روایتی از زوایای پنهان یک زندگی
"روات" نام نخستین کتاب محمد رضا فقیه الاسلام نویسنده ی بوشهری ساکن شیراز است که توسط انتشارات داستان سرا در شیرازچاپ و منتشر شده است. این کتاب علاوه بر اینکه گوشه هایی از زندگی مردم دشتستان و بوشهر را در چند دهه قبل از انقلاب روایت می کند، به نوعی زندگی خودنوشت نویسنده هم هست. همکارمان مجتبی صولت پور درخصوص این کتاب به سراغ نویسنده رفته که ماحصل گفت و شنود آنهارا می خوانید.
* * *
در مقدمهی کتاب، کوتاه دربارهی قصدتان از نوشتن این اتوبیوگرافی نوشتهاید، اما ممنون میشوم که مفصلتر انگیزهی نگارش کتاب «روات» (داستانسرا: ۹۱) را شرح دهید.
نخست، انتشار روزنامه ی بامداد جنوب را که جای آن در سطح استان خالی بود به مردم فهیمِ خطّه ی فرهنگ خیز استان بوشهر تبریک گفته و برای شما و دیگر دست اندرکاران، موفقیت آرزو می کنم.
انگیزه ی نوشتن کتاب تنها ثبت و ضبط وقایع و رویدادهای خُرد و کلانِ برهه ای از زندگی شخصی مؤلف نبوده تا منحصرأ عنوان "اتوبیوگرافی" یا خود زندگی نامه نویسی به خود گیرد. در زندگی هر فرد ممکن است اتفاقاتی حتی جالب تر و مهیّج تر از آن چه برای این جانب روی داده بیافتد که در آن صورت نوشتن آن ها، خواننده را تنها با متنی در حد و اندازه ی ستون حوادث روزنامه ها روبرو می نماید که پس از مطالعه و سرگرمی چند روزه، تاریخ مصرف آن نیز پایان خواهد یافت. جدای از عنوان کتاب که در نگاه اول روایتی از زوایای پنهان زندگی نویسنده را به ذهن متبادر می کند، مؤلف کوشیده تا بازتابی از ارزشها و سنت هایی که متأسفانه روز به روز دارد کم رنگ و کم رنگ تر می شود در مقابل دید خواننده قرار دهد.
متاسفانه سنت خودزندگینامهنویسی در کشور ما چندان جدی گرفته نمیشود و برعکس اروپا که بسیاری از افراد چهره، از سیاستمداران گرفته تا نویسندگان، در دورهای از زندگی شروع به نگارش کتاب زندگیِ خود میکنند، در کشور ما کمتر شاهد این آثار هستیم. فکر میکنید کتاب شما توانسته است به اندازهی پتانسیل خود، جای خالی این کتابها را پر کند؟
در کشور ما علیرغم آن که پاره ای افراد زندگی خود را به صورت روزمره ثبت و ضبط می کنند، به دلیل این که از ذوق کافی برای جمع و جورکردن مطالب و نوشتن آن ها برخوردار نیستند دست به انتشار آن نمی زنند. در خصوص چهره های سیاسی و ادبی نیز متأسفانه، تاریخ شفاهی که توسط افراد مصاحبه گر صورت می گیرد جایش را به خود زندگی نامه نویسی این افراد داده است. کتاب روات حد اقل در استان های بوشهر و فارس، موجب انگیزش عده ای برای پرداختن به این مقوله گردیده و مؤید آن، تماس هایی است که از نقاط مختلف این دو استان با مؤلف گرفته می شود.
در این نیمهای که از زندگی خود نوشتهاید، بهجز پیشآمدهای روزانه، چه نکتهی خاص و جذابی، به طور شخصی برای خودتان، وجود داشت که ذوق نوشتن را در شما پرورش داد؟ در میان روایتهای موجود در کتاب، کدام یک بیشتر مورد علاقهی شماست؟
علاقه به طبیعت بکر روستا، حسرت ازدست دادن ارزش ها و روابط عاطفی بین انسان ها باعث شد تا از سر سوزن ذوقی که در خود سراغ داشتم برای انعکاس آن همه زیبایی ها استفاده کنم. از بین روایت های موجود در کتاب بیشترین علاقه ام به جاهایی است که از طبیعت زیبای دشتستان و رابطه ی بین آدم ها، خصوصأ رابطه ی خود و مادر که اشک خیلی ها را هم درآورده صحبت می کنم.
همانطور که از عنوان کتاب «روات» برمیآید، کتابِ شما حاصل یک روایت گسترده است که در خود داستانها و روایتهای بسیاری را جای داده. رویکردتان در نگارش «روات» چقدر داستانی بود و چگونه از ادبیات داستانی بهره گرفتید؟
پرسش شما مرا به یاد اشاره ی استاد "امین فقیری" پیشکسوت داستان نویسی معاصر می اندازد که گفته بود در دل کتاب نمونه هایی است که می تواند سوژه های مناسبی برای داستان های کوتاه باشند، یا دوستی فرهیخته که نمی خواهم از او نام ببرم از کتاب با عنوان "رمان خاطره" یاد کرده و صد البته که این جانب هیچگاه خود را در حد و اندازه ی این همه نمی دانم. در هرصورت سعی کرده ام تا در حد بضاعت از شیوه ی داستان نویسی حداقل در بعضی قسمت های کتاب استفاده کنم.
لحن شما در این کتاب بسیار نزدیک به روایتهاییست که بسیاری اوقات در شبنشینیها از زبان آدمهایی میشنویم که سرگذشت هم را برای یکدیگر تعریف میکنند. داستانی که با علاقه و لحنی صمیمی بازگو میشود تا مخاطب را به خود علاقهمند کند. از طرفی کتاب شما همان فرهنگ شفاهی جنوب و دشتستان است که به ندرت مکتوب شده. این لحن آیا برای انطباق با ماهیت شفاهی آن انتخاب شده؟ و به نظرتان چگونه در انتقال روایت کتاب کارساز بوده است؟
تأثیراتی که از مصاحبت با افراد در شب نشینی های روستا خصوصأ در دوران کودکی گرفته ام بی شک در سبک و سیاق و لحن و بیان نگارش مؤثر بوده و سعی شده حتی الامکان طیف بیشتری از خوانندگان را به خود جذب کند. در همین رابطه ارجاع می دهم دست اندر کاران مایل به خود زندگی نامه نویسی را به اظهار نظر شاعر و محقق شیرازی استاد "صدرا ذوالریاستین" در مقدمه ی نقد کتاب که در تاریخ پنجم دی ماه نود و یک، توسط روزنامه ی "نیم نگاه" شیراز چاپ شده: "خاطره نویسی و سرک کشیدن در خورجین یادها و یادبودها و انبان انباشته از خاطرات بی تردید جای ویژه ای در نگارش ها دارد و شاخه ای بارور ازدرخت پرشاخسار فرهنگ نوشتاری است به ویژه اگر با با نثری ساده و بی گره و قلمی روایی نوشته شود، چه اگر این گونه بروز و ظهورها به جای سادگی و روانی خودرا کم و بیش با "نثر مرسل" آن هم از گونه ی سالدارش نزدیک کند، با خواندن برگ های نخستین، خواننده را دل زده وخسته می کند و حتی موجب می شود که اثر را رها کرده و آن را پی گیری نکند. . . "
چه بسیارمخاطبانی حتی ناشناس و خارج از استان، پس ازخواندن کتاب و بعضأ درمیانه ی راه با پیام و ایمیل خود و گاهأ تماس تلفنی، تأثیرپذیری خویش را از فرهنگ جنوب اعلام و آن را با فرهنگ بومی خود مورد مقایسه قرارداده اند.
روایتِ کتاب «روات» به آرامی و با حوصله پیش میرود. شما وهلههای مختلف زندگیتان را پیش کشیده و یک به یک حوادث آن را بازگو کردهاید. در این میان، آوردن جزئیات فراوان در کتاب، بخشی از سبک رئالیستی آن شده است. همهچیز بسیار مو به مو و با توصیفات فراوان بیان میشود. این نگاه صبورانه و رئالیسی سازندهی چه چیزی در کتاب شما بوده است؟
ایده ی نوشتن کتاب از سال ها پیش ذهنم را به خود مشغول ساخته و آرام آرام همانند جنینی، دوره ی رشد و تکامل خویش را به مرور سپری کرده. متأسفانه تولد دیرهنگام این نوزاد به خاطر گرفتاری ها و روزمرگی ها و ایضأ تنبلی خودم باعث شد تا بسیاری از مطالب نانوشته به بوته ی فراموشی سپرده شود. نگاه مثبت شما به جنبه های رئالیستی کتاب مورد اتفاق اکثر خوانندگان و منتقدانی است که در این خصوص اقدام به نقد و معرفی کتاب کرده اند. نمونه ی بارز آن نظر استاد امین فقیری در روزنامه عصر مردم شیراز مورخه ی 28/9/91 است که عنوان داشته: "اصل روایت، حکایت رئالیستی و واقع گرایی است. روایتی که از همان ابتدای کار به خواننده اطمینان داده شده که بر بستری از واقعیات پیش می رود. . . "
برای من یکی از نقاط جالب روایت شما، اولین آشناییتان با کتاب بود که در کتابفروشیای در کازرون رقم میخورد. جالب است که شما این کتابها را با خود به روستای «بَی برا » میآورید و باید توجه کنیم که داریم در مورد سالهای دههی چهل حرف میزنیم. فکر میکنم در آن زمان در بَی برا برق نبود. چقدر افراد با سواد در آنجا بودند؟ این کتابها در بین اهالی تاثیری گذاشتند؟
نقطه ی عطف آشنایی من با کتاب و نشریه های مختلف، قبل از کازرون، شهرستان برازجان بوده که پس از مطالعه، آن ها را به روستای بی برا، "همجوار با روستای مزارعی" برده و در پرتو چراغ های نفت سوز آن زمان، برای این و آن خوانده ام. هرچند در آن زمان افراد با سواد به معنای امروزی از انگشتان دست هم تجاوز نمی کرد اما تأثیر کتاب و مجلات در حدی بوده که هنوز هم افراد زیادی از آن روزها یاد کرده و راجع به مطالب آن ها از من سؤال می کنند.
ذهنیت داستاننویسانهی شما از کی و چگونه شکل گرفت؟ آیا آشنایی با این کتابها باعث روشن شدن جرقهای در ذهنتان شد؟
قبل از رفتن به دبستان، خواندن و نوشتن را نزد مرحوم پدر فرا گرفته و نامه نگاری برای خانواده هایی که عزیزی در سفر داشتند نخستین جرقه ی نویسندگی را در من برانگیخت. بعدها و در دوره های مختلف دبستان و دبیرستان که تا کلاس دوم متوسطه"به صورت روزانه" بیشتر ادامه نیافت، اغلب به خاطر انشا هایی که می نوشتم مورد تشویق معلمان قرار می گرفتم. دوره ی خدمت نیز به جز چند سال اول معلمی که فرصت و فراغت بیشتری داشتم، ورود به مشاغل سخت قضایی وحقوقی و نیز اشتغال به امر خطیر وکالت موجب گردید تا آن طور که شاید و باید از نیمچه استعدادی که درخود سراغ داشتم نتوانم استفاده کنم. با همه ی این ها، هیچ گاه از خواندن و نوشتن فاصله نگرفته و ادبیات، همیشه ی خدا دغدغه ی شیرین و دوست داشتنی زندگیم بوده است.
برای نگارش کتاب آیا به جمعآوری اطلاعات پرداختید؟ چراکه هیچ جزیی در کتاب نیست که از یادتان رفته باشد، اسامی مکانها، آدمها،...
این سؤال را خیلی ها از من می پرسند و من این جا صادقانه عرض می کنم که به جز حافظه ام از هیچ منبع و نوشته ای کمک نگرفته ام.
نکتهای که به کتاب وسعت و گستره میدهد این است که شما زندگیتان را از روستای کوچک"بَی برا"، از توابع دشتستان شروع کرده و بعد حضور و فعالیتتان به شهرهای بزرگ و بزرگتر، به برازجان، کازرون، تهران و جاهای دیگر کشیده میشود، و در این دنباله، روایت شما کامل میگردد و به هر جایی که میروید، کلماتِ شما تصاویر نزدیکی از آن مکانها ارائه میدهند. چقدر مکانها، بناها و شهرها در کتاب شما مهماند؟ جغرافیایی که در «روات» مطرح میکنید، در شکلگیری هویت آن چگونه تاثیر گذاشت؟
شاید رمز و رازی که در لحن آرام و به قول بعضی ها آهنگین کتاب نهفته است، همین چشم انداز و گستردگی زندگی مؤلف بوده که کمتر سکون و آرامش به خود دیده. نویسنده، مسیر پرطلاطم زندگی را نه اگر با پشتکار، صبورانه پیش برده و حاصل کار، نگرش دقیق به مکان ها، زیرساخت ها و ارائه ی تصویری دلخواه از حوزه ی جغرافیایی آن ها است.
هستهی اصلی کتاب اما همان روستا و نگاه پرتحسین شما به آنجا و سنتهایش است. در جایی از کتاب، روستا را «مادر دوم» خود خواندهاید. چطور روستا پس از این همه سال، نقش مادرانگی خود را برای شما از دست نداده است؟
نمی دانم احساس خویش را چگونه بیان کنم. فکر می کنم بهترین تعبیر از وابستگی من به روستا در جایی از ادامه ی جلد دوم روات که در حال تدوین است بیان شده:
"تو باید غروب روستا را دیده باشی. با تمام وجودت لمس کرده باشی. گرد و خاک گله را در برگشت از چرا نفس کشیده باشی. طنین یکنواخت زنگ پازن گله را در گوش هایت حس کرده باشی. عطر پیازداغ شامگاه مادر و بُو دادن رشته و"لَلَک" را با دماغ چاق و سالم بُو کشیده باشی. بانگ شامِ اذانِ "آخوند علی" را خسته و آرام در گوش های کودکی ات شنیده باشی تا بدانی که من چه می گویم. تا بدانی که همه ی این ها، حتا آن هایی که تو با شنیدنشان اخم درهم می کشی و با دیدنشان چشم برهم می گذاری و دماغت را قرص و محکم می گیری، برای من نه خاطره که زندگی ست."
در این میان، تقابل همیشگیِ مدرنیسم و سنت، و آمدن امکانات و تغییرات به روستا، نگاه شما را به خود جذب کرده داست. تا آنجا که در کتاب مشخص است، نگاه شما تکبُعدی نیست و از محاسن مدرنیته هم نوشتهاید، اما همیشه طرفدار خلوص و سادگی روستا هستید. چقدر زندگی آغازین شما در روستا با چیزی که اکنون میبینید متفاوت است و به نظرتان، فرهنگ روستا در زمانهی امروز چقدر دستنخورده باقیمانده؟
به کار بردن واژه ی تقابل بین سنت و مدرنیته شاید عنوان درستی نباشد. مدرنیسم حاصل پیشرفت و تکامل جوامع بشری است. حفظ ارزشهای جامعه ی سنتی هیچ گونه منافاتی با پدیده ی مدرنیسم نداشته بلکه از نیازها و لوازم زیستی دنیای امروزه می باشد. غافل ماندن انسان ها از ارزشها را نباید به پای مدرنیته گذاشت. می توان مدرن بود و اخلاقی زیست. با همه ی این ها و در نهایت تأسف باید اذعان کرد که سرعت تحولات و تغییر مناسبات نقش مؤثری در دگرگونی اخلاق جامعه داشته و یاد آوری و بازسازی ارزش های گذشته توسط هنرمندان، بالاخص نویسندگان و شاعران می تواند از افول ارزش ها انسانی تا حدودی جلوگیری کند.
«من و دارابی گروهان چهار بودیم. فرماندهی گروهان افسری متین و باوقار به نام ستوان ملکمحمودی بود. وقتی صحبت میکرد، فراموشمان میشد که فردی نظامی است. شخصی بود باسواد، موقّر و خوشلباس. برای ما احترام خاصّی قائل بود و بچّهها نیز دوستش داشتند.» (از متن کتاب) بسیاری از شخصیتهایی که در کتاب شما معرفی شدهاند، آدمهایی هستند که ظاهراً در زندگی شما اهمیت چندانی ندارند و تاثیری بر ماجرای اصلی کتاب نمیگذراند، اما هیچکدام از قلم نیفتادهاند. این وفاداری به همهی آدمهایی که در زندگی خود ملاقات کردهاید چرا به کتاب راه پیدا کرده است؟
کثرت آدم های قصه یا روات به نظرم توانسته به غنای آن کمک کند، هرچند که آن ها نقش مؤثری ایفا نکرده باشند. انسان در مواجهه با آدم ها ست که خود را می شناسد و پیدا می کند.
پایان کتاب شما، همزمان شده است با بهمن ۵۷ و انقلاب اسلامی. چرا این نقطه را برای اتمام «روات» در نظر گرفتید؟
ورود من به دادگستری، با تغییر رژیم و انقلاب 57 مواجه گردید که این امر می توانست نقطه ی پایانی بر نیمه ی اول زندگی ام باشد. عنوان نیمه ی پنهان بر این بخش از زندگی به خاطر پیچیدگی و در سایه قرارگرفتن پاره ای از اتفاقات خصوصأ دوره های پر فراز و نشیب کودکی و نوجوانی بوده که از دید نزدیک ترین کسانم نیز مخفی مانده بود. اشک های همسر و فرزندانم حین مطالعه ی کتاب گویای نهفتگی و رازناکی آن دوران می باشد.
درباره ی مجلد دوم کتاب "روات" برایمان بگویید.
تشویق دوستان و تأیید اساتید بزرگی که با نوشتن نقد عالمانه، مرا در ادامه ی کار دلگرم کردند باعث شد تا نگارش جلد دوم را شروع کنم که به توفیق الهی دست نویس آن به پایان رسیده و در حروف چینی است.
همچنین تا آنجا که میدانم، کتاب تازهای در دست چاپ دارید. فرصتیست که آن را به خوانندگان ما معرفی کنید.
مجموعه ای مشتمل بر هفت فقره داستان کوتاه و بلند با عنوان "چمدان چوبی" در دست انتشار دارم که در مرحله ی ویراستاری قرار دارد. داستان ها یا شاید بتوان گفت قصه هایی اند که اغلب حال و هوای روستایی دارند و از باورها و ارزش های گذشته ی نه چندان دور سرزمینمان حکایت می کنند.
در این جا از فرصت به دست آمده استفاده و ضمن سپاس از شما و دست اندرکاران روزنامه، گله ی مختصر و کوتاهی از ارباب جراید شهرستان بوشهر دارم که برخلاف مطبوعات فارس و محافل ادبی شیراز که استقبال بی نظیری از کتاب کرده و بزرگانی چون زنده یاد "محمد مهدی مدرس"، "ابوالقاسم فقیری"، "امین فقیری"، "صدرا ذوالریاستین"، "محمدرضا آل ابراهیم" ، "لطف اله خادمی"، . . به نقد و معرفی کتاب، اهتمام ورزیدند، متاسفانه در این شهر، علیرغم آگاهی جوامع ادبی از نشرکتاب و حتی دراختیار قرار دادن آن توسط بعضی دوستان، دریغ از یک کلمه اظهار نظر و حتی بد و بیراه به مؤلف که به این یکی هم قانع بوده ام. گفتم نکند این به خاطر مهُری است که از دشتستان بر پیشانی کتاب خورده است.
در پایان نمی توانم همت فرهیختگانی چون برادران نویسنده و شاعر دیارمان حسین و علی حسین جعفری، دکتر بابا احمدی، اعضاء انجمن ادبی"باران"شهر وحدتیه و نیز عبدالرحیم بنوی، استاد فرج اله کمالی و اسماعیل آریا که با نوشتن نقدهایی این جانب را مورد تفقد و راهنمایی قرار دادند نادیده بگیرم و از تک تک آن ها سپاسگذاری نکنم.
از اداره ی کّل آموزش و پرورش استان نیز که با ارسال کتاب به کتابخانه های مقطع دبیرستان در سراسر استان، باب ارتباط فرهنگی را بین نقاط مختلف باز نمودند تشکر ویژه دارم.
مجتبی صولتپور
برگرفته از روزنامه خبر جنوب








