با دهانم در دست تعمیر
*
حسین باقری نازنین دوست شاعرم ؛
بهار شعرت همیشه آباد و سبز و پر باران باد
پس از خواندن "با دهانم در دست تعمیر " خیالم
سوار بر کلمات و جملات زیر به حرکت در آمد :
"به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را"
حسین ناخداییست که در دریایی سر درآورده که باد تا ابد علیه نسل او می وزد و در افق های شعرش پیوند کبود آسمان و دریاست ، اشعاری به طعم دریا که موج ها دست در دست باد، "نوح بازی" می کنند .
میان دریای حسین ؛ "غرق ، ارث پدری ماست" و به لبهای ساحل ،" دلهای خون نشسته است ". می گوید هفتاد گره باد لازم است که ما را از جا بکند برای گرفتن گواهی فوت .
او خویشاوندان خود را در علفزارهای ساحلهای سیاه آفریقا جا گذاشته و از چنین بودنی عذرخواه است
سه قطره خون که نه ، سه قطره اشک تجویز می کند
برای زندگی لای سیمهای خاردار . می گوید اینجا زور ِ لرز ، به توصیه های پزشکی می چربد که این دریا طوفانی است و ساحل در دسترس همگان نیست از نسلی مینویسد که حتی یک رگش برای نسل قبل قابل فهم نیست میان این دریا زمستانی با نود و پنج درصد یخ را طی کرده ایم به خورشید رسیدیم و اما امان از دست خورشید که می سوزاند
دیگر نمی توان گفت زمستان است ، هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... می گوید :
... این چه طرز خورشیدی کردنه ؟
امان از "وای اگر برسد ظهر"
آیا میشود به ظهر گفت ظالم ؟
ای ظالم به تابیدن
ای ستمکار به طور مستقیم بر فرق سر ؟
ای سایه خوار ستمگر ؟
...
در "با دهانم در دست تعمیر " گنجی که حسین لای کلمات خاک کرده را می یابم به آن خیره میشوم مقداری زیبایی از آن بر می دارم و دوباره آنرا سرجایش میگذارم و به کسی فکر میکنم که سر میگذارد کف آسفالت و تا لنگ ابد می خوابد و بعد مثل شاعر دنبال کسی میگردم که "دهانی روی دهانم بکارد"
قلمت سبز حسین جان .
مسعود منفرد
سه شنبه هفدهم مرداد ۱۴۰۲ 23:38 سید حسام مزارعی









