«تبعیدیان زمین»
کودکی...
خواب های ندیده را برایم تعریف می کند
و من
کسی نیست، با خودم حرف می زنم.
در دنیای این همه فریب:
_ما همه، تبعیدیانِ زمینیم...
نه تویی، نه منی
هیچ کس نمی داند:
_سرودِ آب
به سبزهای نمی دانم کجا می ریزد!
***
به جای حرف های همیشگی
بگذارید...
تنهایی بر دوش
به روشناییِ راه بروم.
می خواهم، کمی دورتر از شما سوت بزنم
تا شاید
به قطارِ در حالِ شتاب حالی کنم:
_ابتدایِ هر ناگهان ایستگاهی است
که «او،آن مسافر»...
با چمدانی پُرازباران های هزارساله
ایستاده است
و ادعا می کند:
_من پسرِ تمامِ مادرانِ زمینم!
***
همیشه...
گوشه ای از دنیا که نرفته ایم
فکر می کنیم خبری است
و من نیز
در کوپه ای از قطارِ ایستاده
سوار می شوم
و جاده مرا دور می کند.
هرچند می دانم به جایی خواهم رسید
که خود اعتراف کنم:
_از این پنجره به بعد من از دنیا می ترسم!
***
به مردِ بارانی می سپارم:
_خواب هایم را تو خواهی دید
که شبرو است
وُ با ماه نسبتی دارد
تا به او بتوانم گفت:
_مرا به خانه صدا کن
که ببینم:
_نیمه ی مرطوبِ ماه
چه مزه ای دارد
و مرگ در ماه حتا
تحمل اینهمه غربتِ جاده را دارد؟!
***
حالا برگشته ام...
و دارم به شهرِ شما دست می کشم
که فقط در لهجه با من غریب اند.
و بهتر است به قطار بگویم:
_جهان را همین جا نگه دار
که هیچ کجا خانه ی آدم نمی شود.
................................................
علی حسین جعفری(بیدل)
سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۱ 18:23 سید حسام مزارعی









