از قلی هایم...

پناه می برم به طنز،از هجومِ اینهمه مصیبت...
از «قلی»هایم
این قسمت: «قلی» در «ناپل» و بقیه ی ماجرا
قبلن، خدمتتون در قسمت های پیشین «قلی»ها عرض کردم که قلی، زاده ی یکی از روستاهای غرب کشور است که در کودکی در زادگاهش، کارش «پُشتِ گاومیش تمیز کن» بوده یعنی وقتی گامیش ها در باتلاق برای چرا و شنا می رفتن، گل و لای به کفل ها و بقیه ی جاهایشان می چسبید و از نظر بهداشتی و پزشکی بهتر بود تمیز شوند تا میکروبی چیزی از طریق ماتحت عارض گامیش ها نشود.
و قلی هم مثلِ خیلی های دیگر یک تکه چوب بلند که پارچه ای سرش بسته بود و یک سطل پُر از آبی داشت که وقتی گامیش ها از تالاب بر می گشتن، پُشتِ گامیش ها را می شست و تقریبن پولِ بخور و نمیری هم گیرش می اومد.....
چند سال بعد، که قلی بزرگتر می شود به همراه بنایی از ولایت شان جهت کارگری به شهر برازجان می آید. به هر حال قلی دیگر وابسته ی برازجان می شود و همینجا هم ازدواج می کند و فقط وقتهایی جهت صله ی رحم به دیار خودشان رفت و آمد داشت.
می شود گفت: قلی برازجانی می شود تمام.....اینجا را ول کن اونجا را بگیر، در خانواده ی قلی تنها برادری هم که در بین خواهران و برادرانش از هوش و ذکاوت بهتری برخوردار بود، برای دفاع از خاک و ناموس به جبهه می رود و به فیض عظیم شهادت نائل می شود....
از آنجا که هر چه می گذرد هیچکس از خانواده ی قلی به سیکل هم نمی رسد که بتوانند از سهمیه ی اش استفاده کنند و همینطور سهمیه دست نخورده و بکر باقی می ماند، زعمای امر قلی را که مدرک چهارم دبستان دارد و به اصطلاح شهر رفته و دنیا دیده تشخیص می دهند، وارد شرکت «فلات قاره» می کنند، و قلی منتقل می شود جزیره ی خارک...
می گذرد و می گذرد تا سالی که شرکت تصمیم می گیرد عده ای از کارکنان را جهت بازآموزیِ دوره ای به کشورِ «ایتالیا» و شهرِ بندریِ ناپل بفرستد. طول دوره دو ماه بوده، و ناگفته نماند که قبل از اعزام کارکنان به مدت سه هفته برایشان کلاس زبان انگلیسی و حتا ایتالیایی بصورت فشرده برگزار می کنند،که بیشتر آموزش هم حولِ محور اصطلاحات کاری و مرواده ی رئیسی و مرئوسی با شرکت ایتالیایی بوده.....
ساعتهایی از عصر، معمولن نوآموزان ایرانی در اختیارِ خودشان بودند و مثلن فرصت داشتند برای تفریح، خرید، سینما، ورزشگاه رفتن و غیره در شهر رفت و آمدکنند.
روزی، قلی در ساحل دریا ایستاده بود و شاید به یاد بچگی و گامیش ها به آب و موج ها می نگریست....
یک مرتبه یکی میزنه پشتش میگه:چطوری خالو؟
قلی هم تعدادی از اصطلاحات انگلیسی یاد گرفته بود، دستپاچه میشه می گه: نو پرابلم او فور یو!
عامو میگو چه میگویی سی ختا؟!
قلی باز میگه: نو نو...نو پرابلم او فور یو!
عامو عصبانی ویمو میگو: مو عامو خم بچی شبانکاره هسما چه میگویی ها...
قلی، اونوقت حواسش میا سر جا، میگو: عام ولا از کجا فهمیدی مو ایرانی هِسُم؟!
عامو میگو: تا دیدمت فهمیدم که نه تنها ایرانی هسی، بلکه فهمیدم که مال دشتسونی!!
قلی میگو: عجب هوشی داری عامو ماشالا....
عامو میگو: هوش نمیخا فهمیدن یو....
تا ایسو جای دیگری دیدی که مردا کالیر زیر پیرهنشو زیر یقی جومه معلوم باشه و دمپا پا کنند بیان تو خیابون غیر از منطقه ی خمون؟!!!
................................................
علی حسین جعفری(بیدل)








