تو هنوز نیامده بودی...
![]()
تو هنوز نیامده بودی و خواهران محجوب بخت
مومنانه از من می گریختند
تو که نیامده بودی
تاریخ ، یخ کرده و تار بود
و من منزوی سایه نشین
از همه جا رانده و مانده
کورانه کورانه و بی نگاه
پسین پسرانگی م را رج می زدم .
پیرامن من ، همه پژواک پژمردگی بود
با لهجه های نا زمینی
و ز جهالت کشدار کشت های پارینه
جز پلشتی پیشترین پدیدار نمی آمد .
تو هنوز نیامده بودی که زیبایی ت قد بکشد و
بپیچد به بالای بی بلندای خلوت گزیدگی
و بعد آفتاب روی ت ، تاریک خوره ای شود
و بیافتد به جان دلمردگی .
پنداری صراحت پلنگ در سینه داشتی
آن سان که
فریاد برآوردی اینک من ، دلیل آفتاب
چندان که تاریکی کر شد و گریزان رمید .
تو آمدی با عصیانی عجب گون
نیمی تب دار و نیمی توفنده
با دشنه و دشنام
تازیدی به پستان های چروکیده و پوچ مکان
به اژدهای جادوییان پوک زمان
در آن میان
شگفتا با منت حکایتی دگر بود
پیوند پیمانه و رقص پروانه گی .
چنان که تمامم عشق شد
عجبا اگرم از این خواب خوش برخیزم .
حسین باقری








