دهمین جلسه انجمن ادبی شهر

همچنین در مورد دیدگاه حافظ و بازبینی اشعار وی توسط خود حافظ و نیز سلیقه ای شدن برخی از کلمات،توسط نساخان مختلف،مطالب مفصلی ارائه شد.آقای جعفری خاطرنشان کردند که،آن چیزی که در شعر مهم است،لفظی است که به گوش می رسد،نه آن چیزی که نوشته میشود.که در این مورد،آقای حسین زیراهی دانشجوی دوره دکترای زبان انگلیسی و عضو انجمن،گفتند: برخی از تفاوتها در رسم الخط،ناشی از سرهم نویسی بوده که این مسأله تا قرن ۱۴ نیز ادامه داشته است.همچنین در ادامه بحث جلسات قبل پیرامون شخصیت ادبی « شاملو» ،آقای جعفری،در مورد سبک شعری شاملو (سپید) مطلب را با شعر « غریو دیو و توفان» از این شاعر،ادامه دادند.ایشان گفتند آرمان شاملو،آزادی و برادری انسانها و نداشتن هراس از تحول از این دنیا به دنیای دیگراست.
همچنین در مورد جریان هرمونتیک شاملو بحث شد و اینکه وی تا سال ۱۳۳۲ شعر نیمایی می سروده و با آشنایی وی با شاعران آمریکایی،به شعر نو روی آورد و پایه گذار سبک جدید سپید در ادبیات فارسی شد. آقای جعفری شعر« خنده دل» از شاملو را خواندند و پاره ای نیز به دیدگاه منوچهر آتشی،راجع به شاملو و اختلاف دیدگاه آتشی با وی پرداختند.از جمله سخنان آتشی این است که:« شاملو نمی تواند عاشقانه هایش را،بلند برای مردم بخواند» در صورتیکه اینطور نیست و شاملو معتقد است که شاعر باید فرزند زمان خود باشد.وی پلی است به شناخت نیما.و آخرین شاعر تثبیت شده در زبان شعر فارسی میباشد.آقای علی حسین جعفری هم سمبل شعری شاملو را دست معرفی نمودند که به انسان روح و زندگی می دهد و گفتند وی بر گنجی از کلمات نشسته است.تداعی حال و هوای دفاع مقدس،قرائت دوازده صفحه از کتاب «غار را روشن کن» توسط محمدرضا فقیه الاسلام وکیل پایه یک دادگستری،عضو انجمن ادبی شیراز و عضو اصلی انجمن کتابخانه عمومی وحدتیه بود.
در پایان حضار اشعار خود را قرائت نمودند که هر کدام از نظر عروضی و مفهومی بررسی شد که به قرار زیر میباشد:
« سایه های دلگیر»
دلم گرفته بود
از تنفس هوای مانده ی دهلیز
و فتح جنگل به دست کویر
و از سایه های دلگیر...
دلم گرفته بود
*******
« جنگل رؤیایی اسالم»
از میان تونلِ درختان
می خزد
جاده ی پیچ در پیچ
جنگلِ درختان خیس
مهِ غلیظ
ترانه ی پرندگان و آبشار و رود
و عطر خوب دود
سقفِ ابرهای فشرده ی سپید
و باران ریزریز.
در ارتفاعِ جنگلِ نمور و مه
دره های ابر اندود
ییلاقهای باکره ی حاصلخیز
مردمان مهربان روستایی
کومه های چوبی
و گله های گوسفندانِ سفید.
برفِ ابرها روی جاده لغزیده
سردی نسیم بر گونه های من.
مانده از تن جدا،روحِ من
لبریزِ از اشتیاق و حیرانی
خسته از ماتیِ دیوارها
دورمانده، از شهرها، سیاهی ها
لحظه ای به دشت شقایق ها
به جنگل به باران به ابر
لحظه ای... نوستالژی زادگاه
تصاویر خوش نقش شعر خدا
" بهشت"
و لغزیدن روح نمناک جنگل به تن
به خون سبز به جان سبز می شوم
فریبا محمدیان
«رندانه»
مستیم و بدین صورت دلبسته دلداریم
عیبم مکن ای عاقل دلداده ی هشیاریم
عقل ارچه ندارد جا در حلقه ما رندان
پیریم و گرفتار سجاده و دستاریم
ای پادشه خوبان رندانه ما بشنو
بی منت و بی مزدی مستوجب درباریم
در محبسم و زندان هشیار بود دربان
عاقل تو چه میدانی ما هم قفس یاریم
گل خنده زند ما را دل نعره زند جانا
معقول همی دانم ار دست نگهداریم
شهد لب هر خاری شیرینتر از این تلخند
گل خود تو چه میدانی وقعی به تو نسپاریم
بازیچه ی هر عشقی گردیدن و رنجیدن
بذری است که هرگز ما در سینه نمی کاریم
صفدر حیدری
در امضایِ باران
دست برده اند
تکلیف زمین
چه می شود؟!
***
بوسه های تند خیزاب
کرانه را
به
شبی
پر حرارت
می خواند
***
چه قدر
خلوت شلوغی
داری
بگذار
رکعتی ادا کنیم ، بی قبلگی مکن... !
جمع ثانیه ها
تفریق زندگی
است،
باش
تا
ضرب نیکی ها،
تقسیم وجود
ع.پرواز (سیدعدنان مزارعی)
گرفته امشب دلم دوباره بهانه ای
مرا شراره ای دگر،باز هم ترانه ای
چار پاره و سپید و قصیده و غزل
جمله توئی که شعر عاشقانه ای
هوای کعبه داشت یاد تو در خیال
گوشه دنجی من و گریه شبانه ای
چون هوای تو کند دلم رها
یاد تو بس که شعر جاودانه ای
***
دیشب که سکوت بر سرم داد کشید
یکباره دل از فاصله فریاد کشید
گفتم که بخندمش زبی خیالی اماّ
دیدم که خطی به لحظه شاد کشید
محمد چاه آبی
بیمناکم از
دستی، که در حواسم
سنگ می پراکند
و می کوشد، مدام
از دور، در زمانی
که از من تراوش می شود
به شکست نور پایان دهد
***
بیمناکم از
نگاهی، که در همین
حوالی هراسناک
لباس خیسش را
شب، آفتاب می گیرد
و اجاق کهنه ای را
در سرزمین سلاطین
بیرق خود می کند
***
بیمناکم نمی شوم
وقتی که سنگ تنفر
را بسویم پرتاب نمی کنند
آنگاه
که دادوستدی
سرانجام،در من زاده میشود
گودرز رحیمی
« نور ذاتی»
نور باید ذاتی باشد
زیرا
ماه اگر برای نور عاریتی
این قدر در برابر خورشید
کمانی
و کمانی نمی شد
در چشم زمینیان نیز
کوچک و کوچکتر نمی گشت
***
«مهربانی»
مهربانی دریچه است
برای پا گذاشتن به اسرار زندگی
کلید معنایی ندارد
قلب کافی است برای تمام هستی
حتا اگر زبان در لنگرگاه کام
خفته باشد.
یک نگاه،
می تواند
دریچه را به دریا بگشاید
مهم آن است
که
شنا بدانی
در این بیکران اقیانوسِ « عشق»
حسین جعفری
« احساس شعر»
باز در احساس پاک شعر پرپر می زنم
نیمه شب در کوچه های خاطره سر می زنم
صفحه ذهنم پر از آشفتگی است
بین این آشفتگی ها باز لنگر می زنم
صفحه صفحه خاطراتم رنگ توست
رنگ تو، اصلا ً تویی یک حرف بهتر می زنم
خیمه در سبزینه چشمان تو
عشق را در شط باور می زنم
شک اگر بر سینه در کوفت باز
دست رد بر سینه در می زنم
یاد تو یادآور شعر و شب است
لیک حرف از شعر کمتر می زنم
باز گریه باز اشک و باز آه
باز در احساس پاک شعر پرپر می زنم
باز هم در انحصار سینه ات
با محبت صد منور می زنم
می روی بی من ولی من باز هم
سوی تو با یاد تو پر می زنم
سیده اعظم موسوی








