مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

بوی دل جا مونده

بابامو که دریا برد، من موندم عنهو خارَک نرسیده. برام موند،لنج زه وار در رفته ی بابا ، چنتایی نخل وننه م که چی چشام میخواسمش. اولای زمسون ننه م گفت :ممو تاوسون که بشه همچه که رطبا از بالای نخلا شکم بندازن وبفهمُم بارشون باره و حکم خدا تورت چند باری پُر وپیمون گیر کنه به گَل ماهی، دس زبیدو را میذارم تو دستت تا نگی ننه م ویرش بهِم نی و روشو کرده اون ور که آتیش جونومو نبینه و بوی جزغاله ی دلمو نشنفه. با خاله تم گپ وگفت کِردوم اونم بنده ی خدا گفت کی بهتر اَ ممو که هم پاره ی تنِمه همیَم زبیدو عین چشاش میخواش. تو دلم گفتوم آی قربون زبونت ننه .کله ی سحر که زبیدو اومد کمک خاله ش تنورو تش بندازه و براش چونه بگیره، هی نگامو روی سِپ ودِپ گونه هاش سِروندوم و با نیش و لبخند رو لبام براش خط ونشون کشیدوم که یه جور حالیش کنُم کار تمومه، و اون هی ابرواشو بالا وپایین کِرد و لباشو گزید که بهم بفهمونه خودوم میدونم برو پی کارت،. یه راس رفتوم زیر نخل بزرگو دراز کشیدوم و گمپِ گمپشو نگا کردوم وگفتوم خدا یا شکرت. پام رو زمین بود وسرُم تو هوا و نه خدارو بنده بودُم نه بنده را جوابگو. دلُم میخواس خووم بورَه وپاشُم بگن ممو تاوسون شد کجایی؟ هنوز زمسون مونده بود که انگا تش دلُم افتاس تو دشتسون و جرون گرما واویلا شد و انگا پس فردا خرما پزونه. واسه همینم تن نخل بزرگو خاریده بود وگول گرما را خورده بود و شروع کرده بود به تجه زدن. و قتی نگاش کردُم پریدُم بالا و پا پتی دویدوم تا پیش ننه وگفتُم ننه مشتلُق نخلامون زاییدن و خارکا سر زدن. ننه زد تو سرش وگفت ممو لال بشی، بیچاره شدیم. وقتی ایوقت سال نخلا بترکن یعنی سال ساواس یعنی واویلا، یعنی خرما بی خرما و ماهی بی ماهی، نحسیش و اومد نیومد و بد یُمنیشم جای خودش. مگه خدا خودش رحم کنه. هی زد تو سرش و هی مو انگا افتاده بودم تو تنور وگُر میگرفتُم. انگا زبیدو سنگ قپون باباشو ورداشته بی وهی میزد تو سرُم. انگا مشلمون شده بود، بهار بی بارون رفت، علفا پوار شدن وپرزیدن، خارکا نپخته ریختن و تابسون نرفته، شد جنگ و گرومبه ی توپ و قرُمبه ی طیاره و چش باز کردُم جبهه بودُم و جبهه را ندیده گیر عراقیا افتیدُم و نه نامی ازم موند و نه نامه ای ازم رسید و نه خبری و شدم مفقود تا هش سال و شش ماه ودوازده روز . حالا سه روز بود اومده بیدوم و خرد ودرشت آبادی را دیده بیدوم اِلا زبیدو که ننه م نه حرفشو میزد و نه نشونیشو میداد تا اونروز که از برازجون ماشینی اومده بود و کنار تنور ننه یکی وایساده بی عنهو زبیدو و یه بچه بغلش بی ویکی دنبالش. ابرواش گره خورده بود و لباش میلرزید که یه جور حالیم کنه ممو فکر کردیم مُردی. نگاش نکردُم و لبامو گاز گرفتُم که بگوم خودوم میدونُم. کف دسمو گذاشتم روی روسریش وپشت دسمو بوسیدوم. شب که میخواسوم بخووم پشت دسوم بوی رطب ترشیده میداد وکف دسوم بوی دل جا مونده!.؟


بهروز حسینی

شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ 18:41 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)