مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

دل بی عشق شعری خش نسازد...

در این پست برشی از مطالب ویژه نامه عیدانه اتحاد جنوب برای شاعر محلی سرای دشتستان ، استاد کمالی تقدیم می گردد : 

                     

استاد کمالی، شعرمحلی را از کی شروع کردید؟


 من در یک خانواه کشاورز ولی اهل فرهنگ و ادبیات بزرگ شدم، در فامیل ما شخصی بود به نام شادروان فتح اله کمالیان که شعرهایی مثل «حالو بّردو» به گویش لری سروده ی مرحوم واله کازرونی کلا حفظ اش بود، از ایشان شعرها را می گرفتم و می نوشتم و دردوران دانشجویی در اصفهان در وقت های آزاد برای دوستان هم استانی و غیر استانی می خواندم و ترجمه می کردم و آنها هم لذت می بردند.در اصفهان نیز با استاد جمشیدی آشنا شدم که کتاب کوچیکی در قطع جیبی از سروده های خود با لهجه ی اصفهانی نوشته بود و من به خواندن آن خیلی علاقمند بودم اما این علاقمندی در حدی نبود که خودم به سرودن شعرمحلی گرایش پیدا کنم؛ درهمان سال ها شعر«کِلِنگ گل» زنده یاد بیابانی را هم از بر داشتم؛ اما سال 1353 که به علت دیسک کمر بستری بودم، روزی یک نفر به ملاقاتم آمد و شعرمحلی «ویمو نویمو» شادروان ایرج شمسی زاده «ایرجو» را برایم خواند. این شعر به یک باره تحول روحی در من ایجاد نمود و به این فکر افتادم که سرودن شعرهای محلی را تجربه کنم و دیری نگذشت که درهمان سال شعرهای «قمرو» و «دشتسون» را سرودم.

جناب کمالی! صحبت از تبلور یک جاودانگی است. بدون شک شما در حافظه  ی تاریخی و کلامی مردم دشتستان ماندگار خواهید بود. دوست داریم از زبان خودتان بشنویم رمز این جاودانگی و ماندگاری را در چه چیزی می بینید؟
کمالی: شما این را می گویید! برای من پذیرش این حرف مشکل و سنگین است. اما می توانم بگویم من کاری را که کرده ام- همه ی آن را- با صداقت انجام داده ام؛ چون پیش خودم فکر می کردم انسان در این جهان باید چیزی از خودش باقی و به یادگار بگذارد؛ چیزی هم که از عهده ی من برمی آمد، همین بود؛ سرودن شعر ...  . البته یکی از عوامل مهّم موفقیت در هر کاری، داشتن پشتکار و تداوم است و شعر هم از این قاعده جدا نیست. خلاصه کاری که من کرده ام نادیده نگرفتن یا کم بها دادن به ذوق و استعداد خود برای سرودن شعر در قالب های دیگر تمرکز روی شعرو گویش بومی دشتستان و پشت کار درادامه ی این مسیر بوده است زیرا بنده سرودن شعر را بیشتر در قالب نیمایی و گه گاه دوبیتی و مثنوی شروع کرده بودم اما از هنگامی که متوجه شدم تقاضا برای شعرمحلی در جامعه  زیاد شده و مردم آن را بیشتر می پسندند از گرایشات قبلی خودم فاصله گرفتم تا بتوانم در راستای پذیرش و پسند مردم زادگاهم خدمتی کوچک کرده باشم. ولی زمانی هم هست که مضمون دلخواه را نمی شود با گویش و واژگان بومی در آورد، در آن صورت از قالب نیمایی یا در اوزان کلاسیک فارسی رسمی مثل غزل استفاده می کنم. باید تصریح کنم که در چاپ دوم کتاب «دشتسونی» 80 درصد انرژی و تلاشم روی گویش و واژه های محلی دشتستان متمرکز بوده است و نه خود شعرها. یک بار هم در گفت و گویی با آقای رضا شبانکاره عرض کرده ام که باورمن به تعریف از شعر، برگرفته از سخن دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی است که می گوید: «شعر آمیزه ای از اندیشه و خیال است که با زبانی آهنگین بیان شود». در نتیجه می توان گفت بخش اعظم سرایش شعر، جوششی است. آن قسمت که مربوط به خیال است جوششی است ولی من خیلی وقت ها در شعر محلی بخش جوششی شعرم را به خاطر گویش بومی، فدای بخش کوششی آن کرده ام. چون به نظرم می رسد تا خود گویش بومی در جامعه نباشد، شعر بومی مورد استقبال مردم نخواهد بود. به هرحال بعد از این مقدمه مفصل، در پاسخ ابراز لطف شما و عناوینی که هیچ وجه خود را شایسته ی آن نمی دانم و شما در قالب پرسش بیان فرمودید فقط می توانم بگویم کوشش کرده ام بخشی از دینی را که به ادبیات زادگاهم و میهنم بر عهده داشته ام، صادقانه و بصورت پی گیرانه به انجام برسانم و این کوشش را نتیجه ی عشق و دلبستگی به سرزمینم و مردمش می دانم. البته درآغاز برای دل خود شعر می گفتم اما به تدریج درقبال تشویق هایی که از سوی هم استانی های عزیز می شد خود را موظف به تلاش بیشتر در این زمینه یافتم و در حد توان کوتاهی نکردم. البته کسانی که دستی بر آتش دارند می دانند که برای سرودن یک غزل محلی چندین برابر غزل فارسی رسمی یا شعر سپید انرژی باید صرف شود که بنده علاوه برآن، در زمینه تبارشناسی و ریشه یابی و خاستگاه و اژگان بومی هم تا جایی که به متون کهن و منابع مربوطه دسترسی داشته ام اقدام کرده ام. خاطره وار عرض می کنم که درسال 1360 با جمعی از دوستان با گرایش های فکری و مرامی متنوع و با سنین مختلف بودیم که بنده فرصت را غنیمت دانسته و به کمک آن دوستان که از مناطق مختلف دشتستان بودند به جمع آوری لغات بومی پرداختیم که در یک دفتر 60 برگی که هنوز هم موجود است؛ و جالب است بدانید در آن محل تابلویی نصب کرده بودیم و به جای «تشویق» یا «احسنت» از «دس مریز» و به جای اخطار از واژه بومی «تَک تَک» استفاده می شد روش کار هم این بود که هر از چند روز تقاضا می شد که مثلاً کلمات محلی که با حروف اول و دوم (الف+ر)شروع می شود ارائه داده شود و به همین روش فرهنگ لغت کوچکی از واژه های محلی تنظیم گردید.

پارادایم و منبع الهامی که شما از آن برای سرایش شعر " قمرو " سرچشمه می گرفتید، چی بود؟ کی بود؟

(قمرو) وجود خارجی نداشته و ندارد؛ چون اگر داشت از ارزش شعر کاسته می شد. قمرو، یک شخصیت شعری و خیالی است. توضیح این که در جریان زندگی هر انسان، روابط پیچیده ی فراوانی میان او و محیط (طبیعت و دیگران) برقرار می شود؛ این روابط که فرد را به طبیعت و افراد دیگر پیوند می دهد حیات ذهنی نام دارد. روابط عاشقانه دوران کودکی تا نوجوانی و جوانی ممکن است در ذهن و خیال فردی، شخصیتی مانند (قمرو) را شکل بدهد و بسازد. یعنی خصوصیات ظاهری و اخلاقی که در شعری به نام (قمرو) به یک فرد نسبت داده شده همگی لزوماً در یک فرد خاص نبوده بلکه محصول حیات ذهنی شاعر بوده که در یک نفر نمود و تجلی پیدا کرده است. شعرهای (قمرو) و (دشتسون) اولین شعرهای محلی بنده بودند، پس با توجه به اشاره شما به شاخه نبات؛ شاید بتوان در یک کلمه گفت: دشتستان.

توصیه و پیشنهاد شما به عنوان چهره ی محبوب و پیش کسوت شعر محلی استان به چهره های جوان و نوپا که تمایل دارند وارد جریان شعر محلی شوند، چیست؟


باسپاس از اینکه مرتبا پیری بنده را به یادم می آورید؛ چیزی که می توانم بگویم این است که با خود و مردم صادق باشند؛ بقیه ی مسائل به شخصیت فرهنگی، اجتماعی و وجه شاعرانگی شان مربوط می شود. صادق بودن با مردم و صداقت در شعرهایشان را فراموش نکنند، این یک سرمایه است. حقیقتش ما هم خودسانسوری کرده ایم؛ اما شاعر و هنرمند هر چه کمتر خودسانسوری کند و صادق تر باشد نتیجه اش را دیده ایم مثل زنده یاد ایرج شمسی زاده. حتا او حاضر نشد شعرهای خود را به صورت کتاب منتشر کند. چون می گفت: اگر یک کلمه از شعرهایم را بخواهم خودم یا دیگری، سانسور کند منتشر نمی کنم. او باور داشت: « شعر ِ سانسور شده به مثابه ی انسانی می ماند که دست یا انگشتش را قطع کرده باشی.»
من معتقدم هر کسی که عشق به شعر محلی دارد می تواند در این وادی پا بگذارد، شعر محلی را به خودش تحمیل نکند. چون به طور کلی ادبیات بدون عشق نمی شود.
دل بی عشق شعری خَش نسازد
کسی با چوب تَر آتش نسازد
در ادبیات باید انسان با خود، آن کس که دوستش می دارد و با مردم  سرزمینش صادق باشد. و با این که درپاسخ پرسش های قبلی هم گفته شد، تکرارمی کنم که: میاسای ز آموختن یک زمان؛ یعنی، مطالعه، مطالعه و مطالعه.

 

دوشنبه دوم فروردین ۱۳۹۵ 10:49 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)