مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سمفونی نوگ

سمفونی نوگ


شب است و باران مدام می بارد ساعت 10 که میشود پدرم فتیله چراغ نفتی که در گوشه ی طاقچه ی قوسی خانه ی خشتی مان گذاشته را کمی پایین میکشد، بطوری که نور کمش ، سوسو میزند. یک چراغ موشی را هم که با شیشه دارویی، پنبه و نفت درست کرده ایم در گوشه توالت میگذارد.
لحاف را تا روی دهانم کشیده ام زوزه ی باد از لای درب اتاق به داخل می کشد. با صدای ریختن آب ناودانی خانه ی گِلی پر از مهرمان، درون سطل فلزی که زیرش گذاشته ایم و صدای زیبای چکیدن قطرات آب از سقف به درون تشت زیر پایمان، چشمانم پر از خواب میشود. برادرم که زودتر از من به خواب رفته و به گوشه ی تُشَکم هول خورده را کمی جابجا میکنم و با رؤیای دیدن آب دره به خواب می روم.
صبح می شود و باران نم نم در حال باریدن است که با بوی نانی که مادرم بر روی علاءالدین گذاشته تا گرم شود بیدار میشوم
شوق دیدن آب دره همزمان با بیدار شدن باعث می شود که از تخم مرغ محلی و نان گرم بازاری بگذرم.
پلاستیک بادنجانی را بر روی سرم میکشم ، کاپشن سبز ارتشی ام را که امسال پدرم از کازرون برایم خریده را میپوشم و چکمه پلاستیکی را به پایم میکنم و با یک گام دو گام تا کنار کارخونه برق(قَرسُونْگَه) میروم که صدای پرتلاطم آب دره ، هیجانم را به اوج خود می رساند.
زنان و مردانی زیادی قبل از من به آنجا آمده اند و همه محو تماشای آب گل آلودی میشوند که با سرعت به سمت تلخ آب (تَهْلُو) روانه است
بزرگترها از میزان بارندگی امسال که نوید سال خوب زراعی است به همدیگر میگویند و ما کوچکترها از دیدن، و تردد(زدن) گاوها به آب به اوج هیجان می رسیم،
آنقدر صحنه های شنای گاوها و تلاش برای رد شدن از عرض دره شگفت انگیز است که به محض رسیدن دیگر دوستانمان با آب و تاب تمام، آن صحنه ها را برایشان تعریف می کنیم.

کم کم تلفیقی از باران و آفتاب صورت میگیرد، بعضی از بچه های همسن و سال من میگویند که خورشید دارد سرش را می شوید.
کم کم آفتاب آسمان را از آن خود میکند و مورچه های 🐜بالدار فرصت را بدون در نظر گرفتن گنجشکان به غنیمت میشمارند و از لانه به هوا می پرند.

رنگین کمان زیبایی نیز در حاشیه کوه بالای ولات، زیبایی را دوچندان می کند.
🌪باد هم بخاطراینکه از قافله عقب نماند شروع به وزیدن می کند و برگهای شسته شده نخل ها را با تمام زیبایی به حرکت در می آورد.
همه چیز زیبا و رؤیایی به پیش می رود.

با صدای مادرم که تا آنجا بدنبالم آمده به خود می آیم و تازه متوجه می شوم که ظهر شده، صدای اذان مسجد (مرحوم شیخ محمدی بابااحمدی) ولیعصر هم بخاطر وجود باد دچار نوسان می شود و زیباتر از هر روز شنیده می شود.

به سمت خانه می رویم تا تلیت آب گوشت(پر از نخود و گوشت)را، با تُروَک(تُرُبْچِه)ی که صبح مادرم از فرغون کشاورزی که درب منزل رد میشد ، خریده بود را بخوریم.

و چه رویایی ست تجدید این همه خاطرات واقعی در حصر عصر دیجیتال

یاد باد لحظه به لحظه آن روزگاران

زندگیمان پر از رنگ و لعاب شده اما حیف و دو صد حیف که وفا و صداقت هم کمرنگ شده.

به امید اینکه اندک صفا و رسوم مانده ولات که یادگار پدرانمان است را به بهای ناچیز حرص و طمع از دست ندهیم


کوروش رازقی

منبع: وحدتیه نیوز

جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ 17:56 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)