مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

ای روزگار

«ای روزگار»

می گویند: آدمی،پرنده ی بی بال است و چه به صواب گفته اند. هر کدام از ما اگر پرنده بودیم (بال داشتیم/هواپیما و تکنولوژی به روز آدمی ولش کن)، تقریبن، ماه یا سالی یکبار هم که شده، پرواز می کردیم و در جایی قرار گذاشته با هم ملاقات می کردیم.

اما آدمی دشواریِ وظیفه است و «تعلق» و «تکلف» باعث می شود، آنقدر در چنبر مشکلات و گرفتاری های روزمره ی خویش غرق شود که کم کم دوست و آشنایِ به ضرورتِ شغلی را ناخواسته و لاجرم بند به بند از کثرتِ اطناب اتصال گره بِبُرد!....هی هی چه روزگارِ نامردی......

تکلف گر نباشد خوش توان زیست
تعلق گر نباشد خوش توان مُرد

خدایا: با من/ما چرا این کار کردی و می کنی. آدممان کردی بی بال که چه؟!.....در دلمان مِهر نهادی که دل ببندیم و آنگاه از بی بالی که نقصی از خلقتت در ماست، چرا چیزی نهادی که بتوانیم دوست داشته باشیم و بتوانند دوستمان بدارن و ما هم بفهمیم که دوستمان دارن و بفهمیم که دوست داریم کسی را؟!

با خاطره و عکس ها می شود، سال هایی خاطره بازی کرد و خوش بود. اما تا کی؟!

سال ها که می گذرد، نگاه می کنم: تا بیرون از خویش خود شده ام! و الاغی یا اصلن آدمی الاغ تر و اصلن آدم تر از من به نام پسر دارم! فرشته تر یا دست و پا گیرتر از همون که آمد به نام زن، اکنون دختر دارم! این است که اینها برای آدمی که خودِ نامردش در دامن انسان نهاد زندگی می خواهند. متنوع هم می خواهند!

چقدر می دویدم برای خویش به شادی....چه قدر حالا هم می دوم اما نه برای خویش و در جهت برآورد منافع خریتی که خدا و سنت به اصطلاح در دامنمان گذاشته.

ای دوست، همکار، همدوره، عزیز، بی شعور، با شعور، آدم، خر، تخم سگ و حالا هر چه.....ببخش،کم کم دارم فراموشت می کنم! آخه آدمی این است.....«جان آفتابیِ عشق» بهایی بود که تا دادیم تا کاری کنیم که مثلن بقا نسل بشر منقرض نشود!.....خاک بر سرِ ما....ما می رفتیم تا گرگ بیشتر باشد و گراز به گندمزار کدخدا باشد بهتر نبود؟.....

ای دوست،ای همه ی آنها که گفتم.....روزگار نامرد است...کم کم داریم به جایی می رسیم که جز دیدن تصویر لحظه ای همدیگر....نوشته ی مهوع و یکجور/ بخاطر تکنولوژی همدیگر....شنیدن صدای همدیگر اقناع می شویم و می پذیریم که پرنده ی بی بالیم.....و نیازی به دیدار نیست!

چشم بر هم بزاریم از همدیگر فراموش خواهیم شد!...پس، اگر یهو یه روز آمد که من نبودم و شما بودید...چه می شود کرد....طاقت بیاورید، چیزی نشده....فقط، یک پرنده ی بی بال بال گشوده است و مرگ پایان خاطره نیست.

علی حسین جعفری(بیدل)

پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۲ 18:24 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)