[ننه]دیمیشخورشید
تقدیم
به روح ننه «دی بوری»
ننه ای که دانشمند بود
ننه، دا بود
ننه اهلعمل بود نه حرف
ننه با این همه دانایی
اهل کرم وبخشش بود
ننه کینهای نبود
ننه خوشاخلاق
و مردمدار
و خلاصه درون
و برونننه یکی بود
******
غروبیازباغ برگشتم
کوچه شلوغ بود
مادهگاوی،کلو وابیده بی
خود را به در و دیوار می زد
بههمه حمله می کرد
هیچکسنمیتوانست
گاودرحال گریه را
آرام کند
تا اینکه[ننه] با کولهباری از «هلپه» از راه رسید
پرسید چه خبره؟
گفتندگاو[دیبوری]
[کلو] وابیده
ننه، گاو
گاوِ
آدم کلو ویمو
گاو که کلو نویمو
چه بلایی به سرشآوردین؟
دیبوری
هیچ
ننه
هیچکه
نوئمی
دیبوری
صبحکهرفت[گوخر]
حالش درست بی
چاس که اومدُم طویله
تا[گوورش]مرده
ننه
بگو
که[رودش]مرده
ای
گُی
«رود مرده» است
ننه
مردم را متفرق کرد
دست دیبوریرا گرفت
و رفت به طرف گاو
گاوهمآرامآمد
لباس دی بوری را بو کرد
و زبون زد
و اشک میریخت
ننه
گاو را برد طویله بست
ولی گاو آرام نداشت
ننه
با کمی عصبانیت
لِشِ گوور کجاست؟
دیبوری: انداختمش تو [گُرُو]
ننه دواندوان رفت
لش گوساله را قبل ازاینکه
جانوریبه آنآسیبی برساند
پشت کولزد
آورد
در یک چشم به هم زدن
به شکلیسالم پوست
ازبدنگوساله برآورد
پوست را پرازکاه کرد
و قسمت پارهشده را
دوخت
دوعدد[ماره] قیطون
که برگردن داشت
باز کرد و به جایچشمان
گُووُر
گذاشت
و بر روی [چاردستوپا]
روی زمین گذاشت
با
شانه تختهایخود
صاف وصوفشکرد
باورکنید
به غیراز
ننه
هیچکس نمیدانست
که این گوساله
بدون
جسمِ
درونِ
پوستاست
ننه گوساله رابغل کرد
آورد نزد
مادهگاو
گاوگوسالهرا لیس
و ننه را بو
میکرد
ازآن روز به بعد گاو با
ننه دوست شد
(ننه دانشمند بود و
دانشمند مُرد)
حسیننظریفرد
[چهاردهم تیرماههزاروچهارصد ودو]
چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲ 19:57 سید حسام مزارعی








