مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

وصیت نامه

چیه عباسعلی، چرا لب و لوچه ت آویزونه و رنگت تاریده؟ خدای نا کرده خبری شده؟

*نه چیزی نیس همه گل فقط بفهمی نفهمی دلم گرفته و یه نمه دلهره دارم.

* وقتی از خونه زدی بیرون که داشتی با سوت ساز سحر می زدی و کم مونده بود کردی برقصی. یهویی چی شد که دلهره گرفتی عباسعلی؟

چیزی نشده همه گل. نمی دونم چرا تا آدم به مردن فکر میکنه یهویی رنگ مرده می گیره.

* نکنه زده به سرت عباسعلی، زبونم لال مگه میخوای بمیری؟

حالا که نه همه گل ولی آخرش می میرم.

*حالا تا آخرش، الان چرا عزا گر فته ای؟ راستش رو بگو ببینم چی شده؟

راسیاتش رفته بودم مجلس روضه خونی این سیدی که از کازرون اومده. حرفای تازه ای میزنه. گفت مرد جماعت بایس همیشه ی خدا وصیتش یا توی کاغذ زیر متکای سرش باشه یا هم توی خونه به زنش یا بچه ی بزرگش گفته باشه که اگه شب توی خواب خدا ازش راضی شد، زن وبچه ش بلا تکلیف وسرگردون نمونن. منم لیوان آب توی دستمو گذاشتم زمین واومده ام وصیت کنم. البت من که سواد ندارم میخوام وصیتم را به تو بگم.

* ببین عباسعلی، اولندش با این خورد وخوراک و زیر سایه نشینی و جم نخوردنی که تو داری، فکر نکنم به این زودیا نه تو از زندگی راضی بشی نه خدا ازت راضی بشه. بعدشم مگه زمینت سر به هکتار زده یا گله ورمه ت از هزار رد شده که نگرون وصیتی؟. اون دو تا بچه که سر صغیری رفتن شهر کارگر ی. دخترمون هم رفته خونه ی بخت.ما هم که پاییز تو چارمن زمین این واون را نصفه کاری یه شخمی میزنی و میگیری می خوابی تا تابستون .اگه بارون بیاد و سربالا سبز بشه، چارتا نون می پزیم می خوریم. اگه هم بارون نیومد و سرازیر سبز شد هم از مش یعقوب وسید اسماعیل نسیه می گیریم می خوریم تا سال دیگه هم خدا کریمه. نه گله ورمه داری تقسیم کنی نه باغ ومزرعه. می مونه یه مقدار بدهی هم اگه دور از جون خدا ازت راضی شد این دوتا بچه کارگری می کنن میدنش ونمیذارن استخون بابا شون تو قبر بلرزه. مگه وصیت دیگه ای هم داری بکنی؟ حالا بیا شامت رو بخور بگیر بخواب من قول می دهم تا من رو چال نکنی بادم بهت نمی خوره.

ببین همه گل زندگی که همه ش مال ودارایی نیس. اون که چرک کف دسته. یکی کف دستش را انگا گِل مالیدن یکی هم مثه نقره از تمیزی برق می زنه. هزار مسئله ی دیگه هس که آدم داره بگه.

*خوب حالا زبونم لال پس هفت کوه سیاه یکیش را بگو ببینم چه میخوای بگی.

راسیاتش میخواسم بگم اولندش اگه من مردم یا پیش بابام خاکم کنید یا پیش برادر بزرگم.

* ببین عباسعلی: پدرت که خدا رحمتش کنه میدونی مریض شد بردنش شهر بنده ی خدا همونجا تموم کرد و چارتا آدم خیر بردن تو قبرسون شهر خاکش کردن. حالا ما که جاده ماشین رو که نداریم. بعدشم اگه مردی که دیگه نمی تونی سوار خر بشی. خوب حالا کدوم آدم بیکاریه که تابوت تورا بذاره رو دوش و سه روز وسه شب پیاده ببره تا شهر؟ بعدشم اونجا که قبر مجانی نیست. نصف دار وندار این آبادی پول یه قبر نمیشه. حالا ما کدوم ارث ومیراثت را بفروشیم واسه ت قبر بخریم؟ در مورد برادرت هم مگه یادت نیس از وقتی باباتون مرد تا همون روزی که خودش از کوه پرت شد ومرد روزی سه بار جلو اهل آبادی با سنگ وچوب میافتادید به جون هم و همدیگه را خونین ومالین می کردید؟ حالا میخوای بری پیشش که اون دنیا هم با استخون مرده های مردم بیفتید به جون هم واهل قبور تف ولعنتتون کنن؟ بذار کنار همین درخت بلوط گوشه ی قبرستون بغل بابای مش یعقوب اردکونی چالت کنم که هم وقتی میاییم واسه ت فاتحه بخونیم زیر سایه باشیم، هم شب جمعه اگه مش یعقوب واسه باباش حلوایی، نقلی، قصبی خیرات کرد یه دونه ش گیرت بیاد.بازم وصیتی داری؟

ببین همه گل، راسیاتش تو عمری ازت نگذشته میخوام وصیت کنم اگه من مردم، یه وقتی رودربایستی نکنی بخاطر من جوونیتو حروم کنی. اگه شوهر خوبی گیرت اومد بخاطر من ردش نکنی.

*ببین عباسعلی:با اینکه همین حالاشم پای این دوتا بچه ی صغیر نشسه م وگرنه ازت طلاق می گرفتم. ولی این رو بهت قول نمیدم. دور از جون اگه تو رفتی هم تا روزی که بچه های یتیمم سرو سامون بگیرن پاشون میشینم. اما حالا که اصرار داری و وصیت کرده ای اگه یه روزی این دو تا بچه صاحب خونه و زندگی شدن و هنوز من رنگی به روم بود و یه آدم درست وحسابی اومد خواستگاری بخاطر این که راحت تو قبر بخوابی البت فقط به خاطر تو نه نمی گم. خیالت راحت شد؟ بازم وصیتی داری؟

نه بابا وصیتم کجا بود؟ پاشو یه لقمه نون بیار بخوریم کپه ی مرگمون را بذاریم. این سید روضه خون کازرونی معلوم نیس چه داره واسه خودش میگه!.؟

عمو بهروز حسینی

یکشنبه بیستم فروردین ۱۴۰۲ 13:40 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)