روایتی از «کربلای ۴» و رشادت شهید «صمصامی» و غواصان گردان مالک اشتر
حاج کرامت ادامه ماجرای خود در بین انبوه عراقیها را ادامه میدهد؛ اینکه چطور با دو بار پرتاب نارنجک در تاریکی هوا از آنها تلفات گرفته و اینکه چقدر تیر به سمتش شلیک شده بود و زنده مانده بود.

از دیوار بالا رفتم و خودم را به سمت اروند انداختم. عراقیها با شنیدن صدای من با گفتن ایرانی ایرانی شروع به تیراندازی کردند.
یادم بود که شهید صمصامی کجا تیر خورده؛ به سمت همان محل رفتم. آب اروند پائین رفته بود و پیکیر مطهر شهید صمصامی از سیمهای خاردار آویزان بود. ما نیز به آب زدیم و برگشتیم.
امیر رفیعی از دیگر همرزمان شهید است و می گوید: آشنایی قبلی با شهید صمصامی نداشتم. از آب عبور کردیم و بچهها شروع به باز کردن محور کردند. به نزدیکی دیوار پشت میدان موانع رسیدیم که ناگهان درد شدیدی در پای خود احساس کردم.
وقتی که یکی سمت راستم گفت که تیر خوردهام، از او پرسیدم که نامت چیست و او گفت صمصامی هستم. شهید صمدی را هم صدا زدم ولی او نمیتوانست حرف بزند و حالش خوب نبود.
بچهها یکی یکی سینه خیز از کنار ما عبور میکردند و از دیوار بالا میرفتند و به آن سمت میرفتند ولی من و شهید صمصامی و شهید صمدی در این قسمت ماندگار شدیم. صدای بچهها را میشنیدم که به سمت چپ و راست میرفتند.
درد شدیدی در پا داشتم ولی نمیدانستم تیر به کجای پایم خورده است. شهید صمدی دقایقی بعد دو سه بار یا مهدی گفت و دیگر صدایش قطع شد. به هم دلداری میدادیم. به شهید صمصامی گفتم بیا جلوتر تا به دیوار تکیه بدهیم تا تیر به سرمان برخورد نکند ولی او گفت که توان حرکت ندارم.
بغض گلوی امیر را گرفته است. میگوید امیدواریم یک روز ما هم بتوانیم جایگاه شهید صمصامی را پیدا کنیم.
عابدین غریبی هم از همرزمان شهید در کربلای ۴ است. عابدین با یک آر.پی.جی خالی به عملیات اعزام شده و به او گفتهاند که به آن طرف اروند که رسید باید موشک آر.پی.جی پیدا کرده و استفاده کند.
تنها محوری که در گردان مالک در عملیات کربلای ۴ باز شد همین محوری بود که شهید صمصامی و دیگر دوستان باز کردند. در کنار ششپرها منتظر باز شدن محور بودیم. با باز شدن محور به دیوار پشت آن رسیدیم. آنجا اسلحهای را برداشتم که فکر کنم متعلق به شهید صمصامی بود.
از دیوار بالا رفتیم و با عراقیها درگیر شدیم و به جلوتر رفتیم. عراقیها از آن منطقه رفتند ولی کسی از نیروهای ما نیامد. دو دل بودیم و نمیدانستیم که برویم یا بمانیم و تصمیم جمعی این شد که برگردیم.
یونس قیصی زاده نیز رزمنده دوران دفاع مقدس ولی از آرمانها و ارزشهای دوران دفاع مقدس دست نکشیده است و در اینگونه محافل حضوری همیشگی دارد. او هم روایتی جذاب از کربلای ۴ و رشادتهای شهید صمصامی دارد.
كربلای ۴ خاصترین عملیات جنگ ایران و عراق است، در آن جنگ نوجوانی از آبپخش تخریب چی محور اول گردان غواصی مالك اشتر شد، پسر بچهای كه به دلیل جثه كوچكش مورد پذیرش فرمانده محور قرار نگرفت و با اطمینان (شهید) اسدی فرمانده گردان تخریب، پذیرفته شد.
شب عملیات كربلای چهار در سیاهی ظلمات شب با لباس غواصی علاوه بر اسلحه، ملزومات تخریب شامل كوله پشتی حاوی مواد منفجره و انبر بزرگ آهنبری و ... بر دوش كشید و در جلو غواصان بوشهری مالك اشتر به آب زد، بعد از گذشتن از امواج خروشان اروند در مقابل هشت ردیف موانع عراقیها شامل هشت پری و سیم خاردار و مین و .. سر از آب بیرون آورد.
غواصان نگران و منتظر بودند تا این نوجوان یكی از پیچیدهترین و سخت ترین موانع جنگ را پاكسازی و محور را برای آنها بگشاید، نوجوان به محور زد و مشغول شد و وجب به وجب جلو رفت.
سمت راست محور درگیری شروع شد و محور اول گردان مالك اشتر زیر آتش سنگین قرار گرفت، اما نوجوان تخریبچی دست از كار نکشید؛ چرا كه میداند كه باز نشدن محور یعنی قتل عام غواصان بوشهری كه بیسنگر در آب منتظرند.
آتش سنگینتر شد و نوجوان تخریبچی به پایان موانع رسید و علامت پیروزی و باز شدن محور را داد؛ غواصان خوشحال از باز شدن محور به جلو رفتند و آتش عراقی ها سنگین تر شد.
تنها محور سه گانه عملیاتی گردان مالك اشتر در عملیات كربلای چهار باز شد و غواصان هنگامی كه از محور باز شده به خط مقدم عراق یورش بردند، از كنار جسد شهید محمد صمصامی نوجوان تخریبچی عبور میکردند كه یك متر جلوتر از موانع به رگبار عراقیها غرق در خون آرام خوابیده است.
داستان رشادتهای شهید صمصامی ادامه دارد
غلامرضا وفایی و مهدی بحرانی نیز از دوستان و همسایگان شهید هستند که در این محفل سخنانی را در توصیف سجایای اخلاقی و رفتاری و شجاعتهای شهید صمصامی مطرح کردند.
سهراب گلهگیریان، پرویز ایزدی، یونس قیصیزاده، امیر رفیعی، حسین سلیمی، عابدین غریبی، حاج عباس ضبیحی، ابراهیم فروزش، کرامت کشاورز و بهزاد زنگنه پس از ۲۹ سال در منزل شهید صمصامی گرد هم جمع شدند تا روایتی از دلاورمردیها و شجاعتهای شهید را بیان کنند. هر چند زبان و کلام نمیتواند روایتی از این ایثارگریها داشته باشد.
دوستان «محمد» درختی را به یادگار در منزل شهید میکارند. پدر و مادر شهید حس عجیبی دارند و پس از سالها شنیدهاند که پسرشان چه کرده و چگونه به شهادت رسیده است.
خبرنگار: سعید رضائی
عکس: مسعود باقری








