مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

آمده ای سلامتی ام را به خطر بندازی یلدا

"آمده ای سلامتی ام را به خطر بندازی یلدا"

تا پیش از این
رویاهایم غیرِ واقعی
و خوابم طبیعی بوده است.
می خواهم
امشب،رویاهایم را واقعی
و خوابم را غیرِ طبیعی کنی...

و البته
حالا که آمده ای
بگذار اعتراف کنم:
-من حماقتی دارم
که شیوه ی زندگی ام است
و ممکن است یهو
روی ماهتان را ببوسم!

نخند...
که نخندی
ظرافتِ سنجاقکِ چشمم
بال ریزِ شط می شود.
***
نگو:که همه مدت
نامه به نشانیِ مشکوک می داده ام
که شوق امکان ندارد:
-مقصدش را گُم کند.
***
نامت را بر زبان داشته ام
تا یادم باشد:
-می خواهم صاحبت شوم!

موهای سیاه
و این لباس های در بَر
که مرواریدت را صدف اند
بگذار،چون دستِ باد
پُشتِ اَبرِ سیاه
بتکانم ار تَن ات،
که بباری بر من...
چون
خاصیتِ ابر و لباس و سیاهی
به همین فروریزی و بارش و
ماهِ پَسِ اَبر دیدن است.
***
آمده ای
با دادنِ بوسه ای که شیرین است
سلامتی ام را به خطر بندازی!
نه؟

درازِ مو سیاه...
تو فرشته ای
که محتویاتی غرورانگیز داری
و دستهایی نازنین
که همه ی مَردم
نیاز دارند:
-لااقل
شبی از سال
به مساعدتِ فرشته ای مهربان
از پسِ انتظارهای نامطمئن
به قراری مطمئن برسند،
و دستهایی در کار باشد
که ناراحتی های انباشته را
پس زَنَد
و برای ساعاتی
به تشریحِ خنده ی
انارهای در پیش
و هندوانه های در پَس
سرگرم باشند.
***
تو چه رازی؟
که تاریک می آیی و تاریک می روی
اَمّا آدم ها
همه تو را می شناسند!

دارد دیر و دیرتر می شود،
چه کنم:
-که تمامِ شب بمانی
و بُرد با من باشد؟
و تَن بدهی به بی سفری...
***
وجودِ شما نهایت ندارد
و همینطور سفرت...

امشب
چون ضربانِ قلبم
بخشی از من هستی
و به هم مشغول....

نمی خواهم ببینم:
-تاریکی دارد جلویِ چشمم پَرپَر می شود
و صبح راحتم نمی گذارد!!
و وقتِ خداحافظی ست.

من
بیش از این
سزاوارِ تاریکی ام!
***
دلم می خواهد:
-در و پنجره را ببندم،
از دنیا فاصله بگیریم
و در زمانِ حال غرق شویم با هم.
اَمّا داری مرا چون سنگ
بر جای می گذاری
و متوجهِ جهانِ آینده ای...
***
دیگر، آب از سرم گذشته است
وعازمِ کابوس های همیشگی ام،
آگاهیِ کامل دارم:
-درونت اصرار دارد
شبحی را که من باشم
فراموش کنید!
و آرامش تان را
به آسمان ببرید...

همین که موفق شدم
بیهوده تلاش کنم
به تصاحبت
کافی است
که شاید خاطره ی وجودت
به راحتیِ خیالم نیز کمک کُنَد.
***
شبی بیش نیستی
اَمّا بیقرارم می کنی...
وقتی قرار باشد
فردا دیگر نباشی
و به سال سفرِ معمولت بروی.

نمی خواستم شبم را خراب کنم بانو...
ولی غصه ام می گیرد
وقتی نمی دانم:
-از فردا
من روزِ خوشی
ماهِ خوشی
سالِ خوشی
خواهم داشت که دوباره ببینمت؟

.............................................

علی حسین جعفری( بیدل)

چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ 21:34 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)