اسفند و نوروز و سیزده به در...

هرسال اسفند که از راه میرسد توالی زمان درذهنم جا بجا می شود. افکارم به هم میریزد و دلم می شود صد تکه. هرتکه اش جایی. به دشتستان فکرمی کنم وگلهای زیبای صحرایی اش. بابونه های خوش عطر و سبزه هایی که آخرین روزهای طراوتشان را می گذرانند. به روستای مگرنات و کناره های سبزِ کارون. خاطراتی که روز به روز درذهنم زنده و زنده تر می شوند. به طبیعت بکر یاسوج ولاله های نگونسارش. خانه هایی با رنگ و لعاب عشایری که جا به جا در دامنه ها قد کشیده اند بی قاعده وقانون. به گرمای زودرس آغاجاری وختمی های وحشیِ دشت های خوزستان. بهارنارنج های فسا وکازرون که هوش از سرمی پرانند وگلهای اطلسی "کیش" که آخرِ هرسال وسوسه ام می کنند تا بارِ سفر ببندم و... ایضأ دوستانی که دیدار دوباره شان روزهای زندگیم را نوروز و روز مرّگی هایم را قابل تحمل می کنند.
سالهای دهه ی30و40. دوران خوش کودکی و نوجوانی. دوران آسودگی و بیخیالی. روستایی با50-60خانوار و اغلب مهاجر. خانه هایی از جنس خشت و چوب و"پیشِ"1نخل و کوچه هایی کج و کوله. همین قدر که راه را گم نکنی و معلومت باشد این یکی خانه ی "میرزالی"2ست و آن یکی خانه ی"حسنِ برات". بچه هایی با یک تا پیراهنِ"کوره"3که تنها سالی یک بار نو و نوار می شدند. چیزی به نام نوروز نبود وهفت سین که نامش را هم نشنیده بودیم. صدای پای نوروز را اول بار با صدای خوش خواننده ای شنیدم که سخت به دلم نشست. زنده یاد"پوران". خواننده ای که نام و یادش هم این روزها تاوان دارد. تصنیفی از ساخته های "مجید وفادار: "گل اومد بهار اومد می رم به صحرا / عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها..."

آن سالها از تلویزیون خبری نبود و رادیو هم منحصر به چند خانوار. رادیو های "آندوریا" با باطری های بزرگ. ازمیان آدم های به اصطلاح "شهرگشته"4ی آن روز یکی سید محمد شجاعی بود که اول بار نوروزرا در روستای"بی برا"5باب کرد. چیدن سفره ی هفت سین و رفتن به صحرا کنار سبزه ها. صدای دلنشین خواننده ها ازدلِ"چهاب"6و"حاصل کالی"7ها:
"آشیونم را گلِ خودرو گرفته / سبزه ازهرگوشه تا زانو گرفته..."
چیزی به نام موسیقی نمی شناختیم جز"سازِ"8دهن گشادِ "گُرگُو"9و دُهل های کوچک و بزرگی که فکر می کردیم فقط و فقط برای"چوپی"10رفتن مردهاست و رقص "چارپا"11ی زن ها.
صدا همچنان در گوشم می پیچید و من بی اختیار به آن سمت و سو کشیده می شدم:
"گر بیام از این سفر ای گلعذارم/ ازسفر توق طلا برات میارم/ دلبرِ مه پیکرِ گردن بلورم/ عید اومد بهار اومد من از تو دورم..."
هضم این همه برایم ممکن نبود. بچه ی5-6ساله ی روستایی چه به این حرفها! :
"ز تو خواهم/ - - - عهدِعشقی که بستی وفا کنی/ یاد ما کنی/ ازچمن ها گرگذشتی یاد من کن/ گرشنیدی سرگذشتی یاد من کن/ دلبر مه پیکر..."
این گذشت تا سالی چند و سیزده ای که هنوزهم مزه ی آن زیر دندانم هست. سیزده به در آن روزها برایمان معنا و مفهومی نداشت. دوران ابتدایی بود و شور و نشاط کودکی. صدایی دو رگه در صبحی دل انگیز. گرم و گیرا. صدایی آشنا که مرا به نام می خواند، نه یکبار چند بار ازمقابلِ خانه ای که در و پیکرِ درستی نداشت. مادر گوش ها را تیز می کند. نگاهش به من است و نگرانی هایش که پشت درِچوبیِ اتاق می ماسند. اندام بلندش را به زحمت بیرون می کشاند و باخود واگویه می کند."چه واویده اول صُبّی"12. صدا نزدیک و نزدیک تر می شود و لحن مادر ملایم تر: "سلام میش مَحمَد. خیر بُو اِنشالله"
– "علیکِ سلام مادر. خیره انشالله. اُومدِمَه دِیندَی مَحرِضا13بِیَرُمِش سیزه و دَر".
مادر که از حرفهای او سر در نمی آورد ابتدا مخالفت می کند اما بعد که اصرارِ مرا می بیند چاره ای جزتسلیم ندارد:
-- "مَشَدی بچّمِه سپردُمه اول دسّ خدا بعدم دَسِّ خُت..."
– "خیالِت راحت بُو دَی مَحرضا. می رَیم تا باغسُون وامی گردیم. اَی خُتَم می تَرِی بیَو". مادر که هیچگاه اهل این برنامه ها نبود ابتدا دودل میماند و بعد که خیالش ازجانب من راحت می شود با سلام و صلوات روانه ام می کند.

"گاوند"های باغ این فصل سال پر است از"خصیلوک"14و"گُمپُلوک"15. نخلها هرچند سایه ی مناسبی ندارند اما جایی بهتر از اونجا هم نمی توان پیدا کرد. با آن که "بُو"16دادن نخل ها تازه تمام شده بوی خوش تارونه همچنان فضا را پر کرده است. جا به جا "دُول"17 ها کف گاوندها ولَو شده اند. میش محمد وسایل را که ازالاغ پیاده می کند به سمت من می آید. ازخانه که راه افتادیم سفارش روی سفارش که قلم و کاغذ با خود بیاورم. ابتدا با اشاره ی دست گاوند کناری را نشان می دهد. جای دِنج و خلوتی ست: - "نازِ بالاتُم می خوام اُمروز یه شعری "سِی"18سیزه و درمون بگی که یادگاری بمونه"
من که ازهمون اول صبح منظورش را فهمیده بودم خود را از قبل آماده کرده بودم. شعری خام و نپخته درچند خط. ازآنهایی که گاه قاطی انشاهایم می کردم و یکبار هم کار دست یکی از بچه ها داد. حیف که جزدوبیت اول آن بقیه را فراموش کرده ام:
چوشد اول صبح سیزده به در
نمودیم اسباب ها بارِخر
چوکردیم ازبهر گردش سراغ
برفتیم القصه ما سوی باغ...
محمدرضا - فقیه الاسلام
دوشنبه شبِ کیش 24/12/94
1– برگ نخل 2 – میرزا علی 3 – نوعی پارچه ی ضخیم 4 – شهررفته 5 – روستایی حدود 25 کیلومتری برازجان دراستان بوشهر که با روستای مجاورش"مزارعی" ادغام و نام وحدتیه به خود گرفته 6 – چاه آب 7 – محل کشت محصول 8 – ساز سُرنا 9 – گرگعلی " یکی از نوازندگان قدیمی ساز سُرنا" 10 – یک نوع چوب بازی که درمجالس عروسی اجرا می شود 11 - رقصی که توسط زنان و گاه مردان اجرا می شد. بعضی مواقع نیز مشترک. 12- اول صبح 13 – محمد رضا 14 – گیاهی خودرو شبیه ساقه ی کوتاه و نارس گندم و جو 15 – گیاه خودروی دیگری با ساقه های باریک که قسمت بالایی آن دارای تاج یا گردی به نام گُمپ است 16 – عمل لقاح نخل ها 17 – غلاف و پوشش سبزرنگ شکوفه ی نخل که هنگام بو دادن "عمل لقاح" آز آن جدا و به خاطر بوی فوق العاده خوشی که دارد از آن عرق تارونه می گیرند.








