هجدهمین جلسه انجمن ادبی باران
در ادامه ، دبیر انجمن ادبی باران ، آقای سید عدنان مزارعی پیرامون همایش " سی و پنجمین سال تاسیس دبیرستان امیرکبیر " و فعالیت کمیته فرهنگی همایش توضیحاتی مختصر ارائه و پس از آن آقای حسن هاشم پور ، عضو کمیته مالی همایش ،توضیحاتی ارائه نمودند.
بخش آخر برنامه نیز به اشعار شاعران شهر پرداخته شد :
با سبدی از واژه ها
بر گونه ی سپید کاغذ
مداد را
می گردانم
و دوده
به چشمان پاک برگ
می افشانم
خامه ی خام گردم
گاهی چون انگشتان دخترکی یتیم
سرگردان میان گیسوان طلایی
در تلاطم است
و زمانی
همچون ساق های بی رمق پیرزنی
در سراشیبی تشویش سر می خورد.
تو را می جویم
که هیچ جا نیستی
نه در باد
نه در اشک
و نه در باران
مداد بی خودی می خزد
و من ....
حسین جعفری
گذشته ها را که بر می گردم
نشان سپیدی روزهایی ست
که آب رفته اند
و بغض اعتمادی
که در لحظه ، لحظه ی
سالهای خفته طغیان می کنند
و بی سبب
رنگ می زنم ، حاشیه های تخیلم را
بیاد رنگ های گریخته ، از بال پروانه
و خاطره ها
افشانه های نیاسوده
بر سیطره ی تنهایی
تمام این سالها را آه می کشند !
در روزی که شکسته ترین رویاها در قاب پیر خانه ، تاب می خورد
روزی که گلدانها در بدرقه ی باران
در ایوان آفتاب می گیرند !
سیده اعظم موسوی
کسی چه می داند
بر مداری به پرگار آگاهی
راز جهان فرتوت و انسان مجهول را ؟
جادوی اعداد مقدس
هفت آسمان و زمین
و چهل روز ...
تا ابتدای چشم به راهی خدا
درد بی دردی و
تردید بین تمکین و ماجرا ...
دل شکستگی خدا
گریه ی آدم
و بهای عشق !
تا همیشگی اندوه ...
هبوط ...
و اولین جام خون در گلوی خاک !
تا پشیمانی خدا ...
****
انسان بر مدار عقربه های زمان
به شمارشی نا معلوم
پی کدام نشانه می گردد ؟
آمدن و رفتن به اختیار ما نبود
تقدیر ماندن اما
چگونه خواهد بود ؟
راستی ! ماه دور !
مسیر ستاره کجاست ؟
****
زمان می گذرد ... زمان می گذرد
جهان پشت شیشه های مه گرفته است
و فردا هم ...
اما ...
اما ابرهای اسفندی پیغامی دارند
نیلوفر زیر باران بهاری شکوفا می شود
و شب در پرتو آفتاب زلال می میرد ...
فریبا محمدیان
که باشم در کجا باشم نمی دانم نمی دانم
قلم افتاده از دستم
زبان یارای گفتن نیست
تنم می لرزد از وحشت
صدای قلب غمگین است
دو پایم سخت می لنگد
نگاه چشم بر گور است
سرودم سرد و بی روحست
کجائید دوستان امشب بگیرید دست این تنهای در گل را ،
که بگذشت کاروان از پیش
که باشم در کجا باشم نمی دانم نمی دانم
به پشت خانه ام هر شب صدای جغد می آید
سراپا پیکرم گوش است همه از درد می سوزد ، چرا که خوب می فهمد
تنیده پیچک بیداد تمام جسم بی روحم
نه امیدی ، نه فردائی ، نه درمانی ، نه همراهی
نگاهم سخت می لغزد به دنیایی که وارونست
من تنها در این دنیا ، بسان قایقی در قعر دریایم
نمی دانم کیم من سخت تنهایم
نه حرفم را کسی فهمد ، نه شعرم را کسی خواند
همی دانم که مهجورم ، مهجورم
که باشم هر که باشم ، قلم در دست برای دردهای خویش می نویسم
برای روزگار خویش می خوانم
که باشم ..
ستار کاوسی
دختر دیوانه
آن دختر دیوانه موسیقی اش بداهه بود .
شعرش ، رقصش در ساحل ،
روحش دوپاره میشد
می پرید ، فرود نمی دانست کجا ،
لابلای بارهای کشتی بخار پنهان میشد ،
با زانوی شکسته ، دختری که میگویم
چیزی زیبا و مغرور ، و یا چیزی
دلیرانه گم می شد ، دلیرانه پیدا.
بی خیال بلای رخ داده
ایستاد در درد شدید موسیقی
درد، درد ، ولی او در شعف
بین بسته ها و زنبیلها
بی صدای روشن و مفهومی
جز آواز : آه تشنه ی دریا ، دریای گرسنه .
ویلیام باتلر ییتس ( شاعر ایرلندی)
مترجم : حسین زیرراهی








