مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

ادامه اولین شماره " دو هفته نامه ی شعر

 

  

سیاهی پشت پنجره از فرط تنهایی جیغ می کشد

شب شکلک در می آورد

صدای پای شبحی که هر شب می دود پشت بام ساعت دو

گربه ها پچ پچ می کنند پای نخل

و بی پرده افتاده ام روی دست سکوت

من گرفتار پنجره ام

 

حسین باقری

***************

با دنده های هزار سو

اره که می شود

قطعه قطعه می شوم هر بار

قطعه قطعه نفس زنان

اره می خندد بیخ گلو

اژدهای خانگی خمیازه می کشد رو در رو

ناشیانه پنهان می شوم پشت پلک پتو

و صبحانه جوش می زنم توی کتری

و خلق کجم بخار می شود

و سقف ابر می بندد

ما در احتمالات می خزیم

با احتمال خواب و احتلام بیداری ،

خزندگی کسالت آور است .

هر شب ،

شب زوزه می کشد در خیابان

و سایه ام سگ می شود روی دیوار

صدای سگ ترانه ی شب ماست

و اژدها هار تر شعله می کشد

زنده زنده می پزم در گوشه ی مسدود

و اره جیغ می کشد روی پوست

دلش را نداری گوش ت را بگیر

اره ها مشغول کارند هنوز

 

حسین باقری

***********

باز هم یاد تو آتش به دل ما زده است

 دل دیوانه ی ما به کوه و صحرا زده است

ز فراقت چکنم با دل سرگشته و خون

که غمت باز شرر بر دل شیدا زده است

نفست معجزه گر چون دم عیسای مسیح

دل من عیسوی و رو به مسیحا زده است

ناز چشم تو و آن نرگس عاشق کش مست

که دو صد طعن به هر دیده ی شهلا زده است

گیسوان سیه و ناز و بلندت جانا

گوییا رنگ ز خود بر شب یلدا زده است

چکند عاشق و دیوانه که دور از رخ تو

دست بر دامن اشعار و غزلها زده است

دیده گریان شده از هجر تو ای مظهر عشق

اشک پیوند کنون به سیل و دریا زده است

مستی یاد تو را در دل خود دارم و باز

پشت پا این دل من به جام و صهبا زده است

واله گر جان بدهد در طلب وصال دوست

عجبش نیست که جان به نام لیلا زده است

 

ابراهیم ذوالفقاری

************

 

 

جاذبه زمین

هم اگر برداشته شود

بعضی آدمها

باز پای بند آنند

******

در گذر اعتماد

زیر بارش اطمینان

شک را بر عبور ر اهی نیست

 **********

روزی خواهم فهمید

چرا گنجشک همسایه

سبزی باغچه ما را می خورد

********

بانوی زمین را چه دوست می دارند

پادشاه نور

و ملکه زیبای شب

اما

فرزندانش با او چه بدرفتارند

                                

کبری زال

******

همیشه فکر می کردم

شاید درختی هستم

با سیب های درشت و قرمز

که شیطان دور اندامم می پیچد

تا هر آدمی را وسوسه کند

و جاذبه ام علم را درمانده می کند

اما

امروز فهمیدم همیشه اشتباه کرده ام

نخلی هستم

همچون تمام نخل هایی که در

نخلستان های شهرم

ریشه در هیچ آبی ندارند

و با غرور

در برابر تمام قحطی ها

همچنان سرفراز ایستاده ام

سرفراز ایستاده ام

در حالی که

تش بادها بدجور

سرم را به بازی گرفته اند

و دلم از کف گاوندها بیشتر ترک دارد .

 

حوا شولی 

  ****************

«هوای خواستن»

بگو تا سکوتمان آواز نخواند

وقتی هوای خواستن ما

هیچ بالی برای پرواز ندارد

بگو که اجازه می دهی

دریا از گلوی بلورین خورشید

طراوت آب را بنوشد!

بگو برای داشتنت چقدر بدهکارم؟

چند باران باید ببارد

تا در ضمیر تو سبز شوم!

چند آفتاب، غروب لازم است

تا شبی مرا در امتداد همیشگی هوایت

محدود کنی؟

بگو تا ظرافت گلهای فاصله را، نشکنند

من از رایحه خوش فاصله ها زنده ام!

بگو...

که گریه هایم بوی حیا می دهند!

شرمنده ام اگر گاهی وقت گذشته است

و من به سراغت نیامده ام!

                                                                    سیده اعظم موسوی

سه شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۵ 9:40 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)