پنجاه ویکمین نشست انجمن ادبی باران
جای غزلم ترانه می خواهم و نیست
طبع خوش شاعرانه می خواهم و نیست
اوقات دلم چون به تو پیوند زدم
در عمق دلت جوانه می خواهم و نیست
تا منصرفت کنم که عازم نشوی
مکر و دغلی زنانه می خواهم و نیست
این بغض فرو خورده نمی خواهم و هست
آن گریه ی بی بهانه می خواهم و نیست
گنجینه ی مهر بی کران ، از لب تو
یک بوسه فقط اعانه می خواهم و نیست
بعد از تو وفا مُرد که از پیر و جوان
یک وعده ی صادقانه می خواهم و نیست
هر روز لب ِ پنجره ام قاصدکی
از آمدنت نشانه می خواهم و نیست .
س- تراکمه
****************************
همیشه فکر می کردم
شاید درختی هستم
با سیب های درشت و قرمز
که شیطان دور اندامم می پیچد
تا هر آدمی را وسوسه کند
و جاذبه ام علم را درمانده می کند
اما
امروز فهمیدم همیشه اشتباه کرده ام
نخلی هستم
همچون تمام نخل هایی که در
نخلستان های شهرم
ریشه در هیچ آبی ندارند
و با غرور
در برابر تمام قحطی ها
همچنان سرفراز ایستاده ام
سرفراز ایستاده ام
در حالی که
تش بادها بدجور
سرم را به بازی گرفته اند
و دلم از کف گاوندها بیشتر ترَک دارد .
خ شولی
****************************
تابستان گرما را در چمدانش گذاشته
و کم کم آماده رفتن شده است
که اولین قطار باد را سوار شود
و برود
فردا اول مهر است
دفترهای بی صدا
کفش های بی قرار
کیف هایی پر از دانش
و تخته سیاهی که منتظر است
تا کسی روی آن بنویسد :
آب ، بابا ، نان
یاسمن مزارعی
**************************
دنیا اینجاست
مسیرهای سنگی
دشتهای جا مانده
کوه های خوابیده
دریاهای اشکی
تاریکی های پر صدا
پیچهای زنده
چراغهای پیوسته
زندانهای قفس شده
آسمانهای نفس
ستاره های خط کشیده
نمادهای عشق
پلاک های شماره دار
چشمهای آزاد
صداهای هشدار دهنده
اشکهای معنی دار
اینها هیچ چیز نیست
مهم تویی
و من زنده ام
با تو
الهه اسماعیل پور
***************************
الف در وصف قدت ناتوان است
فراوان حسن در رویت نهان است
لبت طعنه زده بر لعل و یاقوت
کمان ابروانت خصم جان است
هزاران حسن از سر تا به پایت
ولی قاصر زبانم در دهانم است
از این حسن جمال و خلق نیکو
ملک گرد رخت تسبیح خوان است
میفروزم دگر در خانه عودی
که گیسوی تو خود عنبر فشان است .
محمد دهقایدی
****************************
باز هم یاد تو آتش به دل ما زده است
دل دیوانه ی ما به کوه و صحرا زده است
ز فراقت چکنم با دل سرگشته و خون
که غمت باز شرر بر دل شیدا زده است
نفست معجزه گر چون دم عیسای مسیح
دل من عیسوی و رو به مسیحا زده است
ناز چشم تو و آن نرگس عاشق کش مست
که دو صد طعن به هر دیده ی شهلا زده است
گیسوان سیه و ناز و بلندت جانا
گوییا رنگ ز خود بر شب یلدا زده است
چکند عاشق و دیوانه که دور از رخ تو
دست بر دامن اشعار و غزلها زده است
دیده گریان شده از هجر تو ای مظهر عشق
اشک پیوند کنون به سیل و دریا زده است
مستی یاد تو را در دل خود دارم و باز
پشت پا این دل من به جام و صهبا زده است
واله گر جان بدهد در طلب وصال دوست
عجبش نیست که جان به نام لیلا زده است
ابراهیم ذوالفقاری








