لنگ وایلیش
*
یکی از اقوام همسرم آلمان زندگی میکنه. چند سال پیش برای اولین بار که من دیدمشون دختری شش ساله داشت که مدام کلمه لنگ وایلیش ،لنگ وایلین میگفت.
مونده بودم که چی می خواد. گفتم شاید من لنگ میزنم یا راه رفتنم موردی داره.
با وجودی که معذب بودم، پرسیدم: "صبا خانوم چی میگن؟"
گفتند: حوصله اش که سر میره به زبان آلمانی میگه.
خودمو گرفتم و آنچه تصور کرده بودم به کسی نگفتم هنوز که هنوز پسرم که میگه حوصله ام سر رفته ناخودآگاه "لنگ وایلیش" به ذهنم میاد.
دیروز پسرم حدود ساعت یازده از خواب بیدار شد و بعد از شستن سر و صورتش هنوز صبحانه نخورده، گفت: "حوصله ام سر رفته."
به دو تا از هم سن و سالهای خودش زنگ زد تا هنوز خواب هستند. من که گرفتار بودم گفتم با گوشی بازی کند و خودش را مشغول کند یا تلویزیون ببیند.
هنوز ساعتی نگذشته دوباره به سراغم آمد و گفت: حوصله ام سر رفته.
گفتم ظهر است و گرم، اجازه بده عصر هوا بهتر شود با هم بیرون می رویم و ساعتی در پارک خودت را مشغول کن.
تا عصر شد بیشتر از ده بار صدایم زد. بابا کی میرویم بالاخره.
حدود ساعت هفت عصر شد. آماده بیرون رفتن شدیم.
همین که از در خانه بیرون زدیم توده شرجی و گرما بود که به سوی مان هجوم آوردند.
خود را به ماشین رساندیم تا کولر ماشین دما را متعادل کرد. کمی حالمان بهتر شد با کلی شوق بچه گانه اش خود را به پارک مادر رساندیم. همین که از ماشین پیاده شدیم دوباره گرما و شرجی.
بچه با همان شوق و ذوقی که پیاده شده بود به سمت ماشین برگشت و گفت بابا گرمه گرم ،،،ولی حوصله ام هم سر رفته است چیکار کنیم.
گفتم اصلا نگران نباش الان با هم می رویم سینما و فیلم می بینیم. این بار از شوق سینما پرید در آغوشم و گفت: آخ جون سینما.
به سمت سینما بهمن راه افتادم چون فاصله ای با پارک نداشت بعد از چند دقیقه رسیدیم و ماشین را پارک و با دویدن فرزندم دنبالش دویدم تا به در بسته سینما رسیدیم.
از مغازه های مجاور علت بسته بودن سینما را جویا شدیم. گفتند به علت سال ساخت بالا و تعمیر نکردن مجدد آن ، نا ایمن است و تعطیل شده.
پسرم دوباره بهم ریخت. گفتم نگران نباش الان به سینما کانون می رویم. آنجا هم متوجه شدیم دیگر فیلم به نمایش نمیگذارند.
و باز لنگ وایلیش پسرم اینبار به سراغ من آمد.
گفتم جای نگرانی ندارد بهمنی سینما آوینی هست بیا به آنجا برویم حتما فیلم قشنگی نمایش می دهد. پسرم با ذوق بچه گانه گفت: خدا کند فیلم پژمان جمشیدی باشد. در بین راه کلی از فیلم های پژمان را که در سینماهای پرتعداد هایپر استار شیراز دیده بود، برایم تعریف کرد.
تا به میدان رفاه بهمنی رسیدیم و این بار نیز متاسفانه با درب بسته سینما روبرو شدیم.
آنجا بود که فهمیدم حرفی برای گفتن ندارم و نمی توانم جواب قانع کننده ای به بچه بدهم که واقعا این استان و این شهر با ان همه درآمد که در اکثر شهرهای نفتی اش هست چرا صاحب ندارد.
و زار زار به حال و روز شهر گریستم و این یکی از هزاران مشکل این شهر و این استان پردرآمد است.
مهدی اقبال مجرد
دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۲ 18:11 سید حسام مزارعی









