من امشب آرزوی وصل دلبر می برم در گل.
در حالی که چشمان شاعر به لغزش قطره های باران بر برگ درختان بید و صنوبر و درخشش نور مهتاب در میان این قطره ها خیره بود ؛ خامه و برگی از بی برگی به دست گرفت و نگاشته ای نگاشت . نگاشته را نا امید در زیر گوشه بستر پنهان کرد و در حالی که نگاه های او در میان قطره های اشک به قطره های آب ابر بارانزا پیوند می خورد ؛ در انتظار نوا و یا صدایی بود تا سکوت شب را بشکند . اما پیش از ان که سکوت شب شکسته شود ؛ ثانیه ها و دقیقه ها ، ستبر و طاقت فرسا می گذشت.
تن پرسوز شاعر در گرمای آتش تب می سوخت و این آتش می رفت تا جسم او را خاکستر کند.
سحرگاهان که آهنگ جرس بر داشت ، دل آزاده را از درد انباشت ، نهال آرزو برداشت ، بذر وداع را کاشت و و روان پر جوشش به سوی آسمان پرواز کرد.
پس از مرگش ، پرستاران ، پگاهان زیر بستر ، واپسین تراوش طبع و خامه شاعر را یافتند ؛. آراسته به تاریخ و امضای وی . بر آن برگ این گونه نوشته شده بود :
شب است و دیده ام گریانتر از ابر زمستانی
دلم غمگینتر از آهنگ غم افزای چوپانی .
سکوت جاودان امشب گرفته دامن شیدا
خیالم خسته از این عالم رویای انسانی .
لباسم تر ز اشک دیدگان سرد و بی روحم
نگاهم تلخ همچون خنده قلب پریشانی .
به جان خسته من آتش تب می زند دامن
تنم سوزانتر از شلاق آن باد بیابانی .
من امشب آرزوی وصل دلبر می برم در گل
ولی بلبل زشوق گل شده مست غزلخوانی.
به دشت بی کران آرزو های شب یلدا
کفن پیچیده دور پیکرم چون نو عروسانی .
سحر گاهان که مرغ حق سکوت شب به هم ریزد
روم بر بی کسان شهر گورستان به مهمانی.
و او کسی نبود جز شاعر پر آوازه جنوب -زنده یاد فتح الله سعدآبادی-
نامور (متخلص) به شیدا ....... .
منبع : پیام قانون








