مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

عاموم خیلی ساله که مرده، دیروز تا حالا دلم براش می سوزه

«عاموم خیلی ساله مُرده،دیروز تا حالا دلم براش خیلی می سوزه»

غم، غم است دیگر....چه فرقی می کند از چه طریقی و چطوری به تو سرایت کند.

مرد هنرمند بود... با انگشتان ظریفش ساز می زد. زنش مریض بود، برای تایید نسخه ی داروی اش و دریافت مساعدت از طریق بیمه ای که خانمش عضوش بود، آنجا حاضر شده بود.
هنوز او(هنرمند)،در اداره ی بیمه بود که دزد وارد شد!....اسلحه اش را به سمت منشی پشت دخل گرفت و گفت: اگر می خواهی کُشته نشوی آنچه در دخل داری بریز در این پلاستیک(پلاستیکی که خود دزد تحویل منشی می داد) و آروم ردش کن تا بیاد...منشی،از ترس_طبق خواسته ی آقای دزد عمل کرد.
دزد رفت...اون هم(هنرمند) از ترس جانش دنباله ی کارش را رها کرده و از اداره ی بیمه بیرون امده و پا به فرار گذاشته بود.

دقایقی بعد، با خبر دادن به نیروهای امنیتی، اداره ی بیمه پُر از پلیس شد.
تحقیقات آغاز شد...‌منشی را برای چهره نگاری و تشخیص هویت دزد به اداره ی آگاهی بردند. با توضیحات و مشخصاتی که خانم منشی می داد، تقریبن چهره ی واقعی دزد شکل گرفت و در اختیار نیروهای تجسس پلیس نهاده شد.چه بد شانسیِ محضی...دزد همان هنرمند بود!! که نبود....شباهت همه جوره بود...رنگ و نوع لباس....تیپ و ظاهر و....خلاصه،زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا انسان شریفی که سر انگشتانش بوی عبادت نُت می داد و غیر از لمس آلت موسیقی و شاید انارهای نو رس معشوقه چیز دیگری لمس نکرده بودند، لاجرم به اداره انگشت نگاری برده و آغشته ی جوهر سیاه کردند و روانه ی زندان!... چون منشی وقتی به عنوان شاهد روبروی مجرمان مظنون قرار گرفت،او را نشان داد و گفت این بود....خودشه!!....هنرمند روانه ی زندان شد و معشوقه اش یکراست به تیمارستان!.... می گفت(زن هنرمند):من باعث شدم که او(هنرمند) بی گناه به زندان برود....آخه اون برای پیگیری کار من به اداره ی بیمه رفته بود.

حالا،اونجا را ول کنید بیایید تا قصه ی عموی من و زنش را براتون تعریف کنم:

_اونوقتها شناسنامه نبود....و کشور نیز وقتی احتیاج به سرباز برای سربازخانه ها و ارتش پیدا می کرد، از طریق هنگ های ژاندارمری و با اسب و قاطر به روستاها می رفتند و از کدخدای محل می خواستند که ده شما باید چند تا سرباز به دولت بدهد.‌‌...باید کدخدا جووناش پیدا می کرد، حاضر نموده و افسر مربوطه هم بینشان دو سه نفر شق و راست را انتخاب کرده و با خودش می برد.
خیلی ها هم به محض اطلاع از حضور نیروهای سرباز گیری در ده پا به فرار گذاشته و به کوه و بیابان می زدند! شناسنامه هم که نبود که اسمشان داشته باشند،کدخدا هم میگفت:ولا جوون ندارم...آزار اومده بچه ی نر ولات در نرفتن و یه مُشت دختری فقط پا گرفته از این مردم!

به هر حال،گفتم شناسنامه نبوده و خیلی هم کم پیش می آمد یک نفری به وقت(۱۸ سالگی)، روانه ی اعزام به سربازی شود.اکثرن اونایی که گیر می افتادن و روانه ی خدمت سربازی می شدند، دارای زن و بچه و زندگی بودند!.... عاموی ما بیچاره که گیر افتاد برای بردن به خدمت سربازی، زن داشت، بچه داشت، خر داشت، سگ داشت، زمین داشت، گله داشت و اصلن زندگی داشت.

وقتی، او را گرفته و می بردند، در معیت نیروهای سربازگیری،کدخدا،مردم و....غم انگیز بود....غم زن،زندگی،بچه،عشق.غم کمی نبود...او را در زمین کشاورزی اش در حالی که شخم میزد دستگیر کردند...هنوز دستانش پُر از پینه بود...لباسش بوی خاک می داد...دو سال او را می برند که چه؟...اینهمه تعلق و تکلف مانده چه می شود؟
باز هم غمی نیست...غم اونجاست که زنت هم داد بزند: علجانو...علجانو....ایسو که خوت میرری بیو خِرت هم پُی خوت بیر ما نمتریم اُو (اب) و کَ(کاه) وش بدیم!
درد این است...این کمر آدم را می شکند.بعد از خودت خرت هم زجر می کشد...‌کاش اداره ای بود که آنزمان خر را نیز به سربازی می بردند.
خیلی دلم سیت سوخت عامو جون...وقتی خودت را با اون هنرمند گرفتار مقایسه می کنم و معشوقه ی به سوگ نشسته اش را با «دی خدابخش» تو....

..........................

علی حسین جعفری(بیدل)

🍂🍂🍂🍂🍂🍂
https://chat.whatsapp.com/HRIAwBMuITzH81FU4oyXkf

چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳ 21:3 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)