مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

افسون سخن

یعنی جان من  مینویی است و در این قفس تن و کالبد خاکی اسیر گشته است و هر دم از فراق و غم جدایی نالان است و در پی مفرّی که خود را وارهاند و به اصل وجودی بر گردد .

   آدمی ،  جهان گیتیک را با خِرَد خود به بند کشیده و با علم به ماده و خواص آن سعی در تسخیر همه چیز دارد . علم را دردو شاخه می کاود علم بیرونی (آفاقی) و علم درونی(انفسی ) در علم بیرونی از اتم تا کهکشان را در نوردیده و به این رسیده که : «دل هر زره را که بشکافی    آفتابیش در میان بینی » (هاتف)

     در عالم درون با کاوش و کسب توانایی ها و گستردگی ذهن و زبان خود که همانا حاصل نور دل است به این رسیده که بگوید :

        « سزد کز خاتم لعلش ، زنم لاف سلیمانی    چو اسم اعظمم باشد ، چه باک از اهرمن دارم » (حافظ)

                                                                                                              

   آدمی موجودی دو بعدی است و در اصل ، عالم موجودات بر این دوبعد وبرای در وجود آمدن آدمی و تکامل آن با فرمان ایزدی «باش !» شکل گرفته است ؛ چرا که عاشق اول خداست و دوست داشته چنین موجودی را بیافریند و سپس بر روی زمین به حال خود، اما، با توانایی های افزون بر دیگر آفریده ها، رها شود و شاهد هجران و سوز و اشتیاق وی باشد :

         « در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت     جرعه ی جامی که من مدهوش آن جامم هنوز»(حافظ)

 و از میان این خیل، مشتاقانی ، بالاروندگان از مراقی ترقی هستند، و تقّرب می یابند ، که :

        « شب وصل است و طـــی شد نامــه ی هَجر       سلام فیـــــه حتّـــــی مطلـع الفـــجر »(حافظ)

   چون نیک بنگریم خداوند، عالم آفاق را به صورت آسمان و زمین ، خورشید و ماه ، آتش و آب ، مینو و گیتی ، نور و ظلمت ، انرژی و ماده ، مولکول و کرات ، حتی درون اتم نپتون و پروتن و ... آفریده و حیات آن را بر پایه ی این اضداد قرار داده و عالم انفس را نیز بر همین اساس به صورت زن و مرد ، روح وعقل ، جان و جسم ، دل وسَر ، باطن و ظاهر ( سیرت و صورت ) ، ناخودآگاه و خود آگاه و .... آفریده که این توانایی در بخش راستین ، مربوط به عالم لاهوت و سرمد  و بخش چپ آن یا دون آن، مربوط به عالم ناسوت یا گیتی است وبخش فرودین در خدمت تکامل بخش نیک و مینوی است؛ که اگر در وجود کسی چنین چرخه ای صورت گیرد انسانی والا و الهی می گردد؛ اما، اگر بخش ناسوتی و گیتیک بر بخش انسانی پیروز شود شخص به موجودی زمینی و خاکی نزول می کند و سرگردان اطوار خود می گردد .  

  در بالندگی بعد جسمانی و به یاری خرد و اندیشه، آدمی علم را فرا چنگ آورده، که موجب تسخیر دنیای مادی از اتم تا کهکشان ها گردیده و در بعد روحانی عشق در وجود او سر برآورده و وجود او را در نوردیده است :

 

               « در ازل پرتو حسنت ز تجّلــی دم زد    عشق پیدا شد و آتش به همــه عالــم زد »(حافظ)

 این  دو بعد آفریده ، با رشته ای فرازمند و توانا به نام هنر به هم افکنده است و اگرچه بعد جسمانی در تسخیر زمان و مکان و گرفتار است ؛ بعد روحانی ، ورای زمان و مکان وآزاد ، سیر می کند . این رشته ی نامریی (هنر) نیز در گرو زمان و مکان نیست .

 

  آری هنر زمان نمی شناسد و در مکان نمی گنجد ، یعنی از بهره های لاهوتی خداوند به بشر است. هنر نیرو و توانی است که جسم را به جان و خرد را به روح و زمین را به آسمان پیوند می زند ؛ هنر از دل بر می آید و با اعضای زمینی  همچون خرد و اندیشه ، دست و پا ، گوش و زبان در جهان فرودین (گیتی) نمود می یابد و نمایش داده می شود ؛ ولی  درک و دریافت آن با دل است « هرچه از دل برآید لاجَرَم بر دل نشیند»

   و عارف اردبیلی چه خوش سروده است :

                               « کسی کو را خرد دستور باشد       یقیـن از عشق بـــازی دور بــاشد »

      یعنی ، خرد برای دریافت محسوسات و اجزای زمینی است وبرای دریافت هنر باید شهباز عشق بال بگستراند .

 

  آری ، هنر ظرف زمان و مکان را نمی پذیرد، چه از سرانگشتان «بارَبد» یا « نکیسا» از پس هزارو پانصد یا ششصد سال پیش بر رشته های تار یا شهرودی طنین انداز شده باشد یا از سرپنجه های دخترکی بر گلیم یا خالی (قالی) در کرمان یا هرکجای این سرزمین یا دیگر جاهای عالم ، نقش نگاشته باشد، یااز هشت هزار سال پیش از این ، بر سفالی در درّه ی هر سین کرماشان منقوش گشته باشد یا هفت صد سال پیش در کلام سحر انگیز حافظ  جاری شده باشد که:

               « منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن       از نــی کلک همــه قند وشکر می بارم

                 دیده ی بخت به افسانه ی او شد ار خواب        کــو نسیمی زعنایت که کنـــد بیـــدارم »

 هنر کمال خرد است و پیوند جان به عالم جانان ؛ هنر نردبانی است که جان و روان حافظ با آن در آسمان ها به پرواز درآمده و از آسمان ها در گوش زمین و زمان سروده است:

          « حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو   که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

            غزل گفتی و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ   کـــه بــر نظم تـــو افشانــد فلـــک عِقد ثــریـا را »

  در غزل 325 (تصحیح علامه قزوینی- استاد غنی)  خطاب به معشوق می فرماید:

           « دامن مفشان از من خاکی که پس از من        زین در نتوانـــــد کــــــه بـــرد بــاد غبـــارم

              حافظ، لب لعلش چو مرا جان عزیز است       عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم»

   یعنی: مرا ازخودت مران که حتی ، پس از مردنم  باد نیز نمی تواند غبار مرا از درگاه تو دور کند یا در بیت دوم : ای حافظ لب لعل معشوق جان من است آن لحظه ای که لب بر لبانش بگذارم و جان بسپارم عمری است برای من . حال در بیان این معنی چه تناسب ها و ایهام های بلندی و ایهام تناسب و کنایه و جناس و هم حروفی و هم آوایی و... به کار گرفته و آیا از این دلاویزتر و بالا بلندتر می توان گفت ؟ و این شاهکارها هست که حافظ را به اوج آسمان ها می برد.

ودر غزلی دیگر  می سراید:

             « در آسمان نه عجب گــــر بــه گفته ی حافظ      سرود زهــــره بـــه رقص آورد مسیحـــا را»

 

   و یا در غزل  152 (تصحیح علامه قزوینی- استاد غنی) می سراید:

 

                 « در ازل  پــــرتو حسنت ز تجّلـــی  د م زد       عشق پیدا شد وآتش به همـــه عالــم زد

                  جلوه ای کرد رخت دید مَلَک عشق نداشت       عین آتش شد از این غیرت وبــر آدم زد

                 عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد     برق غیرت بدرخشید و جهان بــر هم زد

                 مدّعی خواست کـــه آید بـــــه تمــاشاگه راز     دست غیب آمد و بـر سینه ی نامحرم زد

                 دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند      دل غمدیده ی مــا بود کــه هم بـر غم زد

                 جان علــوی هوس چــاه زنخدان تــو داشت      دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

                                               حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت

                                               کــــه قلــــم بــــر سر اسباب دل خــــرّم زد

 

  به راستــــی چه کسی توانسته یا می تواند  موجز و مختصر و با به کار گیری چند واژه و ترکیب و یا مفرداتی ، امّا چنان بالا بلند و فرازمند، رابطه ی جسم با جان  ، گیتی و مینو یا انسان و ایزد را این چنین بنگارد و هدف از آفرینش را به تصویر بکشاند ؟ آنچه را که دیگران در «هفتاد من کاغذ » گفته یا ناگفته (سفته یا ناسفته) اند و یا هزاران بوده اند که در این سیر به بی راهه افتاده و «پای در گِل » مانده .

 آیا این زبانی غیبی نیست؟!

به راستی که اگر گفته اند «افسون » تنها در سخن موجّه است و در دیگر موارد نکوهیده وناپسند، به پاس چنین سخنانی هنرمندانه و ورجاوند است . آیا در غزل یادداشت شده در بالا ( یکی از هزاران مورد در کلام حافظ) هنر در بیان این مضمون به کمال و اوج نرسیده است؟   حسین جعفری –  تلفن : 09171747008

با تشکر از مطلب ارسالی استاد ارجمند جناب آقای جعفری

دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ 0:16 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)