مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

گدارچیتی

روایتی از نیمه پنهان یک زندگی

دوست فرهیخته و تلاشگرم حسام جان، سالگشت وبلاگ "مزیری بی ورا" را به تو و دوستداران سرزمین مادری مان تبریک می گویم. چیزی در چنته ندارم لایق آن همه تلاش و پشتکار.

          روایت "گدارچیتی" را به تو و هم ولایتی های خوبم تقدیم می کنم.

. . . تایر موتور، روی پشته های ناهموار گاوند بالا و پایین می پرد. قرص و محکم کمر دوستم را چسبیده ام. حاشیه ی جدول شن ریزی ست و هیچ شباهتی به جدول قدیمی ندارد. کانال سیمانی، صاف و مستقیم نه تنها باغ ها که خاطرا ت مرا نیز تکه پاره کرده است. دوستم هم چنان با اشاره ی انگشت باغ ها را می شمارد:

"جالاله"، "سَوَخ"، "گُرگَک"، . . . "

نرسیده به "بی وَرا" می گویم:

"پس گدارچیتی کجاست؟"

انگار حسّش کرده باشم.

می گوید:

"همین نزدیکی هاست."

فرمان موتور را سمت چپ می پیچاند و از میان نخل های "پیره1 کنار جوی خشک و متروکه ای می ایستد. گدارچیتی، جایی که جدولِ اصلی تمام می شد و جُوی های ریز و درشت از آن جا تا پای نخل هایِ اطراف روستا می رفت. با خود واگویه می کنم: "گدارچیتی کجا این جا کجا؟ "سَمبَرون"ها پَس کجا هستند؟ نخل هایی که "آله اِی" بودند و تا می آمدند به خرما بنشینند بچه ها ثمرشان را "چَپَو" می کردند."

دوستم به نخل خمیده و لاغری اشاره می کند. نخلی که تنه ی پوسیده اش منتظر وزش اندک بادی ست تا نقش زمین شود. دوستم می گوید: 

"از آن سه تا سمبرون تنها همین یکی مونده."

چشم هایم به عبث می گردند تا ردّی از گذشته بیابند. همه چیز برایم غریبه است. حسابی گیج شده ام. سعی می کنم گذشته ها را بازسازی کنم. به دوستم می گویم:

"یادت می آید شترها قطار قطار می آمدند این جا؟ گرسنه و تشنه کنگر می خوردند و لنگر می انداختند."

دوستم ماجرای جالبی را برایم تعریف می کند:

"یک روز که دسته جمعی برای آب تنی این جا آمدیم یکی از بچه ها هوس شترسواری به سرش زد. اصرار ما فایده ای نداشت و تا خواستیم مانعش شویم لخت و عور جست زد پشت یکی از آن ها. حیوان زبان بسته بی خبر از همه جا از روی کنده بلند شد و تا دوستمان فرصت پایین آمدن پیدا کند، رو به دشت و صحرا گذاشت. بچه ها قدری دنبالش دویدند تا شاید او را نگه دارند. نتیجه اما برعکس شد و شتر نگون بخت که از دیدن آن همه بچه ی لخت و پاپتی به وحشت افتاده بود فرار را برقرار ترجیح داد و طولی نکشید هردو در میان گرد وغبار صحرا گم و گور شدند."

ادامه مطلب را بخوانید ......

شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ 23:23 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)