مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

"شب تاسوعاست امشب...

عصرِ روز هشتم چه کُند و سنگین می گذرد. باد همهمه ی غریبی دارد. شاخ و برگِ نخل ها به هم ساییده می شوند و خِش خِش وهمناکشان خزندگانی را می ماند که در بوته زاری خشک، راه گم کرده باشند.
محوطه ی حسینیه از شب های دیگر شلوغ تر است. فضای داخل، گنجایش این همه آدم را ندارد...
جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود. همه منتظرند آخوند روضه را بخواند و سینه زنی شروع شود. باد و طوفانی که از سرِ شب شروع شده تا حدودی فروکِش کرده....
نور چراغ زنبوری دلِ شب را می شکافد و چشم ها را گِرد می کند. سینه زن ها دوره می گیرند و اسماعیل نوحه را شروع می کند:
"شب تاسوعاست امشب/ کربلا غوغاست امشب..."
از توی حسینیه چند نفر علَم بزرگ را بیرون می آورند. پارچه های نذری از بالا تا پایین آویزانند. سیاه، سبز، سورمه ای. تعدادشان سال به سال بیشتر می شود. گرداندن علَم کار هر کسی نیست و تنها از عهده ی "میش غلُومسَین" برمی آید. علَم گردان های قبلی دیری ست به دیار باقی شتافته اند. صدای صلوات شور و حالی به جمعیت می دهد. میش غلومسین با آن بازوی ستبر و ماهیچه های بیرون زده، علَم را دوره می گرداند. باوجود خنک بودن هوا، پیراهن سیاهش خیسِ عرق است. زن ها جیغ و داد می کشند و سینه زن ها دَور علَم می چرخند. خداکرم، سیمای سبزه و صدای بمی دارد. دست ها را کنار گوش می گذارد و چاووشی را شروع می کند:
"بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا/ در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا/ تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده/ تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا/ که خدا فرموده بر همه آیات: به مادر حسَنَین خیره النسا صلوات..."

بخش های از داستان "لبخندی تلخ بر لبان هاجر" کتاب چمدان چوبی
محمد رضا فقیه الاسلام

یکشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۴ 12:9 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)