لحظه ها بخواهی نخواهی می گذرند
درود. لحظه ها بخواهی نخواهی می گذرند. وقتی به عقبه عمر رفته خود می نگری پر است از صحنه ها و تصویرهایی که بدون اینکه بخواهی به آنها بیندیشی سلسله وار پشت سر هم و بدون ترتیب زمانی جلوی چشمانت رژه می روند. آن قدر در این سال ها پای گپ و گفت موسپیدان نشسته ام که دیگر عدد 45 عمر من به سمت دو سه سده عقبگرد داشته است و گویی خود همه را به تجربه نشسته ام. موافقید با چند تصویر ناب از کودکی هایمان که بدون شک هر کدام از شما با خیلی از آن ها خاطره دارید، خاطره بازی کنیم. امید که بپسندید
🍂🍂🍂🍂🍂
یاد باد آن کیکا و شعرهای نابش... هشو هشووه، فاطو شیخ عمر، وقتی نون می که و یا... مافادی یا چله و یا... گیمنه گیمنه بازار تو کی گا می کشی/ آن اسب تزیین شده با لباس مشکی ابریشمی با کبوتران خونین بال و نوحه خوانی سی محد شجاعی در مسجد کل خداکرم/ آن ساختمان ابتدایی حسینیه آم کعلی و نوحه خواندن هایش/ آن گرندک بند به انگشت پا بسته شده و الغوث الغوث و خوردن آب دعا/ آن فرغون به دستی و خانوادگی عزم باپی سیلوی کردن/ آن فصل جیلم و برا و خرمن جا/ آن دکتر دیبازر و دوای سرخو/ آن باران های هفت شبانه روز و سمفونی نوگ ها/ آن شنوگه ها... تحلو و حاج محدی و... / آن زمین روفه و آزادی و شاهین و... / آن گونی آجیل در باطلوونی/آن تمبک و نی انبون کرو اوشین/ رقص ملک با لباس محلی زنانه در عروسی ها/ بوی خوش شلبونی و آن همدلی و همکاری کم سابقه و در یک کلام "گاری" / آن آب آوردن های اومخک و بند چهل/ آن آسمان پرستاره ولات و تخت و تمبلی و پشه بندهای در دل فده/ آن علاالدین و هرم گرما و سوزش کف و انگشتان پا/ آن طعم تکرار نشدنی شلشلک، شله مجکی و... / آن بو دادن های نخود و برنجوک و شیرین کردن الوک شب عید/ غرش هواپیمای زرد رنگ سمپاشی بر فراز خانه ها/ آن لحظه های خوش شکار میگ و گجیک وچالکالک/ آن گازرین و ووره هایش/ آن برکه های پس از باران هفه ریز پر از "چن تیله سگ" / آن بازی های فراموش شده دبر، شده، الکوسچال و.../ آن جلد گرفتن کتاب های نوی مدرسه با پلاستیک کارتن خرما/ آن لحظه های ورود آزادگان و آن اشک ها و چشم انتظاری همسایه مان برای بازگشت رستم زال/ آن کلاس های بی رمق مدرسه بعد از عید و گرما و پنکه های سقفی و...
مزارعی
وبگاه همدلی مزیری بی ورا
🍂🍂🍂🍂🍂








