چقدر دلم تنگ می شود..
چقدر دلم تنگ می شود ...
✍️ محمد حسین نجفی
گاهی دلم تنگ می شود برای زادگاهم وقتی که دست ها ، پیامبران مهرومحبت بودند و چه ساده و بی ریا مهربانی را به هم هدیه می کردند .
گاهی دلم تنگ می شود برای نشستن روی حصیرهای قدیمی مسجد کل رسم ومسجد شیخ محمدی وروضه های آخوند حسینعلی و حاج محرضا وشیخ جعفرو هم زدن چای در استکانهای کمر باریک که هنگام هم زدن ، استکان هم با چای در نعلبکی می چرخید ، اوسا میش سن واوسا محسن واوسانجف واوسابریم و....
و چه عطری !!! ... و چه عطری !!!... چشمام همش بدست اوسا بی که نکنه بگو بازم چی سی بچه نخووه .
گاهی دلم تنگ می شود برای دور همی های شبانه که هر شب در منزل یکی از اهالی همساده یا قوم وخویش برگزار می شد و بدون هیچ دغدغه ای نُقل مجلسشان سخن از وضعیت باران ، کاشت و برداشت محصول و البته امید به آینده بود . وبعضی وختل هم گلی وگونی، بکسر گ درمورد این و اون
وپذیرایی باقیلون وچای وچای لیمو وبازی پای بچیل تو فده وتو کیچه تا ماه روشن بی .
گاهی دلم تنگ می شود برای جواب سلام خدا بیامرز هالو کل مقیم وحاج اکبر . هالو کل مقیم وم میگفت وانگل مهدی یعنی یه غوچی تو گلت نی ؟حاج اکبر هم میگفت توکی میگفتم محسینوم چوشه قرص میگرفتم واو زرنگی میکه یه چووی میزه توپام که خیلی ورم خش بی .
با این کار ش نهایت مهربانی خود را به سلامم هدیه میکرد .
گاهی دلم تنگ می شود برای زمانیکه چند شب مانده به شب عید فطر، دست ها ی مادرهاهمه یکی می شدند و هر شب در منزل یکی از اهالی نان شیرینی یا همان نان قندی برای شب عید درست کنند . واهلوک ونخود وگمگ ونقل بالیشتکی تهیه کنند . ومردا هیچ نقشی دراین کار زیبا نداشتند ، طعم وشیرینی اون سالهارا هیچگاه فراموش نمیکنم .
دوست دارم زادگاهم را وقتی که چند روز مانده به زمستان ، دست ها همه در دست هم ، هر شب پشت بام منزل یکی از اهالی را گِل اندود می کردند، شل بونی، تا هنگام باران زمستانی بچه ها در امان باشند ،
چه کیفی داشت آخرروز وشب برای جمع شدن دور مجمهه شومی که چند نفر دورش می نشستیم وشوم ومرخ وخورشت میزدیم که همراه با خنده و شوخی خستگی را از تن ها به در می کرد وبزرگتر ها دراینگونه مواقع هوای ما کوچکتر ها را داشتند .
گاهی دلم تنگ می شود برای جیر جیر چرخ چاه ها وچهاو ها که دور برمون بودند همراه با بانگ خروس ها ، بع بع گوسفندان و آوای سرخوش پرندگان ، این موسیقی دلنواز که صبح علی الطلوع نوازشگر جان های اهالی محل بود .
دوست دارم زادگاهم را برای خوابیدن روی پشت بام در گرماگرم تابستان ها و خوش و بش و سلام و احوالپرسی بچه ها و بزرگترها با همسایه ها که آنها هم برای خواب ، پشت بام را انتخاب کرده بودند و ظاهراً با بی برقی و گرمای جان فرسای آن زمان چاره ای جز این نداشتند ،
و البته چه نگاه ها و قول و قرارهائی که بینشان رد و بدل نمی شد !!!
گاهی دلم تنگ می شود برای ( گاری) ، یکی شدن دست ها که هر روز برای برداشت محصول یکی از اهالی جمع می شدند و در یک ردیف بیست ، سی نفره ، ضمن بر داشت محصول از هر دری سخنی به میان می آمد و اسم آنرا گذاشته بودند (گاری) ، چه معجونی بود نمی دانم .
و البته باز هم با نگاه های یواشکی و قول و قرارهائی که نه با زبان سخن بلکه به زبان بدن رد و بدل می شد !!! بعضی وقتها گاری بی خبر ویواشکی انجام میشد وهمتی مردانه که دیگه تکرار نشد .
🪴 دلم برا همه چی تنگ میشود ، حتی شنو پاتهلو وگری بازی.
گاهی دلم تنگ می شود برای غُناهشت گجیکا تو باغ گجیگدونی ، شب ها برای جای خواب با هم کلنجار می رفتند ، صبح ها دیگرچرا ؟
شاید صبح ها برای تقسیم کار و تعیین محل ماموریت روزانه با هم بگو مگو می کردند ، کسی از کارشان سر در نمی اورد . صدای ککای سهو ها وصدای تیترونها وقلاجروکها وچال چالکها
گاهی دلم تنگ می شود برای پچ پچ زنهای عرب سده وبنه ، شیرزنانی که دوش به دوش آفتاب در یک ردیف ، ظرف های شله شیری و یا زنبیل های پراز کاکل، ولات را زیر پا میگذاشتند ویک صدا می گفتند های کاکل ، های کاکل بنه داره کارچین صحبت بااونها خیلی خش بی وفاصله زیادی را باپای برهنه می آمدند وخرما باخود می بردند .
گاهی دلم تنگ می شود برای .........
دوست دارم زادگاهم را وقتی هنوز که هنوز است صدای الله و اکبر پدرانمان از سنگ سنگ کوچه هایش به آسمان بلند است .
و البته و صد البته گاهی دلم تنگ می شود برای خودم ،
که هر جا و به هر زبانی صدایش می کنم پیدایش نمی شود ، حتی در کوچه پس کوچه های زاد گاهم !!!.
پایان








