مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

آنچه که حسین جمی در پاسداشت دوازدهمین سالگشت وبگاه گفت:

بنام خدا، خدایی که همین نزدیکی است. خدایی که همان دوری است. خدایی که همه جا هست. بنام خدای نون و القلم ، بنام خدای شعر و کتاب .


حسام را از وقتی این بود می شناسم . البته تاریخ و مبداء آشنایی من با حسام شاید به قبل از این برگردد ولی چون اثر مصوری از آن زمان موجود نیست این تاریخ را مبداء آشنایی گذاشتم.


آن منی که این حسام را می شناخت این من (اشاره به خودم) نبود بلکه آن من( عکس شماره 2) بود.آن منی که تومنی هفت صنار با این من توفیر داشت هم در راس و هم در پهنا و هنوز موی نداشته و محاسن داشته اش را سفید نکرده بود.و مهمتر از همه آنها سامسونت که یکی از آپشن های خوش تیپی و با کلاسی بود. مسافرت از کنارتخته به بالا نیاز مبرم به یک عدد عینک آفتابی و یک کیف سامسونت داشت .که البته معمولا هر دو قرضی بودند .


حسام پسر ریز و میزه و خوش اخلاقی که طالع بینان ولات در طالع اش خوره کتاب خواندن و نوشتن را پیش بینی کرده بودند. او آقا زاده بود، پدرش سید حسین مدیر مدرسه بود ولی او از رانت آقازاده گی استفاده نکرده بود.

البته الان که فکر می کنم شاید تنها استفاده او از رانت آقازاده گی چپاندن خود در جمع معلمان و رفتن به اردو و تفریح آنان بود. شاید هم اگر شرایط آقازاده گی اش در این دوران پسا همه چیز بود او هم مثل خیلی از این به اصطلاح آقا زاده ها رفتار می کرد.....البته که او چنین نیست.


اوایل دهه نود که تب و تاب سایت و وبلاگ و فضای مجازی جامعه را گرفته بود و هنوز خبری از پیام رسانهای مجازی نبود با تعدادی از دوستان برای اولین بار در ولات، سایتی با عنوان پرسوک را راه اندازی کردیم تا هم اخبار را پوشش دهیم و هم قدمی برداریم در جهت حفظ و نشر تاریخ و فرهنگ بومی و قدیم ولات.

هم زمان حسام وبلاگ مزیری بی ورا را شروع کرد .که البته مورد اعتراض بعضی از دوستان به اصطلاح منادی وحدت قرار گرفت که چرا عامل تفرقه شده ای و به اصطلاح «کَه کانه دیم باد می دهی » و این دو نام عامل تفرقه هستند. هر چند اشتباه می کردند. مزیری و بی ورا نام دو محل قدیمی و با تاریخ و فرهنگ وحدتیه است که هیچ وقت نباید فراموش شود مثل محلات بسیاری در دیگر شهرها.....
بعد از مدتی پرسوک پر کشید و رفت ولی مزیری بی ورا پاینده ماند با پشتکار و علاقه ای که حسام به کار فرهنگ و ادب شهرش داشت.


من مرض دارم، گودرز هم مرض دارد، علی هم مرض دارد، بیدل هم مرض دارد، با عرض معذرت دکتر هم با اینکه پزشک است ولی مرض دارد....مرض مردن برای نوستالژی، مردن برای تاریخ و رسوم و فرهنگ قدیم ولات و حسام و وبلاگش یکی از اصلی ترین عوامل بیماریزای این مرض هستند.
شاید اگر حسام و وبلاگش نبود فرزندان ما نمی دانستند که پدرانشان ظهر گرمای خرما پزون ولات، را با یک حلب 5 کیلویی خالی روغن قو به دل باغسون می زدند با امید بادی و شاید هم طوفانی که بوزد و خرما را بتکاند و آنها «باچی» کنند و شاید هم...


کجا غیر از وبلاگ مزیری بی ورا می توان توصیفی دقیق از تحلو داشت. تحلو با برم های زنانه، حاج سیاه بخش ، حاج سینقلی و ...که هر کدام کاربری و موارد استفاده خاص خود را داشتند . تحلویی که پاتوق همیشگی جوانان و نوجوانان دهه پنجاه و شصت بود.

تحلو علاوه بر بازی کردن نقش استخرهای امروزی، محل ماهیگیری و شکار چالچالک هم بود. تازه مهمتر از همه ی اینها غسالخانه ولات هم تحلو بود.ولی من مانده ام که چرا مرده ها را در ابتدای سرچشمه ی تحلو می شستند که آب متبرک بر بدن متوفی در همه ی برم ها پخش شود و به تن و بدن همه بچسبد.


شاید اگر حسام پیگیر نبود و پای صحبتهای قدیمی ها نمی نشست «لووابون» در بین کیسه های آرد کارخانه الزهرا و باقری برای همیشه گم می شد. لووابون و مدار یا آسیابهای محلی ولات بخشی از تاریخ این دیار هستند.


کجا غیر از وبلاگ حسام می توان ردی از دانش آموزان دهه پنجاه و شصت را در صبحگاه یک روز شنبه با چشمانی نشسته و پف کرده پیدا کرد که جلوی درب حیاط مرحوم میش حسن آرایش جمع شده اند تا میش حسن با آن مکینه دستی و انگشتانی که چون پنجه عقاب کله های ناهموار را می چرخاند موهایشان را بتراشد و گاها از ریشه بکند تا در صف مدرسه با چوبهای حسین شیری از صف بیرون کشیده نشوند.


شاید اگر وبلاگ مزیری بی ورا نبود نسل های بعد نمی دانستند که کارخانه برق پاتوق نشستهای سیاسی و ادبی ولات بوده است و نمی دانستند که بهزاد حیدری با آن همه کتاب چه نقش بی بدیلی در ارتقا فرهنگ کتاب خوانی این ولات داشته است نقشی که حسام و وبلاگش چهار دهه بعد با ایستگاه های کتاب، پاتوق های کتاب و مراسمات مختلفی که با موضوع کتاب برگزار کرد ادامه دهنده اش بود .


نوجوانان نسل امروزی شاید در جاهایی محدود مانند این وبلاگ بتوانند ردی از شغل شریف کله کشی پیدا کنند که در سالهای دور پدرانشان با چه شور و اشتیاقی از صبح کله سحر تا غروب را به آن مشغول بودند.


این وبلاگ بود که اتوبوس حاج علیکرم صادقی را از دل تاریخ بیرون کشید و به یادمان آورد که دهه ها پیش بین ولات و برازجان خط مسافربری وجود داشته است.


در این وبلاگ و از زبان امثال حاج سی قاسم و حاج محسین نجفی شنیدیدم که ده دقیقه مانده به ساعت 9 مرحوم داش اکبر دادور با خاموش و روشن کردن برق علامت می داد که وقت خاموشی نزدیک است همه به خانه های خود پناه ببرند و به تاریکی کوچه ها برخورد نکنند که مجبور شوند برای غلبه بر ترس از تاریکی با صدای بلند سوت بزنند و آواز بخوانند.


امروز که آب معدنی گوارا در بطری های رنگ و وارنگ در هر خانه ای وجود دارد این وبلاگ است که می تواند به یادمان بیاورد که پدران ما برای آوردن یک بشکه آب به ظاهر آشامیدنی هر روز صبح باید تا «اومخک» می رفتند و گاهی باید چندین نخل را هم آبیاری می کردند تا اجازه برداشت از چشمه را داشته باشند. یا اینکه هر روز باید در صف آب « بند چهل» می ایستاندند تا بشکه ای آب سهمشان شود.


امروز پسر 16 ساله م که موتور سیکلت 50میلیونی سوار می شود کلی داد و بیداد کرده است که این موتور کمی کهنه شده است و موتور اتومات کلیک می خواهم . او را حواله دادم به خاطره ای در وبلاگ که حاج سی قاسم تعریف می کرد برای رفتن به مغازه که کمی دور بوده است «تییر» یکی از دوستانش را قرض گرفته است تا پیاده نباشد . آخر تییر در آن دوران یک وسیله ایاب و ذهاب بسیار مناسب بود.


فرزند من امروز نمی داند که تییر بازی، کلی بازی ،چش گرکون و.... بسی لذت بخش تر از گیمر بودن در پی اس فور و پارتی در پی اس فایو است ....او نمی داند که هم نسلان من چه خاطره های بی بدیلی از آن بی امکاناتی دارند...


یاد همه خاطرات، فرهنگ ها، باورها و یاد همه ی قدیمی های دیارمان که دیگر در میان ما نیستند و وقتهایی در این وبلاگ از آنها یادی می شود پاینده و گرامی باد و باشند افرادی چون حسام و وبلاگش که نگذارند داشته های زیبایمان در پس مدرنیته و تجدد و ماشینی شدن زندگی پسا همه چیز به فراموشی سپرده شوند.

حسین جمی

دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:28 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)