مرد پوشالی
. در تحلیلی کلی میتوان گفت با مرور جلوههای اسطورهای، در آثار نمایشی تی. اس. الیوت، متوجه میشویم که الیوت ضمن استفاده از نمادها و نشانه ها، موضوعات نمایشنامههای خود را منطبق با اساطیر و تاریخ قرار میدهد تا با تکیه بر آنها، باورها و اعتقادات فلسفی و مذهبی خود را به مخاطب القا کند. بهویژه این باور که جوهرهی اسطورهایِ زندگیِ انسان در طی تاریخ تکرار میشود؛ و انسان تنها با آگاهی و خودشناسی میتواند بر ناکامیهای زندگی غلبه کند؛ و در چرخهی طبیعی حیات به سهولت آرام و قرار گیرد.
6. اگر بخواهیم بر برخی از مهمترین تحولاتی که او در شعر قرن بیستم ایجاد کرد تأکید کنیم، می توان موارد ذیل را عنوان نمود:
· ایجاد تعدد شخصیت ها یا پرسوناهای شعری که به چندصدایی (polyphonic) شدن شعر انجامید.
· ابداع و تلفیق لحن ها و شیوه های متعدد بیان که منجر به چندشکلی polymorphic شدن شعر گردید.
· بسط و تثبیت نظریه ی “بی سیمایی” (impersonality) در بوطیقای شعر مدرن.
· وارد ساختن گسترده ی دیگر متون ادبی، مذهبی، تاریخی و فلسفی به پیکره ی اشعار خود در قالب ارجائات ، نقل قول ها و تلمیحات متعدد که به نوعی می توان آن را سرآغاز بینامتنیّت (intertextuality) در ادبیات مدرن دانست.
· ابداع نگره ای در باره ی رابطه ی تعامل گونه و دوسویه ی (reciprocal) میان آثار معاصر و سنت ادبی.
· کاستن ِ فاصله ی میان لحن و شیوه ی بیان ِ شعری و نثرگونه.
· کاربست ِ اصل همزمانی تاریخی برای مقابل قرار دادن ایده های بین الأذهانی ِ مدرن با کهن الگوهای (archetype) اسطوره ای و تاریخی.
· نظریه سازی در باره ی لزوم پیوستگی ِ عاطفه و اندیشه در شعر.
· فراتر نشاندن ِ “شاعر– منتقد” از یک منتقد ادبی صرف.
· ارائهی بازتعریفی رادیکال و دگرگون کننده از نظام ارزشی نوسیندگان و شاعران سرتاسر تاریخ ادبیات انگلیسی. برای مثال برتری دادن ِ شاعران متافیزیکی یا مانند جان دان و آندرو مارول – نسبت به دیگر بزرگان ادبیات در قرون هجده و نوزده میلادی.
· انتظام بخشیدن و مستدل کردن زمینه های انتقادی ِ مخالف با نهضت رمانتیسیسم.
· تلاش برای ابقای برتری منزلت شعر در قیاس با سایر ژانرهای ادبی و برکشیدن آن تا رأس هِرَم ِ سلسله مراتب (hierarchy) ژانرهای ادبی.
· انتقال دادن عناصر سمبولیک از زمینه ی طبیعی به فضای شهری برای بازنمایاندن و تصویر کردن ِ روندِ صنعتی شدن ِ جامعه ی مدرن.
· وارد ساختن عناصر نمایشی و زبان متداول روزمرّه به شعرهایی با مضامین متنوع و در نتیجه کاستن از فاصله ی شعر با دیگر ژانرهای ادبی، بخصوص نمایشنامه.
7. شعر او شعر بی قافیه است. ممکن است گاهی قافیه و بندهایی در شعرش دیده شود ولی آنها را نمی توان در چهار چوب قاعده مندی گنجاند. به عقیدۀ الیوت جامعه ای که از خدای خود گسسته و با فساد و یاس پیوند خورده را نمی توان در بندهای شعری متوازن و بیت های هم قافیه توصیف کرد.
8. تصاویر باستانی و مربوط به اسطوره شناسی در آثارش بسیار دیده می شود. بینامتنی ای که در اشعارش دیده می شود باعث ایجاد تباینی بین گذشته و حال می شود. او خوانندگان را به یاری جستن از نویسندگان گذشته تشویق می کند تا نقایص زندگی حال را درک کنند.
و اما شعر مردان پوشالی:
9. این شعر پنج قسمت دارد. عنوان آن بسیار معنا دار و نشانگر پوشالی بودن درون انسان های مدرن در قرن بیستم است.
10. نوشتۀ ابتدای شعر “میستا کرتز مرد” که زیر عنوان شعر ظاهر می شود، اشاره ای به رمان “قلب تاریکی” جوزف کنراد دارد. اینها کلمات خدمتکاری بود که مرگ کرتز را اعلام کرد. این جمله، پایان حضور شوم شیطان و همچنین مرگ شخصی که زمانی انسانی بزرگ به حساب می آمد را نشان می دهد. با مرگش تمام ارزشهایی که در زندگی به آنها بها می داد، از بین می روند، و بازمانده ها بدون راهنما و رهبر رها می شوند. جملۀ دوم شعر اشاره به فریاد بچه ها “یک پنی برای گای فاکس″ برای جمع آوری پول جهت خرید مواد منفجره در روز گای فاکس دارد. (پنجم نوامبر در انگلیس روزی است که توطئۀ گروهی از کاتولیک های انگلیسی برای منفجر کردن ساختمان پارلمان بر ملا می شود و توطئه گر اصلی، گای فاکس دستگیر می شود و همراه همدستان خود محاکمه می شود. انگلیسی ها این روز را با آتش بازی و سوزاندن مترسک هایی از گای فاکس جشن می گیرند.)
11. دو جملۀ ابتدایی شعر فضای تاریخی و زمانی شعر را مشخص می کنند و بر مضمون اصلی شعر که خلاء روحی و شکست ارادۀ انسانی است، تاکید می ورزند. راوی شعر، اول شخص جمع است که می گوید “ماییم مردان پوشالی/ ماییم مردان توخالی” و باعث می شود وضعیت روحی نامساعد راوی گسترش یابد و از یک راوی خاص به چهره ای جهانی تبدیل شود که نشانگر زمانۀ خود و حال و هوای افراد آن دوره از جمله خواننده است. “مردان پوشالی” اشاره به انسانهای مدرن دارد که از درون تهی هستند. ایماژ “مردان تو خالی” ممکن است اشاره به قربانی کردن “مردان پوشالی” داشته باشد که شاید این قربانیان باعث نجات بشریت از این مخمصه شوند و بعد از یک دوره تخریب، شکوفایی حاصل شود. واژۀ “نجوا “، مضمون توطئه را تداعی می کند و ایماژهای “موش بر شیشه خرده ها” و “صداهای زنگار گرفته” نشان دهندۀ پوچی و سرگردانی مردان پوشالی است.
12. برخی از منتقدان معتقدند که راوی، انسان نیست بلکه مترسک یا لولو سرخرمنی است بر سر “جان های گمگشته و وحشی…”
13.. در ابتدای قسمت دوم شعر، زیبایی بهشت و امید روح های آزار دیده برای رسیدن به آن، تصویر می شود و نشان می دهد که این روح ها از موانعی که باید عبور کنند تا به بهشت و یا به عبارت دیگر آرامش روحی برسند، گریزانند. آنها باید شفق یا گرگ و میش را تجربه کنند تا از تاریکی به روشنایی برسند(اشاره به کمدی الهی دانته دارد. در یکی از داستان های تمثیلی خود، دانته زائری است که قصد سفر به سه مرحلۀ زندگی بعد مرگ: جهنم، برزخ، بهشت را دارد. دو مرحلۀ نخست را به راهنمایی ویرجیل و به امید ملاقات معشوق خود در بهشت، طی می کند.)
مردان پوشالی از چشمان افراد پاکدامن خجالت زده هستند. اما آن چشم ها در عین حال توفیق رستگاری را نیز به آنها می دهد و مانند ” پرتو آفتابند بر ستونی شکسته” هستند. وقتی دعوت به سوی رستگاری پذیرفته می شود، پرهیزگاری از دست رفته احیا می شود و مردان پوشالی دیگر از چشمان بهشتیان شرم زده نیستند. ولی قبل از رسیدن به آن مرحله، حتا به کمک یک رهبر، روح انسان های پوشالی باید کاملاً پالوده شود. اگرچه از چشمان آنها هراس دارند ولی در عین حال به آن چشم هایی که قادر به دیدن آنچه که آنها نمی توانند ببینند هستند، تمایل دارند. راوی خود را مترسکی در نظر می گیرد: “بگذار من نیز در کسوتی سنجیده در آیم/ در پوست موش یا پر کلاغ”، این ایماژ شاید به بی لیاقتی راوی و شاید به روز گای فاکس، و یا دیگر مراسم غیر مسیحی اشاره دارد. تنزل عمدی گوینده به شیی بی روح به مضمون رمان جوزف کنراد نیز اشاره دارد.
14. گویی ایماژهای قسمت سوم از شعر که می گوید “اینک مرگزار/ اینک خلنگزار/ اینجا تندیس های سنگی افراشته می شوند” از “سرزمین بی حاصلی” الیوت گرفته شده است. ایماژها و زبان بسیار شبیه قسمت های اول و چهارم “سرزمین بی حاصلی” است. این ایماژها فضایی متروک، خشک، و بیابانی ایجاد می کنند. ایماژ “تندیس های سنگی” نوعی بت پرستی را تصویر می کند. پرستش سنگ نوعی تنزل اشکال متعالی تر پرستش را نشان می دهد. سنگ نماد بت پرستی، یا پرستش غیر مسیحی است. ایماژ “مرگزار/ خلنگزار”، سترونی و احتمالاً بی حاصلی دنیای مدرن را تصویر می کند.
15. قسمت چهارم شعر دنیای مدرنی را تصویر می کند که در آن چشم هایی که ترس و امید را تداعی می کنند، وجود ندارد. عناصر تمدن شکست خورده اند و باعث سقوط انسان مدرن شده اند. در حین ورود به آب شفا بخش “رودخانۀ پر غوغا” و گذر از عالم مرگ در زندگی به عالم زندگی در مرگ، روای قادر به ایجاد تحول نیست. همان نقطه ای که بود باقی می ماند و بین سترونی روحی و جنسی و امید به رستگاری معلق باقی می ماند. اگر آن چشم ها دوباره ظاهر شوند، امید به رهایی نیز حاصل می شود. شفق (“تاریک روشن”) بیانگر حق انتخاب است، و یا شاید هم تنها، یاد و خاطرۀ انتخاب است. این قسمت ایماژهای چشم، ستاره، و قلمرو را در بر دارد. تاریک ترین ایماژها در این بخش ظاهر می شوند که “در این درۀ ستارگان رو به فنا” و “فک شکستۀ قلمرو های گمگشتۀ ما” از جملۀ این ایماژها هستند. حتا مردان پوشالی نیز باید “کور مال راه جویند” و “از گفتار بپرهیزند”. اندکی آسودگی غم انگیز در شعر دیده می شود. در این بند چیزی در حال نابود شدن یا مردن نیست بلکه همه چیز “ابدی” است. “گل سرخ هزار گلبرگ” نماد امید مذهبی است اما این امید در بخش آخر به سرعت از بین می رود.
16. قسمت آخر شعر از نظر ساختاری پیچیده ترین و از نظر محتوا آشفته کننده ترین قسمت به شمار می آید. مخلوطی از بیانات مبهم، دعا و اشعار کودکانه ایست که اجازۀ ورود به برزخ یا مرحلۀ تزکیه را نمی دهد و در نتیجه ورود به بهشت غیر ممکن به نظر می رسد. خلنگزار جای گل رز را می گیرد و آهنگ کودکانۀ این بخش امید مردان پوشالی را به سخره می گیرد. این بخش به دلیل این پوچی و خلاء می پردازد و بر این باور است که تعلل در انتخابی که روزی به آنها پیشنهاد شد، عدم اقدام به انجام کاری، انفعال، تسلیم شدن و زندگی کردن مانند سایه، از دلایل این پوچی و خلاء است. سایۀ مورد نظر فرصتی برای درک فرق میان رستگاری و لعن را به مردان پوشالی می داد و مردان پوشالی هر دوی این انتخاب ها را رد کردند. بر خلاف “سرزمین بی حاصلی”، این شعر با حالت دیوانگی و جنون و صدای بنگ خاتمه نمی یابد بلکه با صدای ناله ای آرام و دنباله دار به اتمام می رسد. سایۀ مرگ معنوی و عاطفی، شک و ناامیدی بر شعر حکم فرماست. “سایه” نوعی خلاء خاکستری رنگ است که نشانگر ترس و پوچی در مردان پوشالی و بشریت است. “مردان پوشالی” که غنی از اشارات و تلمیحات است با تجردی تو خالی به پایان می رسد. تجربه ای که هیچ تحولی را سبب نمی شود. خطوط پایانی، سرودی بچگانه و در عین حال دلالتمند است: ” و جهان این چنین پایان می گیرد، و جهان این چنین پایان می گیرد نه با صدای بانگ بلکه با ناله ای دنباله دار”. این خط انتزاع پوشالی بودن پایان را نشان می دهد. پایان شعر مانند آینه ای وضعیت مردان پوشالی را که تا کنار آب شفا بخش رودخانۀ پر غوغا رسیده اند و قادر به عبور از آن نیستند را نشان می دهد.
این خطوط پایانی شاید پیشگویی ای در مورد سرنوشت جهان و بشریت باشد. الیوت تصویری دلتنگ کننده از نسل خود نشان می دهد و حضور قطعی بیهودگی و تو خالی بودن، بسیار چشمگیر است. اما سوسوء چراغ امید در تصویر “ستاره ای ابدی” ظاهر می شود و شانس آینده ای روشن تر را تصویر می کند. “مردان پوشالی” بی قراری ادامه دار بعد از دوران جنگ جهانی اول را که نه تنها الیوت بلکه نسل او را متاثر کرده، نشان می دهد. این شعر نه تنها در ایجاد فضایی سرد و مایوس کننده موفق است بلکه ضعف شخصی را نیز به خوبی تصویر می کند. راوی از آگاهی درونی که گاهی در گوش او نجوا می کند، گریزان است و در نهایت شکست خود را به سخره می گیرد.
17 . پیام الیوت میتواند چنین باشد: انسان بدون تمسک به باورهای کهن، آئینهای مرسوم و عقاید دینی نمیتواند به جایگاه والا و جوهرهی اصیل زندگی انسانی خود دست یابد.
مردان پوشالی
(میستا کرتز مرد)
(یک پنی برای گای فاکس)
(۱)
ماییم مردان پوشالی،
ماییم مردان توخالی،
کله هامان آکنده از کاه
بر هم خم شده ایم. افسوس!
صداهای زنگار گرفته مان،
با هم نجوا که می کنیم،
خاموش و بی معناست:
همچون هوهوی باد در علفزار خشک،
یا خش خش موش بر شیشه خرده ها
در پستوی خشک ما.
شکلی بی قواره، سایه ای بی رنگ،
نیرویی فلج شده، اشارتی بی حرکت.
آنان که با چشمان بی پروا
بر قلمرو دیگر مرگ گذر کرده اند
ما را نه همچون جان هایی گمگشته و وحشی
که همچون مردانی تو خالی، مردانی پوشالی
به یاد می آورند- اگر به یادمان آرند.
(2)
چشمانی که در رویا شهامت دیدنشان را ندارم
در قلمرو رویایی مرگ
پدیدار نمی شوند:
آنجا چشم ها
پرتو آفتابند بر ستونی شکسته،
آنجا درختی در پیچ و تاب است
و آواها در آواز باد
از ستاره ای رو به زوال
دورتر است و پر ابهت تر
مگذار نزدیک تر از این باشم
در قلمرو رویایی مرگ،
بگذار من نیز در کسوتی سنجیده درآیم
در پوست موش یا پر کلاغ
یا کوره راهی لگدمال شده در کشتزار،
با رفتاری همچون رفتار باد
نه نزدیک تر-
نه آن واپسین دیدار
در قلمرو تاریک روشن.
(3)
اینک مرگزار
اینگ خلنگزار
اینجا تندیس های سنگی افراشته می شوند
تا نیایش دست یک مرده را بپذیرند
در کور سوی ستاره ای رو به زوال.
راستی چنین است
در قلمرو دیگر مرگ:
تنها بیدار می شویم
در ساعتی که از تمنا می لرزیم
و باز می شوند لبان تشنۀ بوسه
به ستایش تندیسی شکسته؟
(4)
اینجا از چشم ها خبری نیست
اینجا چشمی در کار نیست
در این درۀ ستارگان روبه فنا
در این درۀ پوشالی
این فک شکستۀ قلمروهای گمگشتۀ ما.
در این واپسین میعاد،
گرد آمده در کرانۀ این رود پر غوغا
با هم کورمال راه می جوییم
و از گفتار می پرهیزیم.
نابینا، مگر آن که چشم ها
باز پدیدار شوند
در هیات ستاره ای ابدی
گلسرخ هزار برگ
از قلمرو تاریک روشن مرگ
تنها امید مردان پوشالی.
(5)
چرخ چرخ عباسی
خدا منو نندازی
می چرخیم و می چرخیم
میان واقعیت و پندار
میان حرکت و کردار
سایه فرو می افتد
زیرا از آن توست سلطنت
میان باروری و آفرینش
میان انگیزش و واکنش
سایه فرو می افتد
زندگی بس دراز است
میان هوس و تشنج
میان توانایی و تولد
میان سرشت و تبار
سایه فرو می افتد
زیرا از آن توست قلمرو
زیرا از آن تو…
زندگی بس…
زیرا از آن توست…
جهان این چنین پایان می گیرد
جهان این چنین پایان می گیرد
جهان این چنین پایان می گیرد
نه با بانگ، بلکه با ناله.
ترجمه شعر از سعید سعیدپور
The Hollow Men
Mistah Kurtz—he dead.
A penny for the Old Guy
I
We are the hollow men
We are the stuffed men
Leaning together
Headpiece filled with straw. Alas!
Our dried voices, when
We whisper together
Are quiet and meaningless
As wind in dry grass
Or rats’ feet over broken glass
In our dry cellar
Shape without form, shade without colour,
Paralysed force, gesture without motion;
Those who have crossed
With direct eyes, to death’s other Kingdom
Remember us—if at all—not as lost
Violent souls, but only
As the hollow men
The stuffed men.
II
Eyes I dare not meet in dreams
In death’s dream kingdom
These do not appear:
There, the eyes are
Sunlight on a broken column
There, is a tree swinging
And voices are
In the wind’s singing
More distant and more solemn
Than a fading star.
Let me be no nearer
In death’s dream kingdom
Let me also wear
Such deliberate disguises
Rat’s coat, crowskin, crossed staves
In a field
Behaving as the wind behaves
No nearer—
Not that final meeting
In the twilight kingdom
III
This is the dead land
This is cactus land
Here the stone images
Are raised, here they receive
The supplication of a dead man’s hand
Under the twinkle of a fading star.
Is it like this
In death’s other kingdom
Waking alone
At the hour when we are
Trembling with tenderness
Lips that would kiss
Form prayers to broken stone.
IV
The eyes are not here
There are no eyes here
In this valley of dying stars
In this hollow valley
This broken jaw of our lost kingdoms
In this last of meeting places
We grope together
And avoid speech
Gathered on this beach of the tumid river
Sightless, unless
The eyes reappear
As the perpetual star
Multifoliate rose
Of death’s twilight kingdom
The hope only
Of empty men.
V
Here we go round the prickly pear
Prickly pear prickly pear
Here we go round the prickly pear
At five o’clock in the morning.
Between the idea
And the reality
Between the motion
And the act
Falls the Shadow
For Thine is the Kingdom
Between the conception
And the creation
Between the emotion
And the response
Falls the Shadow
Life is very long
Between the desire
And the spasm
Between the potency
And the existence
Between the essence
And the descent
Falls the Shadow
For Thine is the Kingdom
For Thine is
Life is
For Thine is the
This is the way the world ends
This is the way the world ends
This is the way the world ends
Not with a bang but a whimper.








