مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

نگاهی متفاوت به پدیده ی مهاجرت

نگاهی متفاوت به پدیده ی مهاجرت

«جایی که نرفته ایم خبری نیست»

از چند روز پیش، خالق وبگاه همدلی «مُزری/بی ورا»_جناب «سید حسام مزارعی»؛در خواستی داشته که خوانندگان و همشهریان، دلیل یا دلایل خودشان را مبنی بر شدت گرفتن مهاجرت و جلای دیار نمودن عده ای از شهر/ولایت بیان بفرمایند.
من، تمام پست هایی را که دوستان لطف کرده و فرستاده بودند، خواندم. و تقریبن همه ی دیدگاه ها به صواب بود و اگر بخواهم دلایل دیگری بیفزایم شاید سخت باشد و فکر نمی کنم چیزِ تازه ای مغایر با نظر دوستان داشته باشم. لذا می خواهم از منظر شاعرانگی و پایگاه احساس به این مسئله بپردازم و به نوعی «بوی جوی مولیان » دیگری برای مشام «امیر»های خود سامانی باشد.

***

جا به جایی و دنبال چیزهای تازه و بهتر بودن، از خصوصیات موجود زنده است. و آنان که بال گسترده تر و وبال کمتر دارند، تقریبن بیشتر و راحت تر به این جا به جایی(مهاجرت) مبادرت می ورزند. ولی،مآب و برگشت به زادگاه و جایی که انسان/موجود خاطره ی ملموس و غیرِ ملموس دارد، اگر انجام نشود هم تا روزی که هست از آرزوهایش خواهد بود.

جایی که می روید، شاید چیزهایی باشد که اینجا نیست.اما،خبری نیست که اینجا هم نباشد.هر کجا که می روی به سلامت....اما،به کوچه ای که تو را می خواند، چه بگوید شهر؟

*

«ترانه یی برای خانه ی زادگاه»

.

صدا می کند مرا...
با جرق جرق های تُنگِ مُخی
بر فرسوده ی سقفش
و آوازِ خروسی در کُله
برای بیداریِ صبح

صدا می کند مرا...
مادری که نان پخته است
با طعمِ گندم و نمک
و حیاطی که شب تابستان بر تمپلی
چه ستاره ها دیدم که پریده است
و باور داشته ام کسی مُرد!

صدا می کند مرا....
شکاف تیره ی دیوار و مُشکِ شوپر
غروب و هجومِ مُروک

یقین دارم من...
بر فرازِ آن خانه هر صبح و هر شب
پرنده یی غریب و گمگشته
بال بال می زند و
غمگنانه فریاد می کشد...
خدایا!
مرا او صدا می زند...
در دوردستان
ز دورادور آواز می خواند
آوازِ «ای سحرگاهانِ آفتابی» را

صدا می کند مرا...
کشتزارها و عطر خوبی از سمت باغ ها
و اشتیاق فراوان و بی پایان
برای دیدن باد رها در دشت

صدا می کند مرا...
آبیِ بی کرانه ی آسمان
و آفتاب عظیمِ پنهان نشده
در سایه ی برج ها

صدا می کند مرا....
نورِ ماه و حکمتِ عسلِ وحشی
و دهانِ نیالوده به فحشِ مردم

صدا می کند مرا...
باران برای خیس شدنِ شیرین
و کوه
برای رو سویِ بلندای آرام گام نهادن
و در آنجا سرودِ رها خواندن.

شاعر:واهاگن داوتیان/ارمنستان

................................................

علی حسین جعفری(بیدل)

شنبه بیست و یکم مرداد ۱۴۰۲ 20:47 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)