یحیی و اشاره به پهلوان زنده را عشق است
ویژه پویش روز معلم
✨✨✨✨✨✨
_«یحیی»، و اشاره به پهلوان زنده را عشق است-
در آستانه ی روز معلم، ضمن سلام خدمت جامعه ی معلمین، و ویژه معلمین خودم از دبستان تا یاغستان( ما واقعن قدر خودمون و معلمین عزیز ندونستیم و ترک مدرسه نموده و راهی ارتش شدیم/در ارتش که من بعنوان یاغستان می نامم نیز معلمینی داشته ام که اونا را هم عزیز می داشته ام و می دارم.و آرزوی سلامتی برای بودگان و درود ابدی تقدیم شدگان.....)
روسیاهِ مدرسه - مثل من نباشی، در این باره نوشتن راحت است و اگر معلمانت ببینند و بشنوند، خواهند شناخت و خوشحال هم خواهند شد.اما تو باشی که اکنون منم و دست به انتحار فرهنگی زده باشی، نوشتن خیلی سخت از ترسِ خجالت از خویش و همه ی آنان(معلمین) که تباه گر زحمتشان در حق خویش بوده ای......
الان، پشیمانم و پشیمانی غیرِ قابل جبران عذاب مدام است. به هر حال وقتی معلمین آن سالها را می بینم خیلی خوشحال می شوم، هر چند برای من نوستالژی درد و عذاب است!...
دروس ادبیات، زبان، علوم اجتماعی، تاریخ، جغرافی (خلاصه دروس غیر ریاضی) اگر نگویم عالی بودم، حداقل خوب بودم، ولی دروس ریاضی و مرتبط با ریاضی را همه جمع می کردی هم سیزده نمی شد!
این بود که به زعم خودم مغضوب معلمین این دروس بودم. و عجبا که دو تا از شریف ترین این معلمان، هم محلی هستند و مرتب سالی چهل بار زیارتشون می کنم و سالی هشتاد بار ما باید جلوی این دو انسان شریف سرمان پایین باشد!
این دو انسان شریف، یکی شون دست بزنِ دلسوزانه و ثواب کارانه به اصطلاح داشت و دیگری اصلن نمی زد فقط حرف بار آدم می کرد!...
ما که چیزی نشدیم و رفتیم...اونی که دست نابزن داشت( جناب آقای حیاتی)، به جهت شرکت در نشست های انجمن ادبی باران مرتب می بینم و تقریبن دیگر دوست هستیم، ارادت هم داریم خدمتشون....اونی که دست بزنِ دلسوزانه داشت و به سبک خودش هم می زد:
اونایی که نمره کم آورده بودن/که منم پای ثابت همین نفرات بودم،جمع می کرد تو کنج کلاس و به قولن می افتاد به جونشان و تو سری تو پِلی می زدشون....حالا خودش و کرمش و زرنگی کتک خوران...آدم بود که ده تا پِلَهمُشت می خورد و آدم هم بود که هیچی نمی خورد!
داشتم می گفتم....آخرین باری که استاد شریف واجد دست بزن دلسوزانه را زیارت کردم،در شهر برازجان و در صف نانوایی بود....ما،هر دو کلاه به سر داشتیم...اون کلاه سفید مثل روزگارش و من کلاه سیاه مثل روزگارم....سلام و علیک گرمی و حال احوالی کردیم....اون سراغ برادرم حسین از ما گرفت و ما نیز سراغ معلم عزیز علوم مان «حاج سید عبدالخالق» اخوی اش را....
خب،معلوم شد صحبت از استاد «سید یحیی علوی» معلم ریاضی دوران راهنمایی مان است....ازش سوال کردم:استاد بازنشسته شدی؟ برازجان تشریف دارین؟ کجای برازجان تشریف دارین؟....
فرمودن: بله، بازنشسته شدم...برازجان هم هستم،البته ولات هم مرتب می روم سری به خونه می زنیم نخل ها را آب می دهیم و....
اما،یک جمله ی حکیمانه و اعتراضی از وضع موجود و نامهربانی در حق قشر عظیم فرهنگی فرمودن که باید قاب گرفت....من نیز بر اساس سپید خوانی متن توسط مخاطب، و از آنجا که معتقدم واژه روح دارد و با آدم حرف می زند، همان جمله را بدون توضیحی اضافه، برای یادگار دوران و به افتخارش می نویسم:
_سی سال «تُو» آموزش و پرورش بودم، الان «پُشتِ» آموزش و پرورشم!
.................................................
علی حسین جعفری(بیدل)
بهار(اردیبهشت)۱۴۰۳ خورشیدی
✨✨✨✨✨✨
وبگاه همدلی مزیری بی ورا
Hesam3731.blogfa.com








