پاییزیه ای پر از مهر
ای تو،
برگ ریزان دلم را جوانه های سبز
میلاد حضورت را با کدام آب و آیینه جشن بگیرم
وقتی که خودت هستی. ..
مهمان ها که زیاد باشند دفتر کارم را از گوشه ی سالن پذیرایی با میز کوچک آشپزخانه عوض می کنم. گاه نیز بند و بساطم را توی اتاق خواب پهن می کنم. نوعی خانه بدوشی. عیال به شلختگی هایم عادت دارد. مثل سابق زیاد پاپی ام نمی شود. تا بخواهم چیزی پیدا کنم همه را باید زیر و رو کنم. نظم و ترتیبی در کار نیست. کتاب این جا، کاغذ آن جا. بعضی وقتا هم که عیال سر می رسد تند و تند نوشته ها را زیر تخت جا می دهم. تازه دو قرت و نیممم باقی ست. اوایل کار، عیال عادت داشت برایم مرتب کند و من هرکدام را نمی دیدم گردن او می انداختم.
اواخر شهریور مهمان های خوزستانی مان تازه راه افتاده اند. از شوشتر به شیراز. این یکی دو روزه حسابی خسته شده ام. خرید بیرون با من است. عیال هربار لیست بلند بالایی دستم می دهد و من با آن که همه را تمام و کمال می گیرم باز هم چیزی از قلم می افتد و ناچار باید "سرِنعل" برگردم. از بچه هاکسی توی خانه نیست تا کمک حالمان باشد جز آزاده که آن هم فقط به درد مامانش می خورد. تازه اگر سریال های تاق و جفت بگذارند. بازم خدا پدر شاگردِ میوه فروش را بیامرزد که خِرت و پِرت ها را تا درِ ساختمان می آورد و آن جا هم نگهبان های ساختمان.
توی لابی خانم گلزار را می بینم. همسایه روبرویی مان. می گوید: آغای فقیه چه خبره این یکی دو روزه؟ داری احتکار می کنی؟ جلسه ی هیأت مدیره هم که نمیای؟ می گویم: خانم گلزار، دست به دلم نذار که حال و احوالم هیچ خوب نیست. من که همون اول کار به مدیر ساختمان گفتم روی من یکی حساب نکنید. اگه عضو هیأت مدیره انتخاب بشم جلسه بی جلسه. فوقش امضا صورتجلسه ها تازه اونم به شرط این که خودتون بیارین دمِ در. حال و روزمو که می بینی. بارو بنه ها را می گم. تازه اول کاره. مهمونا برسن چی می شه؟!
توی سالن پذیرایی صدا به صدا نمی رسه. مخلوطی ازعرب و عجم. مهمان ها تازه از راه رسیده اند. بازم مرداشون یه خورده زبون سرشون می شه. منظورم زبان فارسیه. زناشون که خلاص. خوشحالم بچه های خودمون چیزی سر در نمیارن و الا ساختمان را روی سر می گذاشتند. سرِ سفره ی شام "سید جاسم" شوخی هاش گل می کنه. بچه ها مرتب شارژش می کنند. هنوزهم ضمیرا را قاتی می کنه. "من" و "ما" براش فرقی نداره. با آن که بعضی را چند بار تعریف کرده هنوز برای مان تازگی دارند. آخر شب با هم می پریم تو گذشته های دور. می گویم: "سید، مهر امسال رو که رد کنیم چل و پنج سالگی آشنائی مون رقم می خوره. یادت میاد که؟ درست اول آبان49. خودش یه عمریه. روزای اول که با لباس فرم "سپاهی دانش" توی کوچه پس کوچه های"مگرنات" قدم می زدم بچه ها از مقابلم فرار می کردن. دخترا و زنا که با دیدن من اصلأ پا تو کوچه نمی ذاشتن."
-- "آره یادمه. یه روز گفتی سید مگه اینا آدم ندیدن؟ و منم گفنم: اینا آدم دید ولی از شما ترسید. از سر و وضعتون..."
شب آخر تا دیرموقع بیدار میمانیم. بچه ها تا 4-5 صبح. لحظه ی خداحافظی را هیچگاه برنتافته ام. نوعی دل کندن. مهمان ها که می روند ته دلم خالی می شود. بچه ها هم که رفته اند. می مانیم من و عیال و آزاده. خانه ای پر از سکوت و سکون و به قول اخوان: "از تهی سرشار..."
برای جبران کم خوابی شب قبل روی تخت دراز می کشم. بین خواب و بیداری گوشی موبایلم زنگ می خورد. عینکم دم دستم نیست تا از روی اسم صدا رابشناسم. خسته و خواب آلود می گویم بفرمایید. از آن ورِ خط صدایی آرام به گوشم می خورد: "آغای فقیه اگه حالتون خوب نیس قطع کنم." خدای من این صدا چقدر آشناست. چقدر گرم و گیراست. دوست نازنینم "امیرهمایون یزدان پور". چهره ی نام آشنای صدا و سیما. شاعر، نویسنده و مسئول بخش ادبی روزنامه ی خبر. از آن صداها که فقط دوست داری بشنوی. از کتاب جدیدم می پرسد و کار های تازه ام. می گویم: "کتاب ظاهرا توی کش و قوسِ ارشاد گیر کرده. توی صراط و میزانِ ممیزی. حالا حالاها هم چشمم آب نمی خوره".
دعوتم می کند برای نشست هفتگی جمعه های روزنامه ی خبر و من با تمام خستگی های این چند روزه می پذیرم.
* * *
بار دیگر پاییز از راه می رسد. آرام و خاموش. تولد دخترانم آزاده و مهرنوش. 31 شهریور و 1 مهر. بهانه ای برای دورِ هم جمع شدن. آزاده، آزادی های اول انقلاب را برایم تداعی می کند. تنها مونس و همدم تنهایی این روزهای مان. هدیه ی تولدش نقدی ست. به قول پسرم علیرضا: کادوهای معنوی فایده ای ندارند. دردی دوا نمی کنند. مهرنوش به خاطر رعایت من و مامان، بند و بساطش را این جا توی خانه ی خودمان پهن کرده است. همیشه نگران ماست. چشمهایش مرا به عمق جوانی هایم می برد و هدیه هرساله اش پیامی ست کوتاه از من و نگاهی رضایتمندانه از او: "دل عاشق به پیغامی بسازه/ خمار آلوده با جامی بسازه/ مرا کیفیت چشم تو کافی ست/ ریاضت کش به بادامی بسازه."
"باباطاهر" امسال می خواهم سنت شکنی کنم. هدیه ای ویژه برای او. یک عدد ساعت مچی با دو صفحه یاد داشت
صبح جمعه سوم مهرماه شال و کلاه می کنم برای رفتن به جلسه ی روزنامه خبر. حوصله بیرون بردن ماشین را ندارم. رها و سبکبال. چیزی هم توی چنته ندارم. درست مثل جلسه اولی که به "انجمن ادبی باران وحدتیه" دعوت شدم.
"وحدتیه" شهری نوپا در استان بوشهر. نشسته بر تارک "دشتستان". ترکیبی از دو روستای قدیمی "بی برا" و "مزارعی". سرزمین کوه و رود و دشت. نخل های بلند قامت و مردمان رشید و خونگرم. زادگاه مفاخر ادبی و سیاسی جنوب ایران. خانواده های بزرگ مزارعی: " سید جعفر" و "سیدمحی الدین مزارعی"، نمایندگان دوره های اول و پنجم مردم فارس در مجلس شورای ملی سابق. شاعرانی بزرگ و نام آور: "سیدعلی"، "سیدفخرالدین" و "زهرا مزارعی" ... چهره هایی فرهنگی و مذهبی همچون: "سید ابوالحسن مزارعی" مولف کتاب "خونی که از جوشش نمی افتد" و دیگر و دیگرانی که من نمی شناسم.
تا برسم به جلسه نیم ساعتی از وقت گذشته. درست وسط نطق یکی از حضّار راجع به شیوه ی نقد و لوازم آن. از حاضرین جز استاد عبدالعلی دستغیب و دو سه تای دیگر کسی را نمی شناسم. تاب این همه نگاه را ندارم. آقای یزدان پور در نهایت بزرگ منشی جایش را به من می دهد. معرفی که می کند نفس راحتی می کشم. بیشتر با نامم آشنا هستند آن هم به همت وجیزه ای ناچیز به نام "روات". آقای یزدان پور از کتابم می گوید و طبیعت جنوب که در جای جای آن به چشم می خورد. یکی از حاضرین که تازه کلمه روات به گوشش خورده معنایش را می پرسد و من شرح کشّافی می دهم. جلسه با دو سه دقیقه وقفه ادامه می یابد. مرتّب و منظّم. اداره اش به عهده آقای یزدان پور است. بخاطر کثرت شرکت کنندگان نوبت برای هرکدام 4 الی 5 دقیقه. شعرهایی ناب و متونی درخور تأمل. مثل این یکی: "بعضی ها که خلع لباس می شوند خلع سلاح می شوند". یا این شعر زیبای"هوشنگ شاهنده ". اولین باراست او را می بینم: "پلک این پنجره ی خسته اگر باز شود / آسمان با دل بی حوصله دمساز شود / نیست در کوچه ی دلواپسی ام جز غم تو / تا شبی با من بی حوصله همراز شود / روزهایم همه تکراری و سردند و غریب / کاش می شد تب چشمان تو آغاز شود / بی تو ای کفتر آبی تر ازآهنگ طلوع / بشکند بال اگر تشنه ی پرواز شود."
استاد دستغیب مرتب یادداشت برمی دارد. با نام و آثارش از دهه ی پنجاه به بعد آشنا هستم. نقدهای فنی در جراید ادبی. صریح و بدون هیچ رو دربایستی. چقدر هم که شکسته شده.! طولی نمی کشد آقای حسین واحدی پور از راه می رسد با یک بغل شاخه ی گل رز. قرمز و آتشین. چهره ای ساده و صمیمی. مدیرمسئول و صاحب امتیاز روزنامه خبر. مناسبتش سالگرد سی و هفتمین سال انتشار روزنامه. گل ها را خود بین حضار توزیع می کند و دست آخر عکسی دستجمعی.
با این همه شعرهای زیبا، زمان که هیچ، مکان را هم فراموش می کنم. خدا خدا می کنم آقای یزدان پور دستم را توی حنا نگذارد. نگاهم را انگار خوانده باشد درِ گوشی می گوید: "نوبتت را گذاشته ام آخر سر با چند صفحه از "روات". می گویم: خوشبختانه کتاب همراهم نیست. از لای کیف دستی پرو پیمانش کتاب را بیرون می آورد و جلوم می گذارد. دو سال پیش توی جلسه ی "انجمن ادبی یاران یکشنبه" به او و دیگر اعضا تقدیم کرده ام. زحمتش را استاد "امین فقیری" کشید با چند سفید امضا که قبلش از من گرفته بود.
به پایان جلسه بیست دقیقه ای بیش نمانده. دو سه تای دیگر هم توی نوبت اند. یکی از آن ها محلی شیرازی می خواند با لهجه ای غلیظ و شیرین. با این وصف فکر نمی کنم به من برسد.
درست لحظات آخر که جماعتِ خسته خود را آماده ی رفتن می کنند آقای یزدانپور به من اشاره می کند. راه کار هم نشان می دهد. "معرفی مختصری ازخود سپس خوانش قسمت های مرتبط با فصل پاییز". حالت دور خیز در وجنات جماعت پیداست. با خود می گویم: آقای امیر همایون خان، الحق که پای ما را خوب توی پوست گردو گذاشتی.
برخلاف دیگران که هرکدام نشسته مطالب خود را خوانده اند از جایم بلند می شوم. سعی می کنم خود را سرِپا نگه دارم. نگاهی اجمالی به چهره حاضرین، سپس آغازی با یاد و نام دوست. از خواجه ی اهل راز می گویم وعرض پوزش به جهت اندک تصرفی در شعر او: "سلامی چو بوی خوش آشنایی / "بدین" مردم دیده ی روشنایی..."
به آقای یزدان پور می گویم: مشتری آخرِ وقت بودن هم چیز خوبی نیست. دوست عزیز و رفیق شفیق: نکند مرا توی شهرو دیارتان غریب گیر آورده اید. حالا که از شعر و نظم و نثر کاری برای رفع خستگیِ جمعیت ساخته نیست، ناچارم با نقل چند خاطره سرِ حضرات را گرم کرده و به اصطلاح سرِ جای خود بنشانم. انصافأ چیز بیشتری هم در چنته ندارم.
نام خانوادگی ام اغلب را به اشتباه می اندازد. چوبش را بارها خورده ام. یادم نرفته جریان انتقالم از دادگاه آغاجاری به دادگستری فسا و ابلاغ مستشاری ام. ابلاغم زودتر از خودم به دست رئیس دادگستری می رسد. اوایل تابستان شصت و دو. چند روز بعد عازم آن جا می شوم با لباسی شیک و ظاهری آراسته. از درِ اتاق آقای استخریان رئیس دادگستری فسا که وارد می شوم با دو سه بار معرفی باز هم مرا به جا نمی آورد. حق دارد با آن تصویری که از من در ذهن خود ساخته است. لابد، عبا یی، ردایی، عمامه ای، چیزی... آخر مگر می شود پشت آن همه عناوین و القاب، جوانی با این هیأت؟ !...
لبخند حاضران مرا به وجد می آورد و آماده می کند برای ادامه ی کار. آقای یزدان پور همچنان اصرار دارد بر پاییزیه های دشتستان. فصل هزار رنگ. لابد می داند که من با این فصل پر رمز و راز چه سر و سرّی دارم. ناچارم به امتثال امر. قبل از بازکردن کتاب، مقدمه ای می چینم به مناسبت تولد دخترانم در آغاز این فصل. نگاه ها را که رصد می کنم بیش ازهمه توجه خانم ها به من است. صفحه 136 کتاب سطر سوم: "شامگاه اول مهرماه 1351 ساعت مچی اورینتِ روی دستم 30/10 دقیقه ی شب را نشان می داد..." ادامه می دهم تا می رسم به قسمت های مورد نظر آقای یزدانن پور: "پاییز دشتستان را همیشه دوست داشته ام. این جا همه چیز متفاوت است. حتا فصل ها جای خود را با یکدیگر عوض کرده اند. تابستان با فصل بهار آغاز می شود و تابش شدید آفتاب به فاصله ی چند روز از گل و سبزه اثری باقی نمی گذارد. برعکس، هوای پاییزی، این جا کاملأ بهاری است. نسیم ملایمی که دمدمه های صبح می وزد و باران هایی که دشت و صحرا را سبز و خرم می کنند آدم را به یاد قصیده ی معروف منوچهری می اندازند: "ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید / کلید باغ ما را ده که فردامان به کار آید..."
و من "به بهانه ی شکوفایی دخترم در آغاز مهر، نامش را مهرنوش گذاشتم."
جماعت به تصور این که خطابه ام تمام شده با اندک مکثی، بلند و ممتد دست می زنند و من از لیوان نیمه ی نسکافه ام گلویی تر می کنم. بچپچه ی خانم ها و این که تکلیف آن ساعت مچی با دو خط یاد داشت چه شد معلوم می کند حواسشان از بقیه جمع تر است. پس از وقفه ای کوتاه ادامه می دهم با خوانش آن دو خط یادداشت و نشان دادن ساعتی که عکسش را روی صفحه ی موبایلم دارم.
برگ برگ زندگیم را ورق می زنم تا می رسم به نخستین روز پاییز پنجاه و یک. خیره می شوم به صفحات 135 و 136 کتابِ روات. "ساعت مچیِ روی دستم 30/10دقیقه شب را نشان می دهد..."
راستی می دانی دخترم چند وقت است سراغش نرفته ام؟ ساعت مچی "اورینت" را می گویم. می دانی که هم سن و سال توست؟ می دانی هنوز هم بدون نیاز به باطری قلبش می تپد؟ کافی است آن را روی دست هایت ببندی. یادت می آید تابستان 66 یاسوج از بس ثانیه گردش دَورِ خود چرخیده بود تاب آن همه سال دور زدن را نیاورد و لاغر و نازک افتاد وسط صفحه ی سبز و لیمویی ساعت؟ با آن که عقربه گرد ساعت درست کار می کرد حیفم آمد این باشد و آن نباشد. ساعت فروشی کنار بولوار قول داد ثانیه گرد مشابهی برایش پیدا کند و این اولین بار بود که پشت آن باز می شد.
می دانی دخترم: مچ دستان من دیگر توان بستن این ساعت سنگین را ندارند و من امشب که یکی از عزیزترین شب های زندگیم هست آن را به رسم هدیه تولد به تو پیشکش می کنم تا یادگاری باشد از بابا برای تو. اجبار نمی کنم همیشه همراهت باشد. می توانی کنارِ کاسِتِ "حیدربابا" یا سیاه مشق هایی که از پدر به عنوان شعر کِش رفته ای بگذاری.
عزیز دلم: این ساعت با ساعت های دیگر کلی فرق دارد. زندگی اش به نبض من و تو بسته است. با قلب من و تو می زند. "نوعی رابطه ی ارگانیک". قول بده تا وقتی نبضش می زند هر ازگاه آن را روی مچ دستانت ببندی و به صفحه بیضی شکل آن که رنگش را درست نمی توانم تشخیص دهم نگاه کنی. "هنوز که هنوز است تو و مامان، کور رنگی ام را به رخم می کشید".
دخترم: با بستن گاه به گاه این ساعت روی دستانت، بگذار نبض من و تو یکی شوند و نگاهمان روی صفحه ی خوشرنگ آن ثابت بماند.
دانش آموزان ششم ابتدایی سال های 51 و 52 وحدتیه، این ساعت را خوب می شناسند و چقدر هم از آن خاطره دارند، خصوصأ آن گاه که از سرِ شیطنت یا برای رفع خستگی، چشمان کم سوی آن ها را در تاریکیِ کلاس هایِ بی پنجره با بازتاب نور آفتاب از صفحه ی شفّاف آن خسته ام.
برای تو و آزاده، آینده ای خوش و خرم آرزو می کنم.
تولدتان مبارک...
محمد رضا فقیه الاسلام --
مهر ماه 94
"عضو انجمن ادبی باران"
وحدتیه








