در راستای گاهنامه بعدی، شنوگه های زادگاه
آب تنی را نخستین بار پای چاه آب تجربه می کنم. دستان بلند مادر "دُول" سیاه را از ته چاه بالا می کشد و از فرق سر تا پشت پایم را خیس می کند. صدای شُرّه ی آب با گریه های من قاطی می شود و ناز و نوازش های او نیز نمی تواند این کودک لجوج ۲ - ۳ ساله را ساکت و آرام سازد.
حوض ساروجی ترَک خورده ی کنار چاه نیاز به مرمت دارد و مدت هاست که رنگ آب به خود ندیده است. یکی از روزهای تابستان مکتب دار محل که در این کار مهارت خاصی داشت همراه با ابزار و وسائل از راه می رسد تا بنا به سفارش پدر ترَک ها را ترمیم کند. چند روز بعد حوض آماده ی آب گیری می شود.
از صبح اول وقت خواهرانم دست به کار می شوند تا به نوبت از چاه آب بکشند. ظهر نشده آب تا پاشویه ی حوض بالا می آید و من که از ابتدا چشم به دستان آن ها دوخته و مسیر آب را از جوی باریکه ی پای چاه تا لبه ی حوض دنبال کرده ام سر از پا نمی شناسم. با آمدن پدر و لبخندی که به لب دارد از او بهانه ی آب تنی می گیرم. مادر نگران است و مخالف و من از آخرین حربه ام که همیشه ی خدا موثر بوده استفاده می کنم و او که تاب گریه و زاری هایم را ندارد تسلیم می شود. اندام سنگین پدر آب حوض را تا لبه های آن بالا می آورد و من با ترس و هیجان، دستان کوچکم را در دستان چاق و گوشتالوی او می گذارم تا برای اولین بار خنکای آب را با تمام وجودم حس کنم. از آن به بعد هر ظهر که پدر برای آب تنی می آید مرا نیز به داخل حوض می برد و رفته رفته با فوت و فن شنا آشنا می سازد.
سومین مکان آب تنی "گاوَند"های کنار خانه ی پدر بود. باغچه ای با حدود پنجاه اصله نخل بلند که بخاطر ریختن "تاپول" هایشان بالا رفتن از آن ها دل و جرئت زیادی می خواست. گرمای زودرس تابستان مجال خودنمایی به بهار نمی داد و ما بچه های همسن و سال، از نخستین روزهای فروردین و حتّا قبل از آن منتظر می ماندیم تا نوبت آب به باغچه های اطراف برسد. گاوندها و "گُرَو"های پر از آب نوعی استخرهای طبیعی بودند که در فصول بهار و تابستان و قسمتی از پاییز محل شنای بچه ها و بازی های مخصوص آن ها بود. بازی هایی که هم اکنون نوع پیشرفته ی آن ها را در پارک ها و اماکن ورزشی شهر ها نیز می توان مشاهده کرد. برای نمونه بازی هایی چون "تاب" و "الله کلنگ" و "سُرسُره"... که تمامی آن ها را در محیط روستا و بدون کمترین امکاناتی تجربه کرده ایم. برای بستن تاب کافی بود تا "گرز" نخل را از پایین به بالا دو شقّه کرده و انتهای آن را گره بزنیم و برای ساختن الله کلنگ "تُنگ" خشک نخل را روی برجستگی زمین قرار داده و از دو طرف روی آن سوار شویم. سُرسُره نیز یکی دیگر از بازی های حین آب تنی بود که بچه ها به هنگام فروکش کردن آب گاوند از بالا به پایین روی آن سُر می خوردند. بازی های دیگری چون "گرِی" و "چُوجیز" و "مجِک"... نیز جای خود داشتند که پرداختن به آن ها از حوصله ی این مقال خارج است.
زن ها و دختر ها نیز از این مواهب طبیعی بی بهره نبودند و به بهانه ی شستن ظرف و رخت و لباس، پشته های گاوند را قُرُق می کردند. از کار شستشو که فارغ می شدند با پیراهن بلندی که به تن داشتند توی آب می پریدند. سر و صدا و جیغ و دادشان همراه با "شلَپ شلَپِ" جفت پاها که آب را می شکافتند و از این طرف به آن طرف می رفتند از فاصله ی دور به گوش می رسید.
هرچه سّن و سال بچه ها بیشتر می شد محدوده ی شنایشان نیز گسترش می یافت. آب های راکد درون گاوند بخاطر شنای مداوم بچه ها و بزرگترها رفته رفته بویناک می شد تا جایی که محل زیست جلبک ها قورباغه ها و "چن تیله سگ"ها و بعضا نیز ماهی های ریز و درشت می گردید.
وجود نهرها و جوی های متعددی چون"گُدارچیتی" و "اِشکنِ خَرِّه" و "جا لاله" و "جُو نو" و "حاج مَحدی"... که از رودخانه و قنات منشعب می شدند تا نخل های پایین دست را مشروب سازند فرصتی فراهم می آورد تا بچّه ها برای آب تنی به آن جا نیز بروند.
دور دست ترین محل آب تنی، رودخانه ی موسوم به دالکی بود که سرچشمه و مظهر آن حوالی شهرستان کازرون قرار دارد:
"تابستان های داغ و طاقت فرسای دشتستان، فاصله ی دو سه کیلومتری محل تا این جا را با بچهها مسابقه ی دو می گذاشتیم. خاک نرم بین راه انگار ترکیبی از آرد و روغن گداخته، کف پاهایمان را می سوخت و به سرعتمان می افزود. این پا را زمین نگذاشته پای دیگر را بلند می کردیم. تنها ایستگاهِ بین راه جدولِ آبی سرقنات بود و ما که از تشنگی لَه لَه می زدیم، بدون این که لباس هایمان را بکنیم، تا عمق آب شیرجه می رفتیم و کشاله های سبز جلبک را همراه با شوری آب یک نفس هورت می کشیدیم.
از آن جا تا رودخانه راه زیادی نبود و تا می آمدیم دوباره سوزش گرما را حس کنیم، کف پاهایمان با قلوه سنگ های صاف و خنک لب آب آشنا می شد.
"بَرم"هایی بودند که عمیق ترینشان برم "زُرنو" در زاویه ای تنگ قرار داشت و بچهها اغلب جرئت نمی کردند به آن نزدیک شوند. حفره های پایین آن هرآن ممکن بود با چرخش آب بچه ها را پایین بکشد و "غَرق" کند.
گرسنگی بعد از هر آب تنی را بسته به فصل سال با "خلال" و "خارَک" و رطب در می کردیم دور از چشم باغبان ها و بعد که "تَکِ" گرما شکسته می شد، آخرین برنامه سوار شدن به "هیلو" بود که دل و جرئت زیادی می خواست..."
قسمت پایانی، فرازهایی از صفحات ۱۴۱ و ۱۴۲ کتاب "صدای سکوت شب"
محمدرضا فقیه الاسلام
دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱ 17:52 سید حسام مزارعی









