طنزی از یادداشت های روزانه بیدل
طنزی از یاداشت های روزانه ی بیدل
✨✨✨✨✨✨
💫«مهدی و داسِ همه چیز بُرِش»💫
دوست و همکاری داشتیم که از قضا دایی اش نیز همکارِ نزدیکترمان بود....بالطبع این دوست شاهد ماجرا و در جریان تمام رفت و آمدها و ماجراهایی بود که بین گروه ما(از جمله دایی اش) می گذشت.شانس بد روزگار دایی اش متاسفانه بر اثر سکته ی قلبی به «واقعه ی ناگزیر» رفت....
با جمعی از دوستان در مراسمش شرکت کردیم.این دوست مان خیلی دایی اش را دوست می داشت...مرتب گریه می کرد و به هر یک از ماها که چشمش می افتاد با صدای بلند می گفت:
« فلانی یادته که با خالو رفتیم فلان جا و فلان کار کردیم »
و به همین ترتیب برای همه موردی بود که اشاره بکنه، می گفت و یکی یکی اشاره می کرد و مرتب گریه می کرد.
یکی از دوستان به نام قاسم به یکی از بستگانش گفت: تو را خدا برو به حسین بگو یکبار با دایی اش در جزیره ی فارسی تریاک کشیدم و اون در جریانه یک وقتی اشاره نکنه بدبختم کنه،مسجد پُرِ اطلاعاتیِ اخراجم کنن!.....
حالا،حکایت ما و «مهدی اقبال» است.....دارد خاطراتش را رئال و بدون کم و کاستی منتشر می کند....قلم خوبی هم دارد و خوشم میاد ازش.ولی از آنجا که مثل جیلم کردن خدا بیامرزان «مش خورشید و عوض کلسین» که می گویند چنان جیلم می کردند که وقتی بافه را زمین می نهادند تا اگر دار و لیجی و حتا مار هم اومده جلوشون بریدنش نهادنش میان بافه، مهدی هم پِهت نمی کنه و طوری نهاده پُی خِشَم و ولات که هر چه یادش بیاد(هوش بچه گی هم محرکه است) می نویسه...
فقط خدا کنم کسی در این میانه مثل قاسم که با خالو خدا بیامرز حسین تریاک کشیده بوده جلو دید و هوش سرشار مهدی نیاید.
مهدی به سلامت باد و قلمش مانا
...............................................
علی حسین جعفری(بیدل)
✨✨✨✨✨
وبگاه همدلی مزیری بی ورا
Hesam3731.blogfa.com








