باید و نیست ...
![]()
بهار و سبزه و گل در کنار باید و نیست
بروزگار عزیزان بهار باید و نیست
در این زمانه که اندیشه رام شمشیر است
زبان عاطفه خنجر گذار باید و نیست
***
نگاه می زدگان شرمگین نباید و هست
بخیره شیخ ریا شرمسار باید و نیست
دیار مهر و وفا شد بکار رزق دریا
به مهر ، آب و گل این دیار باید و نیست
***
از آن به پیری از آیینه دل به آزرم است
که ام نگاه تو آئینه دار باید و نیست
مرا ز شعر و ادب عبرتی است درد انگیز
که خود برای هنر اعتبار باید و نیست
***
لبی به لبخند نبینی ، مگر به خنده خشم
که عیش همنفس روزگار باید و نیست
سبکسری بود اندیشه سبکساران
به کارهای گران مرد کار باید و نیست
***
جهان هماره ببالاست گاه و گاه بزیر
بگو که کار تو بر یک قرار باید و نیست
مکن شکایت از راز دهر و گشت زمان
که نقش شعبده گر آشکار باید و نیست
سید علی مزارعی








