مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سَیری در خشَم کانه

سربالاییِ منتهی به خانه ی پدر بزرگِ رحیم، خاطرات زمستان های "هفته بارِ" روستا را در ذهنم زنده می کند. روزهای لیز خوردن و افتادن و به زحمت بلند شدن، تا جایی که لباس های شُل و گِلی ام، کفر مادر را در می آورد :
"از سرِ شب تا دمدمه های صبح یکریز باران باریده است و "غُناهِشت" آب های درّه ی فصلی تا نیمه های شب توی گوشم پیچیده است. سوزش سیاهیِ "دیدکِ" چراغ "موشی" را که اواخر شب با آخرین قطره ی نفت به پت پت افتاده و روشنایی ضعیفش را از روی "هرَس" های چسبیده به سقف اتاق برچیده هنوز توی دماغم حس می کنم. با صدای پای مادر که به اتاق بر می گردد لحاف قرمز نیمدار را روی سر می کشم تا خود را به خواب بزنم. با آن که می داند به روی خود نمی آورد. منتظر می مانم تا خواهرانم یکی یکی بیدار شوند و به تاسّی از مادر به نماز بایستند. روشنایی روز از لای درزهای چوبی درِ اتاق به داخل می تابد و چشم هایم را می زند. جیک جیک "گُجیک" ها از لابلای شاخ و برگ ها فضای سرد و ساکت نخلستان را از خواب زمستانه بیدار کرده است. چشمان مادر را می پایم تا با پاهای برهنه از مسیر پشت دیوار بلند کل عباس خود را به سرازیری منتهی به درّه برسانم. راه باریکه ای که شباهت زیادی به شیارهای "بُز رو" دامنه های کوهستان دارد.
با آن که باران تا حدودی "بُرگُش" کرده تا برسم پای درّه چند بار سُر می خورم و اُفت و خیزها را به خاطر دیدن آب های گِل آلود به جان می خرم. نگران بازخواست مادر هستم که ناچار است در این سوز و سرمای بی پیر، لباس های گِلی ام را بیرون بیاورد و از فرق سر تا پشت پایم را با آب نیمه ولَرم چاه، غسل "تعمید" دهد.
آب درّه تا نیمه های سرازیری بالا آمده است، جوری که خانه های اطراف را تهدید می کند. نزدیک شدن به آن دلی می خواهد که از زندگی سیر شده باشد. بزرگترها قبلا آمده اند با پالتوهای نخ نمای کهنه ی سربازی و پاچه هایی که تا بالا کشیده شده اند. آن سوی درّه نیز عده ای به تماشا ایستاده اند. هیاهوی نامفهومشان به زحمت به گوش می رسد. بخارهای سفیدی که از دماغ ها بیرون زده، گرمای ملایمی به چهره های نیمه سوخته داده است.
"نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک/ چو دیوار ایستد در پیش چشمانت..."
زنده یاد اخوان ثالث

از کتاب در دست چاپ "سَیری در خشَم کانه" بازه ی زمانی ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۰
محمدرضا فقیه الاسلام

:/

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ 22:9 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)