راهی کوی دوست
هوالمحبوب
توفیق رفیق راهمان شد تا با تنی چند از عاشقان اباعبدالله راهی کوی دوست شویم. چند صباحی را نوع دیگری از سفر را به تجربه نشستیم. گرما بود... خستگی و بی خوابی بود... کوفتگی، گرما زدگی و تاول ها... اما آن چه که این سفر معنوی و کوتاه را شیرین می کرد حب حسین بود و عشقی که در تک تک آن حماسه سازان حضور به دل داشتند... همه ایمان داشتند که:
امروز اگر خسته شدم عیبی نیست/فردای قیامتم تو فریاد رسی
مرز را که گذشتیم و آن همه سیاهی و برهوت، ناخواسته ذهنمان درگیر آن روزگاران سخت جنگ... آن مظلومیت آزادگان و شهدایمان شد.
اما اوج زیبایی ها را در لابه لای عمودها دیدیم. یکی با چای و قهوه عراقی... یکی با شربت... یکی با چرخ ریسندگی... یکی با سفره رنگین و آن دگر با نان. یکی هم مثل ما با روسیاهی و قدم زدن و هم ذات پنداری با زینب سلام الله. خوشحال و سرمست از این که لیاقت حضور در این خیل عاشقان را یافته ایم. که دعوت شده ایم.
پیر و جوان، مرد و زن، سیاه و سفید، دارا و ندار، با کالسکه، ویلچر و عصا با علم های برافراشته، همه از دل مهر و محبت و خوان گسترده گام برداشتند تا ساکن حریم امن دوست شوند. تا به مثابه یک قطره به دریا بپیوندند و در پایان دل تفتیده خود را در کنار گودال قتلگاه، تل زینبیه و بین الحرمین جلا دهند.
چند صباحی را در کنار شما عاشقان حسین گذراندیم و از تک تکتان آموختیم درس دلدادگی را.
به نوبه خود از اینکه فرصت تجربه جدیدی را برای فرزندانمان ایجاد کردید سپاسگزارم. آن چه که می ماند خاطرات خوشی است که با شما خوبان روزگار گذشت.
ارادتمند: مزارعی








