تلنگون) بگندد
(سوم) بیاید
سگ در زنبیل بخوابد
بر دیوارها (الورد) سبز شود
بهمن موج بزند
(کره دزد) دسته شود
(ملو) سرفراز شود
(جیکه) گر کند
مار آفتاب بگیرد
دی عید بیاید
شب برود و روزهای نو بیاید
زمین سرخ و هوای یکدست غبار
که جمبازه برنمی دارد.
علی حسین جعفری
=============================
سر می کشی از بلندای پنهانم
سر می کشی در بلوغ نمناک تنم
دست می کشی
دست، دست
بر نبض واژه های پریشان شرمساری
که حول درد ممتد من می چرخند
دیر می شود
تا مردن
تا سرود منظومه اندوه زبانم
سخن می گشایم
تا وضوح
تو به شکل حزنی شوم،
برایم خوانده می شوی
رها می شوی
در پرسش یک هوش
غباری در همهمه های باران
باز می مانی
در شوق یک هشدار
نفس می بری با من
بدجور
بدجور،شبیه سایه های درونم
مدام تن می دهی به حرف
حرف از گلایه های خلق تو که می شود
شکل تو زود بارور می شود
و می بارد بر سطوح نیمه بازم.
****************
سرود بنیان کن آوازهای
دور نگاهم
در تلنگر هوس های خشن وحشی ردپایت کور می شود
و تکرارکنان سرفه های مرگ
مرا در خواب های رودابه های جهان غرق می کند
انگار ترانه های بیات روزگار من ،خوردنی نیستند
که سگ ها
کوچه ها را
با پارسشان
روی سرم خراب می کنند
اینجا،شکل قدیم جهان شوریدگی را در طعم ماندن من
در سایه های
کویر نفس هایت ،گرم تر می کنند.
***********
در فکر حالت می شوم وقتی که در هم می شوی چون کیمیا می مانی و دور و برم گم می شوی
وقتی که هستی با توأم،حالم دگرگون می شود وقتی که نیستی دائماً در من تو بازدم می شوی
گودرز رحیمی








