دو خاطره کوتاه از اوایل انقلاب
بهمن که فرا می رسد چراغ خاطرات انقلاب در ذهن و یاد ما زنده می شود . در این ماه بود که انقلاب به پیروزی رسید و مردم با اتحاد ، شجاعت و مشتهایی خالی اما کوبنده توانستند نظام شاهنشاهی را براندازند و کاخ آرزوهای خود را بنا کند . در آن سالها من بسیار کم سن و سال بودم. نوجوانی ده یا یازده ساله . اما برخی از حوادث این ایام پس از سالها به خاطر می آورم و به احترام این ایام عزیز و خجسته به دو مورد اشاراتی می کنم .
برادر شهیدم عبدالعلی پاسالار که خداوند روحش را قرین رحمت فرماید در هنرستان کشاورزی شهرستان فسا تحصیل می کرد . برادرم علی پاسالار و حسین برادر شهید جعفر بحرینی و حسن محمدیان نیز در همان هنرستان درس می خواندند . در همانجا بود که شهید با انقلابیون فسا آشنا می گردد و مشعل آزادی و مبارزه را برافروخته و برای روشنگری به بوشهر می آورد .
یک بار با یک چمدان سرمه ای بزرگ از فسا به زادگاه ، مزارعی آمد . پدرم در کارخانه نساجی بوشهر کار می کرد . مادرم از اینکه فرزندش برگشته خیلی خوشحال گردید و من هم فقط چشم به چمدان دوخته بودم و با خود می گفتم حتما پر از سوغات و خوردنی است . چمدان را که باز می کنیم ناگهان با انبوهی از عکس های سیاه و سفید یک سید پیر که عینکی بزرگ بر چشم دارد و در حال نوشتن نامه یا اعلامیه است مواجه می شویم .
با تعجب مادرم پرسید عبدلی این دیگر عکس کیست . شهید گفت عکس " آقا " است . مادرم پرسید کدام آقا ؟ شهید گفت آقای خمینی . اینها را آورده ام تا بین مردم توزیع کنم . بعدا شهید یک دسته عکس امام را به من داد تا آنها را بین مردم پخش کنم . آنها را برداشتم و به هر کس که می رسیدم و می شناختم یا سفارش شده بود ، می دادم . عده ای نیز از گرفتن آن امتناع می کردند زیرا می ترسیدند .
چند عکس را نیز شهید به من دادند و خواستند آن را به دست مرحوم حاج سید موسی شجاع یا فرزندانش حاج سید حسن و دکتر عبدالمجید که در " بی برا " ساکن بودند و از انقلابیون بودند برسانم . آنها عکسها را از من گرفتند و با دادن یک هدیه مرا به خانه راهی کردند ...
*******
اما خاطره دوم مربوط به زمانی است که گروهی از جوانان و انقلابیون روستا کفن پوش تظاهرات می کردند و فریاد مرگ بر شاه و درود بر خمینی را کوبنده سر می دادند . از جمله کسانی که به یاد دارم می توان از مهندس قلعه گلابی ، حسین شبانکاره ، مهندس سید رضا موسوی ، حسین بحرینی ، جعفر سلیمی فرد و عده ای دیگر که از یاد برده ام . مردان و زنان روستا با دیدن این صحنه ها می گریستند و شگفت زده شده بودند .
این کفن پوشان تمام کوچه های اصلی روستا را طی کردند . وقتی کنار بانک صادرات ،جنب منزل مرحوم اسد کاوسی رسیدند با سنگ شیشه های این بانک را شکستند ، زیرا آنجا تنها مرکز اداری دولتی متعلق به رژیم شاه بود...
خداکرم پدیدار








