اولین شماره دو هفته نامه ی " شعر "
درود بر همرهان وبگاه
اولین شماره از دو هفته نامه ی مجازی " شعر و ادبیات " را تقدیم حضور شما بزرگواران و ادب دوستان ارجمند می کنیم . امید اینکه با پیشنهادات و نقطه نظرات خود ما را در هر چه بهتر شدن این صفحه مجازی یاری رسانید .
در ابتدا تعریفی از " شعر " را از زبان اساتید این وادی تقدیم نموده؛ سپس پای عاشقانه های شاعران شهر می نشینیم و در پایان پانزدهم فروردین ماه سالروز عروج زنده یاد پروین اعتصامی را گرامی می داریم .
***
شعر چیست ؟
شعر، در لغت بمعني دانش و فهم و ادراك است كه چامه، سرود، سخن و چكامه نيز خوانده شده است و در تعريف آن گفته اند كه: كلامي است موزون و مقفي كه داراي معني باشد، و اين تعريف شعر است. از روزي كه انسان شعر را شناخته است ، آن را ملازم وزن يافته و آهنگ و وزن شعر، او را مسحور و مفتون خويش ساخته است. به همين جهت ارسطو كه نخستين كسي است كه رساله اي در بارهء شعر از او در دست است، شعر را در مقابل نثر قرار ميدهد و از شعر ، سخن موزون را اراده ميكند. حكماي دورهء اسلامي نيز هميشه شعر را همراه و همزاد وزن شناخته اند؛ چنان كه ابوعلي سينا بلخي ميگويد: شعر سخني است خيال انگيز كه از اقوالي موزون و متساوي ساخته شده باشد.
_ شعر ، تنها بازتاب طبیعی انسان ( حتی بی سواد ) است که نیاز به هیچ امکان و هزینه و زمینه ی بیرونی ( به معنای رخصت ) ندارد ، نوعی رویاست ، رویا نیز ارزان است . قابل استتار ، سانسور پذیر نیست چشم داشتی ندارد . بویی از تعامل صوری نبرده است ، نوعی دعاست . – سید علی صالحی
- رضا براهنی با توجه به عناصر
مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
ـ شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامه
واژهها.
ـ شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.
ـ شعر فشردهترین ساخت کلامی است.
ـ شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون میآید و به سکوت بر میگردد
- شعر ، مثل قطعه یی یخ روی اجاق داغ است ! و بر مذاب خود حرکت می کند . رابرت فراست
- شعر ، باید همیشه تا می تواند از زیر بار خردگرایی بگریزد . والاس استیونس
- اگر عاشقانه سخنی برای گفتن داری همان شعر است . حسین پیرتاج
و به قولی :
شعر مثل ِ شیشه ی شکسته است ، تا رگ ات را نبرد شعر نمی شود !
***
زلف چون بر ماه افشان می کنی عالمی را مست و حیران می کنی
گرد آن خرمن اگر دستی برند آسمان را ابر و باران می کنی
خوشه چین آن لب خندان شوم درج گوهر را نمایان می کنی
گر بچرخانی به زلفت شانه را مشک را در شهر ارزان می کنی
این دل وامانده را با هر نگاه دم به دم در سینه لرزان می کنی
با فریب هندوی کنج لبت شیخ و ملا را چو صنعان می کنی
آن که را با تیر مژگان می زنی دل کباب و سینه بریان می کنی
از سویدای دلم غم می پرد چون لبانت شکرستان می کنی
ما بگوییم آن چه را نا کرده ایم تو نمی گویی ولی آن می کنی
حسین جعفری
******************

سر به بالین گل افشان تو بنهادم دوش
تاب از دست بدادم، همه گشتم مدهوش
دل به دریای دو چشمت زده ام، خود دانی
تا که آرام بگیرم به برت یا به خروش
بوی پیراهن اعجازیت آرامش جان
هدیه کن پیرهن یوسفی ات یا بفروش
من به گستاخی اگر شربت لب نوشیدم،
فرصتی بود و ندایی برسیده که بنوش
سَر این بود هوای تو کنم شب همه شب
ترسم آن روز به گوشم ننوازی که خموش
ع.پرواز (سید عدنان مزارعی)
***************
کودکیم را
در امتداد نی زارها
گم کرده ام
برهوت نیمه عریان را می نگرم
این همه طلوع مکرر
که متحیرم می کنند
خودم را،پشت نی زارها جا می گذارم
تا،تک تک کلاغها را،سنگ بزنم
این چندمین بار است؟!
نی ها را می شمارم
و کلاغها را یکی یکی...
تا طلوعی دوباره
کودکیم را
از او پس بگیرم
ساره نجفی
***************

" برای واژه مفهوم پریش آزادی"
در این جهان
تنها یکی واژه کافی بود
که نبود!
و این سان انسان در انتظار
قبل از طلوع وزیدن نور
و قبل از زایش واژه تاژ عشق
تا کهربائی عسل
تا حضور گل سرخ
تا بعد از شب خسته
تا همیشه سپیده دم
تا ابد...
دریغ که مقصد نرسیدن بود!
دکتر عبدالرحمن بابااحمدی
*******
باران در راه
شب آمده است
تا شباهت ها را از بین ببرد!
- دو چشم،همسایه نباشد
- و دو قطره باران مثل هم.
شب آمده است
اما هنوز کبوتر چاهی
نشسته بر بام قلعه ی قروک
دلش به لانه ی بی جفت نمی رود.
این را نمی داند نمی داند، باران در راه...
علی حسین جعفری
*******
عاشق تر از من کیست این زندانی عشق
آباد از بی رحمی ویرانی عشق
شاید که نتوانم بگویم چیست در من
وقتی که می گیرم تب حیرانی عشق
گاهی چنان لبریزم از این لحظه ی ناب
گویی گرفتم شوق بی پایانی عشق
انسانم و اما نمی دانم چه هستم
گم می شوم در حجم بی سرگردانی عشق
عاشق ترم از مولوی ای شمس تبریز
با من بگو حرفی از آن پنهانی عشق
زنده یاد عزیز فریدونی
( دوست دوره سربازی )
23 . تیرماه 82
***

گاهی
دریاها شبیه ،
چهره ها
پوست می اندازند .
گاهی
ساعت ها هم شبیه
پنجره ها
منتظرند .
برگرد ، دریاها را
پوست بکن
و پنجره ها را
ببند .
گودرز رحیمی
****
بین تمام واژه های دنیا تفرقه انداختم
اما هنوز
آب و نان
سر یک سفره اند .
گودرز رحیمی
ادامه دارد ....








