مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

تو هنوز نیامده بودی...

تو هنوز نیامده بودی و خواهران محجوب بخت

مومنانه از من می گریختند

تو که نیامده بودی

تاریخ ، یخ کرده و تار بود

و من منزوی سایه نشین

از همه جا رانده و مانده

کورانه کورانه و بی نگاه

پسین پسرانگی م را رج می زدم .

 

پیرامن من ، همه پژواک پژمردگی بود

با لهجه های نا زمینی

و ز جهالت کشدار کشت های پارینه

جز پلشتی پیشترین پدیدار نمی آمد .

تو هنوز نیامده بودی که زیبایی ت قد بکشد و

بپیچد به بالای بی بلندای خلوت گزیدگی

و بعد آفتاب روی ت ، تاریک خوره ای شود

و بیافتد به جان دلمردگی .

پنداری صراحت پلنگ در سینه داشتی

آن سان که

فریاد برآوردی اینک من ، دلیل آفتاب

چندان که تاریکی کر شد و گریزان رمید .

تو آمدی با عصیانی عجب گون

نیمی تب دار و نیمی توفنده

با دشنه و دشنام

تازیدی به پستان های چروکیده و پوچ مکان

به اژدهای جادوییان پوک زمان

در آن میان

شگفتا با منت حکایتی دگر بود

پیوند پیمانه و رقص پروانه گی .

چنان که تمامم عشق شد

عجبا اگرم از این خواب خوش برخیزم .

 

 حسین باقری

شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۴ 0:7 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)