داستان دکان میش قلی و میش محسن
قبل ترها با آغاز فصل خارک، رطب و خرما در اغلب روستاهای اطراف ولات سه، چهار دکان کَپَری برپا می شد و رطب وخرمای مردم را می خریدند.
در کنار خرما، چیزهای دیگر هم از جمله گوجه، بادمجان، سیب زمینی، فیک فیکو وجُغجُغه، شانس اقبالی و پیشتو پلاستیکی و... هم می فروختند.
توی یکی از ولاتل همسایه ..دونفر به نام های "میش قلی.ب" و "میش مَحسن.م" دکانی راه انداختند. میش مَحسن به عنوان فروشنده وحساب دار دکان بود و یه دکان شریکی داشتند و بعد از برداشت خرما میش قلی به میش مَحسن گفت بَرِه دفتره بیار تا حساب کتاب کنیم.
میش مَحسن دفتر رو آورد و باز کرد و مشتریانی که جنس قرضی خرید کرده بودند به ترتیب شماره، بدهکاران قرضی را نوشته بود اما معلوم نبود که کی بُرده و نام بُرده چیست!! مثلا به ترتیب 👇
۱ ..بُرده یه تمن
۲..بُرده دو تمن
خلاصه تا بیش از پنجاه نفری بدهکار بدون نام را به ترتیب شماره در دفتر ثبت کرده بود. میش قلی به میش مَحسن میگه: خو آخه کی قرضی بُرده؟؟
میش مَحسن که متوجه می شود چه اشتباه بزرگی کرده و بسیار ناراحت وعصبانی شده بود با جهل و عصبانیتش به میش قلی میگو فلون فلون کرده مو چه میدونوم که کمو فلو فلون فلون شده قرضی بُرده و همه نوملشونه یادوم رفته.
خلاصه به هَم راس ویمووِن و چشتون روز بَد نوینه. یه دعوا وجَرّ و مُرَفّهی بینشون درمی گیره و اینقدر یکدیگه رو کتک می زنند که تموم لارشون خین و چول ویمو.. وه لاره آبادی وشون نَمونده بی. آخر سر هم کارشون به بهداری کشیده وابی. تو بهداری سر و گوپالشون پاک پوی لَکی سفید پانسمان پیچندن و موقیکه وه بیمارستان مُرخَص شدن و اومدن وارده ولاتشون وا بیدِنَ، مردوم ولات که میدنشون همه پَس خنده می رفتند و پس خنده در نمی اومدن😂
حالل قضیه حساب و کتاب و معرفی خلافکار توسط مسئولین ما !! به مثَل این خاطره می ماند.
محمد علی پور
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
https://chat.whatsapp.com/HRIAwBMuITzH81FU4oyXkf








