سایه درخت نارون جوان

سایه درخت نارون جوان
کنار دفتر کارم یک کوچه بود، و داخل کوچه یک درخت نارون جوان که بیشتر وقتها اگر به موقع می رسیدم ماشین را اونجا زیر سایه متراکم نارون پارک می کردم.
اوایل اصلا توجهی به خود درخت نداشتم و همین که می دیدم جای سایه پارک نارون خالی هست با شوق و ذوق زیاد ماشینم را پارک می کردم و بدو می رفتم سر کارم.
مدتها گذشت. نارون هم قد می کشید و سرسبز بود و بدون توجه به رفتارهای من یا سایر آدمها، هر روز سایه اش وسیع و وسیع تر می شد.
بر حسب اتفاق متنی زیبا از یک فیلسوف ایرانی خواندم که نوشته بود:
« قدرشناسی حال دل آدم را بهتر می کند؛ حتی به قدر سایه ای اگر از درختی محبت دیدید قدرش را بدانید؛ یا لااقل تیزی تبر نشوید به تنش »
ناخودآگاه یاد نارون جوان افتادم. من که در دهه هفتاد زندگی بودم! مدتها بود بدون اینکه فکر کنم، فقط ماشین را زیر سایه نارون پارک کرده بودم!! بدون اینکه فرق سایه نارون و کاکتوس را بدانم ! بدون اینکه تفاوت خنکای سایه نارون را با سایه دیوار درک کنم ! بدون توجه و اندیشه !
هر روز چندین ساعت مهمان نارون جوان می شدم و از خنکای سایه اش بهره مند؛ اما غافل بودم و نسبت به دانستن ارزش سایه نارون و خنکای ان نادان! درخت جوان که البته هرگز سایه اش را دریغ نمی کرد! همیشه سر ساعت سایه داشت و مرا و ماشین مرا از هرم خورشید و حتی باران و برف محافظت کرده بود …
لحظه ای با خودم اندیشیدم و فهمیدم که من نسبت به محبتها و اقدامات ادمهای دورو برم ناعادلانه رفتار کرده ام .
کارهای ما ادمها گاهی از روی نادانی است. و کاش دریچه ای بگذاریم برای درک و شعور نسبت به مسائل مختلف .
تصمیمم را گرفتم ! در دل پشیمان شدم ! از آن به بعد هر وقت می رفتم پیش نارون جوان اول نگاهش می کردم و با شوق و ذوق بسیار می گفتمش: « ممنون که تو اینجایی».
و همیشه هم یک بطری آب دو لیتری یا پنج لیتری با خودم می بردم و به پای درخت می ریختم .
درخت را نمی دانم اما هر چه می گذشت « حال دلم بهتر می شد». آرام و آرام تر می شدم و طوری شد که حتی اگر دیر می رسیدم و ماشین دیگری زیر سایه نارون جوان پارک بود باز هم کمی آنطرف تر ولی کنار نارون پارک می کردم.
آنگونه من درسی آموختم و کاری کردم که سالها از آن غافل بودم … دوستانم؛ همکارانم؛ همشهریانم، مادرم و پدرم و برادران و خواهرانم و همه اطرافیان من مانند ان نارون بودند! من توجه و محبت شان را عادی می دانستم و شاید هم گاهی وظیفه !
اما فهمیدم که قدرشناسی و دانستن ارزش کار موجودات و ادمها « حال دلم را خوب تر می کند ».
« اگر در کوچه ای در محله ای درختی است و سایه ای دارد و من ماشین ام را زیر آن پارک می کنم ارزش آن را بدانم و جایی در کوچه ای در محله ای درختی بکارم و …»
« اگر جایی میهمان می شوم ارزش خانه و صاحبخانه را بدانم و دنبال عیب جویی و عیب یابی و نکته گیری نباشم ! آرامش و احترام خانه و صاحبخانه حال دل خودم را خوب می کند و گرنه صاحبخانه به توجه من نیازی ندارد ».
«اگر همکار من ساعتی کار مرا انجام داد و من رفتم و برگشتم آن را عادی جلوه ندهم و ارزشش را بدانم و جایی به قدر یک لبخند محترمانه جبران کنم »
« اگر باغ همسایه به من میوه داد و من از میوه باغ خوردم ارزشش را بدانم و در دلم انرژی بفرستم و دعایش کنم ».
«اگر کسی مرا سلام داد آن را وظیفه ذاتی اش ندانم! و بدون تظاهر و بدون ریا در دل و در چهره پاسخش دهم »
«اگر دوست مکانیک من ماشین مرا وارسی کرد! وقت گذاشت و مرا راهنمایی کرد حتی اگر ماشین تعمیر نشد یا حتی عیب یابی نشد ! دلخور نشوم و سپاسگزار زحمت او باشم…».
« طلبکار طبیعت ، طلبکار کائنات ؛ طلبکار اطرافیان ؛ طلبکار دوستان ؛ طلبکار درختان ؛ طلبکار کوه و جنگل نیستم ! من جزء ناچیز کوچکی از کائنات هستم ! اگر قدردان باشم و در حد خودم شعور ودانش و فهم این را پیدا کنم تا ارزش و ارج و احترام آنچه جز خودم هستند را نگهدارم- حال دل م و احوال م بهتر و بهتر خواهند شد »
دکتر سیروس عباسی








